-
همیشه غایب!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 15:30
عروسی دختر خاله روزای آخر شهریور عه و من متاسفانه مثل مابقی عروسی های فامیل بازم نمیتونم توو مراسم شون باشم... بگذریم که خاله میگه وقتی یادم میفته قرار نیس بیاین جلو خودم رو میگیرم که گریه کنم بعدم یه چندتا جمله ی محبت آمیز! نثارت میکنم که مثل همیشه توو هیچ مراسمی نیستی!! دیگه فک نکنم لازم باشه بگم اون جملات محبت آمیز...
-
:)
پنجشنبه 9 شهریور 1396 13:55
خاله ته تغاری دیشب برای چند روز اومد پیش ما تا آخر هفته رو با ما بگذرونه... هفته ی پیش رو میرم برای تکمیل پرونده... بعدش دوباره برمیگردم تا وسایل این خونه رو ببریم شهر زادگاه... در نهایتم میرم که پنج سالی رو مهمون شهر دانشجویی باشم...
-
بالاخره
پنجشنبه 9 شهریور 1396 13:54
بابا یه مدت خیلی جدی ،دنبال عملی کردن یه کاری بود... بعد از کلی نشدن و خستگی ،در نهایت چند روز پیش نتیجه همونی که میخواست شد :)
-
اشتهای غیر عادی!
چهارشنبه 8 شهریور 1396 23:52
1.شوهر دوستم مرد فربه ای بود، زیاد سیگار می کشید، همیشه لکه ی غذا روی تی شرت او می درخشید، سیگارش بو می داد،یکبار به دوستم گفته بود از خال گوشتی روی گردنش خوشش نمی آید و برود بردارد. شوهر دوستم فکر می کرد چون یک مرد مسلمان ایرانی است در حالیکه کار درست و حسابی ندارد، عروسی نگرفته، پول ندارد و خودش تهوع آور است حق دارد...
-
اولین سرم!
چهارشنبه 8 شهریور 1396 18:28
دیروز دیدمش... آخرین باری که دیده بودمش همون جمعه ای بود که دکتر ازم خواست رگ گیری کنم برای سرم... تورنیکه رو بستم و سرم رو هم آماده کردم بعدم هوا گیریش کردم و آویزون کردم... خوشبختانه بد رگ نبود خیلی راحت رگش رو پیدا کردم و سوزن آنژیوکت رو خیلی آروم سُر دادم توو رگش... همون لحظه یه نفس عمیق کشید و من متوجه شدم که...
-
بگذارید این یک ماه اخر تابستان گوارای وجودتان باشد
یکشنبه 5 شهریور 1396 18:28
شهریور را خودتان باشید بگید بخندید خوش بگذرانید کمی هم تابستانه وار زندگی کنید دور از ترس فردا نفس بکشید برای چند وقت هم که شده فراموش کنید هر چه هست و نیست کمی هم این واژه بیخیال را بگذارید زبانتان بچشد چه عیبی دارد... برای خودتان هدیه و گل بخرید اصلا یک ماه دلت برای خودت تنگ شود با خودت خاطره بساز لذت ببر بگذار دلت...
-
هر چه تبر زدی مرا، زخم نشد، جوانه شد...
یکشنبه 5 شهریور 1396 12:44
یه عده از فامیل ،دوستان ،آشنا ها ،هستن که فکر میکنین ته زندگی یه دختر یعنی ازدواج و بچه دار شدن و بزرگ ترین دغدغه ی یه زنم حتماً باید چی بودن ناهار فردا باشه! به خاطر همین زنگ میزنن و بعد احوال پرسی بدون اینکه کسی نظرشون رو بپرسه ،اظهار فضل میکنن که چرا میذارین بچه تون بره ؟ حالا هر کسی با جمله بندی مخصوص خودش اینو...
-
مسافران به مقصد سرزمین آرزو ها....
جمعه 3 شهریور 1396 23:51
دیروز پویا و نهال و مهسا و افشین قرار بود برن کشور دانشجویی شون... فعلاً که خبری ازشون نیس این یعنی دسترسی به اینترنت ندارن....
-
ارتباط به زبان شیرین فارسی
جمعه 3 شهریور 1396 23:49
مرسی بابام که هر وقت کسی ازش یه شماره تلفنی میپرسید سریع میگفت 09 و بعدم تا آخر به فارسی ادامه میداد.... اونقدر این کار رو اونجا کرد که تنظیمات منم بهم خورد وقتی یکی معدلم رو میپرسید فارسی جواب میدادم!
-
حکایت ثبت نام من....
جمعه 3 شهریور 1396 23:47
بگذریم که شب قبلش لپ لپ مریض شده بود و نذاشت تا صب چشم رو هم بذاریم... بگذریم که پنج ساعت تمام یه لنگه پا جلوی ساختمون دانشکده وایستاده بودم... بگذریم که به چه ترفندی و با پارتی بازی یکی از اساتید بالاخره روز دوم تونستم برم تو... بگذریم که هموطنایی که اومده بودن ثبت نام بعد از ثبت نام اونقدر خبر غلط غلوط و چرت و پرت...
