-
سه زن در یک زن !!!
سهشنبه 9 خرداد 1396 18:05
بین خودمان باشد من یک #زن نیستم من ، سه زنم !! یکیشان شش ساله است پرشر و شور و سرخوش و بازیگوش دلش دویدن میخواهد تاب خوردن بلند خندیدن لی لی و آبنبات !! یکیشان سی و اندی ساله باوقار آرام و متین همسر و مادر و کدبانو دلش عشق میخواهد و شعر و شمعدانی و آن یکیشان شصت و پنج ساله است تنها دلمرده و بی حوصله دلش رفتن میخواهد و...
-
اینجانب نمونه ی بارز ز گهواره تا گور دانش بجو هستم
پنجشنبه 4 خرداد 1396 23:23
برگشتم... اگه کارا درست پیش بره مرداد میرم برای ثبت نام دانشگاه و به احتمال زیاد از شهریور کلاسا شروع میشه... بابا و مامان رسماً اعلام کردن که ما فقط دندان خوندنت رو حمایت میکنیم و اگرم بخوای پزشکی بخونی باید بدونی ما راضی نیستیم... بعله! اختلاف نظر بیداد میکنه... البته بنده و بابا حرفی نمیزنیم و اعتراضیم نمیکنیم...
-
مکالمه ی خانوادگی
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:19
خانواده ی ریلکسی دارم :) فک کنین توو این 31 روز مجموعا ده بار بهم زنگ نزدن! هر بارم فقط گفتن سالمی ؟خوش میگذره ؟پول بفرستیم ؟خوب خدافظ!!! دیشب زنگ زده میگم مامان افشین افسردگی گرفته که پذیرش یه دانشگاه خوب رو با اختلاف سه تا سوال ،از دست داده! توقع دارم بگه آخی! ایشاا... یه دانشگاه دیگه قبول میشه... برگشته میگه بیخیال...
-
باید از خوابها پیاده شوم زندگی، ایستگاه مشکوکیست...
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 08:39
تختا رو بهم چسبوندیم که آیلین شبایی که اینجا میمونه راحت بخوابه... عصرم من وقتی برگشتم اتاق مون دیدم اینا خوابن لحاف خودم رو انداختم روشون که سردشون نشه... شب بعد از جنجالی که اتفاق افتاد خسته خودم رو پرت کردم این سمت تخت و خوابیدم ... نصفه شب بیدار شدم دیدم هم اتاقی اصلاً یادش رفته روی منو بکشه که هیچ ،فک کرده لحاف...
-
شب اورژانسی
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 19:18
دیشب هم اتاقی رو بردیم بیمارستان اونقدر که حالش بد بود... فقط با یه آمپول حالش خوب شد... حالام با دخترا دست جمعی توو اتاقمون خوابیدن :) +آقای ع میگفت این دفعه ی دومه که من دارم با تو یکی رو میبرم بیمارستان... منم گفتم دیگه پا قدمم در این حد خوبه :) +اگه بدونید به چه سختی آقای ع رو پیدا کردم!ساعت یک رفتم از پذیرش شماره...
-
عروسک
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 09:46
داریم با بچه ها حرف میزنیم... سلام میده و میاد میشینه... نگام میکنه و چیزیم نمیگه... میدونم میخواد یه چیزی بگه... چیزی نمیپرسم فقط رو به روم رو نگاه میکنم... میپرسه تو به غیر من برا کیا کیک بردی ؟ اسم میبرم و اونم گوش میده... میپرسم چطور ؟ میگه پس لازم شد برات یه عروسک بخرم... نگاش میکنم... میگم عروسک ؟ چرا ؟ میگه تو...
-
سرماخوردگی
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 11:00
هم اتاقی سرماخورده... فقط میخوابه و به زور من یه چیزی میخوره... امیدوارم ویروسی نشم :)
-
تسلیمممممممممم
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:43
تسلیم... توو تمام مدت سفرمون که همچنانم ادامه داره من میگم موهام مشکیه همه متحد میگن نههههههههههههههه خرمائی عه! حتی حواسم که نبوده یهویی ازم عکس گرفتن... هی میگن ببین ببین این کجاش مشکی عه! خلاصه من تسلیم شدم...
