X
تبلیغات
زولا

گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم

صب پیام داده که دارم میرم ایران... 

مکث میکنم... 


فقط یه اموژی لبخند میفرستم و تایپ میکنم خوش بگذره... 

میپرسه میدونی بدیش چیه ؟

میگم چی ؟

میگه دوست داشتم شب تولدت باهم باشیم... ولی اشکالی نداره ده روز دیگه جشن میگیریم... 


تایپ میکنم مرسی که یادت بود آخرای تعطیلاته خوش بگذرون... 


برعکس لبای خودم براش اموژی لبخند میفرستم و تا آخرش همون اموژی رو براش میفرستم... 


احتمالاً من آدم مزخرفیم ولی اگه چیزی برام مهم باشه مهمه و اگه نباشه نیس... با این حساب.... اصلا هیچی... مرسی که یادت بود.... 



*عنوان از حافظ



[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ 01:49 ] [ nesa.banoo ]