-
کشور دانشجویی
جمعه 3 شهریور 1396 22:55
کشور دانشجویی منم مثل همه ی کشورا یه سری ایراداتی در کنار خوبیاش داره.... مثلاً خدا نکنه کار اداری داشته باشین اونوقت که باید فاتحه ی جوونیتون رو بخونین... قشنگ با موی سیاه میرن توو اداره ،با موی سفیدم میاین بیرون! کاملاً بدون اغراق گفتم! شرکتای بیمه هم که اساساً قصد دادن پول رو به کسی ندارن ،به خاطر همین مردم این...
-
واقعا چطوری؟
جمعه 3 شهریور 1396 01:03
من توو اون گرما چجوری سرما خوردم آخه ؟
-
و ما همچنان دوره می کنیم ، شب را و روز را و هنوز را....
پنجشنبه 2 شهریور 1396 23:58
بعد از سال ها یه صبحی بدون بوی بربری یا سنگک ،برای ما شروع شد،همین باعث آشنایی ما با نونای اینجا شد... بابا رفت برای خرید و وقتیم برگشت دوتا نون بزرگ گرد بسته بندی شده تو دستش بود ،میگفت نون لواشم داشتن اما مسئول اونجا موقع چک کردن خریدام به خاطر اینکه تاریخ انقضای اون نون داشت تموم میشد ،نذاشت اون نون رو بردارم و گفت...
-
کیستم؟ یک تکه تنهایی!
چهارشنبه 1 شهریور 1396 17:37
چند هفته قبل که به پویا گفتم پاشو تابستون با نهال و مهسا و افشین بیا اینجا برای تفریح ،وقتی بهم گفت برو بابا مگه من دیوانه ام این همه توو راه باشم ؟تو پاشو بیا اینجا... یه چند تا برو گمشو بیشعور نثارش کردم... ولی واقعاً این همه ساعت نشستن و منتظر رسیدن به مقصد بودن ،تا حدود زیادی خسته کننده اس... به وقت اینجا عصر...
-
مثل باران،وسطِ یک روزِِ مردادی بیا و این شهر را دیوانه کن...!
شنبه 28 مرداد 1396 23:18
من تابستون اومدم این شهر... چند سال پر فراز و نشیب از زندگیم رو هم همینجا زندگی کردم... حالا یه شب تابستونی قراره از اینجا برم... من عاشق بهار و پاییز این شهر بودم و هستم... دلم برای شهر زادگاه که توش به دنیا اومدم.... برای پایتخت که چند سال از بچگیم رو توش گذروندم... برای این شهر کنکوری... دلم برای همه ی این 21سال...
-
فصل پرواز شده... حق بده دلتنگ شوم...!
شنبه 28 مرداد 1396 23:08
چمدونم رو بستم و کوله پشتیم رو هم گذاشتم کنارش.... تا چند ساعت دیگه با مامان و بابا و لپ لپ عازم شهر دانشجویی میشیم برای ثبت نام... اینکه کارای و*ز*ا*ر*ت ا*م*و*ر خ*ا*ر*ج*ه و س*ف*ا*ر*ت خیلی معجزه آسا همین امروز تموم شد به کنار.... اما این قسمت چمدون بستن جدا... اصلاً نمیدونی چیا رو باید بذاری توو چمدون چیارم باید بذاری...
-
زخم...
شنبه 28 مرداد 1396 11:09
فقط ما نیستیم که زخم خورده ایم. همه آدم ها زخم خورده اند. به هر کس که نگاه می کنم، آن که دوستم دارد، آن که می خواهد سر به تنم نباشد. به رنگ آمیزی لباس هاشان که نگاه می کنم. به نگاه شان که گیر کرده بر لیوانِ چایی یا پُک هایی که به سیگار می زنند. به خنده هاشان وقتی که از یاد آوری خاطره ای به وجد می آیند. به دور شدن شان،...
-
آخرین جمعه ی مرداد...
جمعه 27 مرداد 1396 19:01
آخرین جمعه ی مرداد کش آمد! چسبید به تیر به اردیبهشت به دی آخرین جمعه ی مرداد کش آمد تا سال ها قبل... تا آن روز ها که تابستان را بستنی یخی و پشمک های رنگی و تاب سواری و شمال و دامن کوتاه و آفتاب سوختگی و گاهی خون دماغ تشکیل می داد. تا آن روز ها که دل ، خوش بود. تا آن جمعه های مردادی که غم سی و یک شهریور نداشت. تا آن جا...
-
تمام درد من!
سهشنبه 24 مرداد 1396 20:58
درد من حصار برکه نیست ، درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است صمد بهرنگی ماهی سیاه کوچولو
-
تربیت غلط!
دوشنبه 23 مرداد 1396 22:39
چند روز پیش برای تسویه حساب شهریه دخترم به مدرسه اش رفتم . زنگ تفربح بود و بچه ها در حیاط مشغول تخلیه انرژیهای کودکانه یکی از بچه ها مقنعه دیگری را کشید بطوریکه مقنعه از سرش افتاد همانجا بود که من رسیدم. دخترک دست پاچه و گریان در حالیکه هردودست را بر سر گذاشته بود با نیم نگاهی به من به همبازیش گفت بیشعوررر مَرد مَرد...
