X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

لوسی می

چند روز قبل مامان وسط حرفاش گف که لوسی خونریزی کرده و زیر عمل تاب نیاورده....

داییم به شدت ناراحته و چند روزه حرفم نمیزنه....


سگ کوچولوی سفید با لکه های قهوه ای روشن....


من زیاد برات حرف زدم و توم گوش دادی و وقتایی که بعضم گرف لیسم زدی....

مهربون بودی و دوست داشتنی،امیدوارم زیاد درد نکشیده باشی و الانم توو آرامش باشی...


بعد هشت سال عادت به جای خالیت سخته،از خونه ی عزیزجون دورم و هنوز نمیدونم اونجا بدون تو بعد از این همه سال چطوریه....



بدون دوست دارم و دلم برات تنگ میشه....خیلی خیلی زیاد...


غرق آرامش باشی  لوسی می عزیز....

بدون جات همیشه خالیه....



[ یکشنبه 15 مهر 1397 ] [ 10:14 ] [ nesa.banoo ]

هم اتاقی های جدید من:)

هم اتاقیام یکشون همکلاسی سال قبلمه اسمشم شقایق عه... اون یکیم یه دختر مو سیاه ورودی همین ساله که یه گربه داره،اسم خودش تینا اسم گربه اش هم لئو:)


یعنی دقیقا شبیه گارفیلده،خیلیم لوس و مغرور و حرص درآره   و بیشعور:))))))

البته دوسش داریم:)


هم تینا هم شقایق هر دوشون تک دخترن....


و تینا جانه جان هم که به قول یکی از دوستان کرکس عاشقه،اسم جفت سه ساله اش هم مسعوده....


الانم بچه ها خوابیدن و بنده مشغول درسم....

شقایق سرماخورده و بهش قرص دادم،تینام که استرس روز اول دانشگاهش رو داره و الانم بد از کلی غر غر من که بخواااااااب گرف خوابید...



حالا من موندم و خیل عظیمی از درسا و کتابایی که هر کدوم یه سلاح سرد محسوب میشن و لئویی که این وقت شب بازیش گرفته داره خاک میریزه توو سر وسایل من:/

حالا بازم جای شکرش باقیه اون ناخنای مخوفش رو دوستم سارا امروز اومد گرف....


اصلا این گربه زلزلیه برا خودش!

از بین این همه جا اومده توو تخت من سرشو گذاشته رو کتابای من یه دستشم رو کیفم!

الانم داره کم کم لا لا میکنه آتیش پاره:)))))))))  


[ دوشنبه 9 مهر 1397 ] [ 02:22 ] [ nesa.banoo ]

دل من آزرده ست رفته و پیدا نیست به کجا و پی کی ؟! من خودم حیرانم…

اتفاقات زیادی افتاد...


از مرخصی یه ساله ی سین و تلاش های ناسرانجام منو،امیرعلی و وحید تا اتفاقاتی که حتی پردازشش برا خودمم سخت بود....


اینکه امیری که میگف تو برام مثل خواهری بتونه به چشم یه زن به من نگا کنه تا اینکه بگه بیا بعد تخصص ازدواج کنیم و من بعد از کلی خنگ بازی بفهمم چی به چیه و بگم سختیاش به کنار ولی اگه فک میکنی مرد میدونی پس رسمیش کن تا اول نسبت مون رو بدونم و بدونن بعد هر چی باشه با هم حلش میکنیم وفقط با این شرط جوابم به سوالت مثبته،بعدم که غرق فکر شد و ساکت و بعد هم انگار داشت در میرفت از من و منم بهش گفتم اگه داری اذیت میشی یا میخوای به روت نیاری لازم نیست اینقدر تلاش کنی بسپار به من تا فاصله ها رو تنظیم کنم که کردم دقیقا مثل یه همکلاسی معمولی که حتی نزدیکم نیستیم باهاش برخورد میکنم،حقیقتش پشت همه ی اینا رنجیدم از بحثی که خودش پیش کشید و پیشنهادی که خودش داد و بعدم در رفتناش ولی صدمی به روم نمیارم....


در نهایت هم امروز اتاقمو عوض کردم و ثنا رو خوشحال:)



اومدم اتاق دوستام البته دوستام و لئو،لئو گربه ی تیناس،یه گربه ی لوس و مغرور و خوشگل:))))))))


الانم میدونم کم کار شدم اما وقتی خودمم نمیدونم چی به چیه نمیدونم باید از چی بنویسم...