-
کاش کمی حواسِ زندگیِ مان از این دلگـرفتگی ها پـرت می شد....
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 12:16
برای پیدا شدن گربه و اینکه سالمه و به خاطر تشکر از کسایی که کمکم کردن ،کیک توت فرنگی خریدم.... برای میلاد،هادی،اون یکی هادی ،مهدی ،پویا ،آیلین و هم اتاقی.... بهش زنگ میزنم و میگم صب کارت داشتم زنگ زدم به نت وصل نبودی نتونستم پیدات کنم ... شماره ی اتاقش رو میده تا هر وقت کاری داشتم راحت تر پیداش کنم... میگم میرم طبقه ی...
-
مهمون ناخونده
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 12:10
بچه گربه ای که دو روز تمام دنبالش بودم در نهایت از موتور ماشین درش آوردیم و بعد از کلی تعقیب و گریز گرفتمش... از افشین خواهش کردم که با اینکه دیر وقته اما بره و شیر بخره... تا صب بیدارم میکرد و میخواست باهاش بازی کنم... صب شستیمش و خشکش کردیم... بعدم نگهبان صب گرفتش! نذاشت ببرم... نگهبان شب که اسمش عمو جانی عه گفت من...
-
گوله ی نمک :)
شنبه 23 اردیبهشت 1396 18:13
نتیجه ی همسفر شدن با یه گروه شیطون این میشه که گاهی اونقدر میخندی که همه فک میکنن یا چیزی خوردی و حالت طبیعی نداری یا اینکه داری گریه میکنی... مخصوصا اگه محمد توو گروه تون باشه... همین میشه که هم اتاقی هی راه به راه بهش میگه گوله ی نمک :)
-
شعور!
جمعه 22 اردیبهشت 1396 19:17
میگم من دیشبم کم خوابیدم میرم اتاقمون یه فنجون نسکافه بخورم شمام میخواین ؟ میگن آره برای مام بیار... فنجون خودم رو میشورم میذارم سرجاش و براشون دوتا ماگ بزرگ نسکافه میبرم پایین... حتی وسط راه یه کوچولو از نسکافه ی داغ میریزه رو پام اما اصلاً اخم نمیکنم... میرم پایین و میبینم نیستن... از ثنا و معصومه میپرسم هم اتاقی و...
-
:)
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:04
اینجانب دیروز رفتم توو یکی از نمایندگی های معتبر انواع تقویت کننده و محافظت کننده های پوست و مو و نیم ساعت بعد ،بعد از اینکه کل پول تووی کیفم رو تموم کردم اومدم بیرون :) به هم اتاقی میگم تمام پولای تووی کیفم رو تموم کردم... میگه خدا رو شکر تمام بودجه ی سفرت پیشت نبود :)
-
پویا خر است!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:18
هم اتاقی سرش توو گوشیشه و پویام داره کفشای جدیدش رو نشونم میده... یهو بحث شبا نبودن هم اتاقی پیش میاد و منم خیلی جدی میگم:پویا،بپرس ببین این بی معرفت چرا شبا منو تنها میذاره ؟ انتظار دارم ازش بپرسه و بهم جواب بده ولی زل میزنه بهم و میگه تو که خودت یه تنه از عهده ی همه بر میای... به اندازه ی یه مرد مستقلی! میگم بی شعور...
-
زلزله ی دوست داشتنی :)
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:13
هم اتاقی شبیه زمین لرزه میمونه! استعداد عجیبی توو بهم ریختن اتاق مون داره! از کمد لباساش بگیر تاااااااااااااااا تخت من!! من و خانمی که هر روز میاد برای نظافت روزی دست کم دوبار اسااااااااسی همه جا رو تمیز و مرتب میکنیم ولی کافیه فقط پنج دقیقه توو اتاق باشه تا همه ی اون زحمتا دود شه بره هوا! خودشم در جریان استعدادش هست...