-
بگو چرا اینقدر بال بال میزد!
دوشنبه 23 مرداد 1396 00:29
استاد یه نسخه بهم داده میگه برو این دارو ها رو بیار... رفتم از توو داروخونه ی مطبش پیدا کردم همه اش ،گذاشتم توو سبد دارو نسخه رو هم گذاشتم روش تا کارش تموم شه بعد برم پیشش... یکی از آقایون نشسته اونجا میگه استاد گفته بدی من چک کنم... اول فکر کردم شوخی میکنه... گفتم شوخی میکنین ؟ میگه من با تو شوخی دارم ؟ کشش ندادم......
-
هیچکس از آینده خبر ندارد....
یکشنبه 22 مرداد 1396 23:46
هیچکس از آینده خبر ندارد ، مردی که امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شاید یک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی ، شاید دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبهرو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی ، شاید او برگردد تو هم برگردی یک ثانیه...
-
هانی جان
جمعه 20 مرداد 1396 23:53
سلام خانم خانما :) چطوری بانو جان ؟کیف احوال ؟ مرسی عزیزم :) آره ،ریتم زندگیم به خاطر این کلاسا تند تر شده و روزای رفتنم هر روز نزدیک و نزدیک تر میشه.... خوبم و تلاش میکنم خوبترم بشم :) لپ لپ هم خوبه و همچنان پر سر و صدا و گاهیم جیغ جیغو چشم حتماً به جای شما هم شیرجه میزنم توو لپاش خلاصه که ما دلمون برات تنگ شده بود...
-
گانگستر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمعه 20 مرداد 1396 23:37
نهال پیام داده که نساء من باید یه چیزی بهت بگم... میگم بگو... میگه من و پویا الان یه مدته با هم رابطه داریم... بهش تبریک میگم و میگم که به خودش که تبریک گفتم الانم به تو تبریک میگم عزیزم ،از خوب بودن حال هر دو تون خیلی خوشحالم :) پیام میده "مرسی گانگستر گروه! شنیده بودم گانگستر گروه بودی!! تو قبلا خبر داشتی ؟هیچ...
-
در جواب سوال پناه....
جمعه 20 مرداد 1396 23:18
یکی از دوستان چند روز پیش خواسته بودن که یه پستی درباره ی دانشگاهی که توش قبول شدم بنویسم ،به خاطر برنامه ی فشرده ی این روزام بالاخره امشب فرصت شد ،پس بابت تاخیر معذرت.... طی روزای آینده قرار که برای ثبت نام برم... دانشگاه یکی از دانشگاه های علوم پزشکی اون کشور عه... رشته ای که من قرار بخونم ،دندانپزشکی عه... یعنی پر...
-
خستگی را؛آغوش تو در میکند .وقتی نیستی؛عجالتاچای میخوریم،چه کنیم ..؟!
پنجشنبه 19 مرداد 1396 22:30
رسماً شدم مثل یه کارمند! صب میرم ،یه بند سر پام،عین مورچه ی بارکشم همه اش دنبال کاراییم که استاد بهمون میده ،وقتیم میرسم خونه با لپ لپ کیک میپزیم ،شام درست میکنیم ،بعدم با هم فیلم میبینیم.... در نهایتم میشینم پای کتابام و ماگ ماگ نسکافه میخورم :) اینم از زندگی این روزای من ^_^ *عنوان از علیرضا روشن
-
اولین تجربه :)
پنجشنبه 19 مرداد 1396 22:08
امروز اولین تجربه ی تزریقاتم بود :) یه انسولین ،D3 و B12 ،به خودم و یه بنده خدایی :)
-
:)
پنجشنبه 19 مرداد 1396 10:47
من عمریست که دیگر تابستان را به هوای آمدن پاییز تحمل میکنم ... تو چرا دیگر هیچوقت با پاییز نیامدی ؟؟ #مسلم_علادی
-
آمدنِ صبح به بوسیدنِ توست؛ خورشید که هر روزِ خدا می آید!
پنجشنبه 19 مرداد 1396 10:45
بعله.... در پی دوست نداشتن آخر هفته ها ،طی یک عملیات نجات ِ خودم از این معضل ،پنج شنبه جمعه ها رو هم توو آموزشگاه میگذرونم! همین میشه که صب من عین این کوالا ها میچسبم به آسانسور بعد جناب استاد عین این بچه های دبیرستانی پله ها رو برای یه مسیر یه دقیقه ای انتخاب میکنه :) *عنوان از لیلا مقربی
-
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:40
اونقدر گفتم این روزا عین خرس قطبی میخوابم که دو شبه پشت سر هم یا خیلی کم میخوابم یا اصلاً نمیخوابم! اصلاً شب امتحان خر است! خود امتحانم خر است! به گمونم من تا آخرین روز عمرم همیشه یه چیزی پیدا میکنم که تهش باید بیخوابی بکشم و صبح زودم برم امتحان بدم... یه زمان مدرسه ،یه زمانی کنکور ،حالا کلاسای تابستونیم ،یه ماه دیگه...