پیشنهاد امیر رو همون روز به مامان گفتم و الان نمیدونم این سکوت و فرار امیر رو درست معنی کردم یا نه اما به گمونم یعنی بیخیال شو نسا چون الان نمیتونم....فردا پس فردا که مامان پرسید چی شد باید بگم یهو تغییر رویه داد....هاله میگه شاید هنوز داره میسنجه که میتوه یا نه...

من میگم پا پس کشید حالا چرا نمیدونم....


نشستم دارم درس میخونم به روی خودم نمیارم که ساکته ،صب و شب شیرجه زدم توو کتابام توو دانشگاه....


بعضی وقتا خوبه که کارام اونقدر زیاده که مجال فکر کردن و سر خاروندن بهم نمیده.....




*عنوان از بهار کاظمی


[ چهارشنبه 4 مهر 1397 ] [ 03:46 ] [ nesa.banoo ]

بی حساب از چه سبب این همه زیبا شده ای ؟!

همه چی یهویی شد...

اینقدر نزدیک بودی و من ندیدمت؟




*عنوان از  استاد شهریار 


[ دوشنبه 2 مهر 1397 ] [ 00:26 ] [ nesa.banoo ]

خوابگاه نوشت....این قسمت ثنا

با هم اتاقی که اسمش ثناس یه بحثی داشتیم سر یه مسائلی بحث که چه عرض کنم یه چیزی شبیه یه دعوای خییییییلی محترمانه...

بحث اصلیم سر این بود که وقتایی که من نیستم دوست پسرش رو میاره توو اتاق اصلا هم توو کتش نمیره نیار یعنی چی....مشکل اصلیم این بود که قول شرف میدم بازم به خودش نگرفت...


یکی دیگه از مشکلامم علاقه ی شدیدش به اینکه من رضایت بدم و اتاقمو عوض کنم،اولش میگفتم حتما به خاطر اینکه به دوستاش وابسته اس،رفتم اتاقی رو که میگفت دیدم،برگشتنی خیلی محترمانه هر سه بار رد کردم هر سه پیشنهادش رو برای هر سه تا اتاقی که پیشنهاد داده بود،بعدم وسایلمو چیدم تا خیالش راحت شه که قصد ندارم به پیشنهاداش جواب  مثبت بدم منتها دیگه داره میره رو اعصابم....

برای چندمین بار امروز خییییییلی صریح گفتم که دیگه نمیخوام هیچی در مورد این جریان پیشنهادای اتاق عوض کردن بشنوم....




همون وسطا علی زنگ زده میگم قطع کن من بعدا بهت زنگ میزنم،میگه صدات یه جوریه چیزی شده؟میگم قطع کن من تماس میگیرم...باشه باشه میگه و قطع میکنه.....


بعدا زنگ میزنم،حدس میزنه چی شده،هی میپرسه و هی من دلقک بازی درمیارم آخرشم مجبور میشه کوتاه بیاد...

الانم که از نظر خودش داره حالمو خوب میکنه چون پیام پشت پیام میفرسته منم فقط  میخندمو شوخی میکنم  باهاش که مطمئن باشه چیزی نشده،هر وقت قانع بشه خدافظی میکنه فعلا که قانع نشده انگار...

خوبه اینطوری حداقل حواس منم پرت میشه....



خدا آخر عاقبت ما دوتا هم اتاقی رو بخیر کنه....


امیدوارم این آخرین به اصطلاح بحث جدی مون باشه...




[ یکشنبه 25 شهریور 1397 ] [ 01:02 ] [ nesa.banoo ]

خوابگاه

اومدم شهر دانشجویی و چند روز تمام درگیر تمیزکاری اتاق و چیدن وسایل و خرید کم و کسری بودیم امروزم قراره باز با امیرعلی برم خرید اونقدر که گف دیگه تنهایی نرو خب...


دو شب پیش با هم اتاقی جدید حرف میزدم،حرف رسید به کلاسای قبلی مون و من اسم دونه دونه ی همکلاسیای قبلیم رو گفتم به اسم سین که رسیدم گف عه!این فامیل سینا دوست پسر منه....


از علی پرسیدم گف آره سین و سینا باهم فامیلن...


[ شنبه 24 شهریور 1397 ] [ 11:17 ] [ nesa.banoo ]

:)

من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه‌ای از این سفر دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد.
من می‌گویم: به امید بازگردیم، قبل از اینکه ناامیدی، نابودمان کند ...

نادر ابراهیمی

[ پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 ] [ 11:29 ] [ nesa.banoo ]