-
پناهگاه امن این روز های من
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:04
جدیدا پله های اضطراری هتل رو تبدیل به پناهگاهم کردم وقتایی که نمیخوام کسی رو ببینم... یا راهروی طبقه پنج رو برای وقتایی که دلم میگیره انتخاب کردم... میذارم سنسورم بیخیال بودنم شه و توو تاریکی آهنگ گوش میدم... هم اتاقی شبا میره خونه ی دوستش... شبا میره ،نزدیکای ظهر برمیگرده... تا عصر پیش آیلین میمونه بعدم با مامان و...
-
گارسون معروف ما!
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 09:56
رفتم برای صبحانه... میاد سرمیزم و میگه صبح بخیر ،خوبی ؟ تشکر میکنم و میگم خوبم... متقابلاً حالش رو میپرسم... میگه خسته اس ولی به خاطر کارش باید لبخند بزنه... یه اصطلاح میگه که معنیش اینکه خستم ولی باید سرپا بمونم... میپرسه معنیش رو میدونی ؟ میگم آره... خوشحال میشه که لازم نیس بیشتر از این توضیح بده ... به غذای توی...
-
بینوایان :)
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 14:10
بعد سه روز بالاخره برگشتیم شهر قبلی... شب خسته و گشنه رسیدیم هتل... هم اتاقی از بودن اینجا خیییییییییییییییلی خوشحاله:) دیشب آقای ع و آقای ن میگفتن نه بابا فک نکنین این شهریه های شما و هزینه ی سفرتون خیلی به نفع من بود اگه خود شما بودین اصلاً پشیمون میشدین! گفتم آخی! آقایون اصلاً میخواین من نسخه ی جدید بینوایان رو از...
-
بافه های موهایت را باز کن بگذار غمهایت بریزند!این دنیا با غمهای خوش عطر هم مست می شود
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 12:08
داریم ناهار میخوریم نشسته صندلی کناریم و سیگار میکشه... بچه ها میگن بخور میگه میل ندارم... اصولاً وقتی یکی سر میز چیزی نمیخوره ناهار به بقیه کوفت میشه... ظرف رو برمیدارم و میگم بردار... میگه میل ندارم... میگم بردار تا بقیه هم بتونن راحت بخورن... باشه ای میگه و برمیداره... دارم به ساندویچ توی دستم نگاه میکنم که میگه......
-
رفتن تنها دور شدن نیست ، میشود باشی وُ ، از دست رفته باشــــی
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 09:30
برای دوتا از پستای اینستاگرامم پیشنهاد کار گرفتم... یعنی زیر دوتا از پستام از دوجای مختلف توو دو کشور مختلف دعوت به کار شدم... هر دوشون ازم خواستن اگه تمایل به کار دارم با نمونه کارهام راهی اونجا شم... از وب سایت هر دو چک کردم ،هر دوشون معتبرن... هم اتاقی میگه دیووووووووووووووووانه چرا جواب نمیدی بهشون ؟ میگم قصد...
-
یک خارجی مسلط به زبان فارسی!
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 00:14
برای سه روز اومدیم یه شهر دیگه و هتلشم اصلاً دوس ندارم! با هم اتاقی توو هر فرصتی میگیم که دلمون برای اتاقمون توو هتل قبلی تنگ شده... نوید و امین میگن نه همینجام خوبه اینجا شهر آرومی عه... عوضش هم اتاقی دلش حسابی برای شهر قبلی تنگ شده... فردا شب قرار عه برگردیم... خوشحاله... رفتم اتاق خودمون دوش گرفتم و با موهای خیس...
-
آیلین...
شنبه 16 اردیبهشت 1396 23:10
با کلی میانجی گری هم اتاقی ،مهدی و آیلین آشتی کردن... امروزم توو آسانسور به مهدی گفتم آیلین دختر فوق العاده ای عه قدرش رو بدون... گفت میدونم فوق العاده اس... بعدم رفت... امشبم قرار عه برم پیش آیلین بمونم.. هم اتاقی رفته اونجا و گفته تو هم باید بیای...
-
دوست و دوست پسرش!
شنبه 16 اردیبهشت 1396 08:29
آیلین و مهدی با هم دعوا کردن... اونم سر جان گفتن مهدی به من... من مهدی رو با فامیلیش صدا میکنم دیگه قرار نیس جان گفتن اون به من ربطی داشته باشه که آیلین ازم طلبکار عه... میگه میخنده اما منم یه زنم از چشاش میخونم دیگه از ته دل نیس... سری قبل متوجه شده بودم که اسم مهدی توو لیست کسایی بود که اینستام رو چک میکنن ،به هم...
-
نساء نوشت...
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 10:21
توو لابی مشغول درس خوندن بودم که یهو یکی بغل گوشم یه داد بلند زد ،برگشتم و دیدم میلاد عه اونقدرم از ترسوندن من ذوق کرده که داره به سرعت نور میدوعه و میخند عه هادیم با یه لبخند بزرگ داره ما رو نگاه میکنه... دنبالش کردم و با مشت و لگد انتقامم رو ازش گرفتم.... آخرشم گفت دختر تو چرا دستت اینقدر سنگینه ؟ گفتم سری بعد به...
-
رونا
سهشنبه 12 اردیبهشت 1396 03:06
شب با هم اتاقی مشغول غیبت بودیم که یکی در اتاق رو زد... رونا بود... حالش به شدت بد بود... بهش یه چیزی دادیم خورد بعد دیدیم حالش تغییری نکرد... داشتیم با هم اتاقی حرف میزدیم که دیدم هم اتاقی میگه هیییییییییسسسسسسسسسسسسس خوابید.... آروم و بی صدا نشستم کنار تختش تا مطمئن شم مشکلی نداره.... توو خواب چندبار لزرید و نفس...
-
برای خانم نیلوفر
شنبه 9 اردیبهشت 1396 11:56
سلام... براش کامنت گذاشتم... بازم اگه مشکل حل نشد بهم بگین دوباره کامنت میذارم براش :)
-
شب گاهی آن چنان ساکت می شود که انگار یک "زن" دلش شکسته است ...!
شنبه 9 اردیبهشت 1396 11:54
بیشتر روز رو توو اتاقم میگذرونم... تنها... هم اتاقیم عوض شده و دلیلشم دعوای بزرگی بود که بین چندتا از بچه اتفاق افتاد و آقاى ع هم تصمیم گرفت یه سری جابجایی ها انجام بده... هم اتاقی جدید به نسبت هم اتاقی قبلی بیشتر هتل میمونه.... هر چند بیشتر از نصف روز رو تنهام و وقتیم که میاد سرش توو گوشیشه... اما حرف میزنیم... برای...
-
من، من که بوسه ام ترسناک تر از یک امضاست!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 11:40
با دخترک هم اتاقی مشکلی ندارم و میتونم بگم خیلیم خوب با هم کنار میایم و حتی میتونم بگم بیشتر و بهتر از همه ی بچه ها با هم خوبیم.... شاید دلیل اصلیش اینکه به نسبت بقیه ما همدیگه رو کمتر میبینیم... صبا که بیدار میشم یا نیست یام یاداشت گذاشته بیدارم نکن شب دیر برگشتم میخوام بخوابم ،اگرم یاداشتی نباشه بیدارش میکنم و با هم...
-
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 13:38
دخترک هم اتاقی رو بیدار میکنم و با هم راهی رستوران میشیم... براش تعریف میکنم دیروز صب که تنها اومده بودم برای صبحانه ،خانم مسن میز بغلی ،وقتی بعد از کلی آهنگ یه آهنگ جدید پخش شد با ذوق شروع کرد به خوندن... و به فرانسه خیلی آروم و خوشحال آهنگ رو برای همسرش زمزمه میکرد و منم با یه لبخند بزرگ گه گاهی زیر چشمی نگاهش...
-
نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهاى دهلیزش به امیدِ دریچه یى دل بسته بودم.
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 00:18
از بد قولی و کسی که به حرف خودش احترام نذاره متنفرم... آقای ع قرار بود دیروز برام سیمکارت یکی از اپراتور های کشور مقصد رو بخره اونقدر این چند روزه گفت فردا که در نهایت امروز رفتم و از دوستم جویای کارای آقای ع شدم ... اونم بهش پیام داد که نساء میگه خریدین ؟ اونم در نهایت پروریی گفت عه؟هنوز نخریده ؟خوب میگفت یکی از...