-
پیامک های یازده شبی!
چهارشنبه 8 آذر 1396 16:40
دیشب پیام داده داره یه مشت چرت و پرت پشت سر هم ردیف میکنه!! از اولین پیامش تا جایی که بالاخره حرفش رو زد میدونستم چی میخواد بگه.... اما صبر کردم و اصراری برای گفتنش نکردم... خونسردی منو که دید بچگانه ترین دروغی که میتونست بگه رو گفت! گفت که یکی از دوستاش منو دیده و الان میخواد منو با دوستش آشنا کنه... نظرم رو...
-
من تماشای تو میکردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
چهارشنبه 8 آذر 1396 10:52
عینکم رو گذاشتم رو میز و دارم به دلقک بازیای محمد میخندم .... آیسان صدام میکنه... نگاش میکنم ،زُل میزنه توو چشمام چیزی نمیگه... سرم رو کج میکنم که یعنی چیه ؟ میگه چشمات خیلی قشنگه یعنی خیلی خیلی خیلی قشنگ... یه لبخند ملایم میشینه روی لبم و آروم میگم چشمات قشنگ میبینه عزیزم... دوباره صدام میزنه تا نگاش کنم اینبار سحرم...
-
من حامل زخمهایِ تمامِ نبردهایی هستم، که از آنها طفره رفتم...!!!
چهارشنبه 8 آذر 1396 00:59
من دورم... و این دور بودن حالم رو خوب تر کرده... ما حرف زدن رو ،درست حرف زدن ،بدون رنجوندن هم رو فراموش کردیم... ببخش اما این دور بودن نه بهم عذاب وجدان میده و نه حتی ناراحتم میکنه... بابا.... دور شدیم از هم و متاسفانه اونقدر بد به هم زخم زدیم که من حتی تلاشی نمیکنم برای دوباره نزدیک شدن... جای زخمات غرورم رو به درد...
-
اینجانب خرس قطبی!
دوشنبه 6 آذر 1396 08:29
این یکشنبه ی من کلا با خوابیدن گذشت! بدون اغراق تقریبا بیشتر روز رو خواب بودم :/
-
دلگیرم...
شنبه 4 آذر 1396 22:35
دلگیرم شبیه ِ موسیقی ِ بی کلامی که می خواهد در گلوی ویولن ی خسته پرنده ای را ببوسد! هیچ پرنده ای روی سیم های ویولن نمی نشیند. دلگیرم شبیه ِ موسیقی ِ بی کلامی پر از حرف... #معصومه_صابر
-
تناقض!
شنبه 4 آذر 1396 01:32
و تناقضی است ... میان شلوغی شهر و تنهایی من ! #فاطمه_ذوالفقاری
-
پوووووووووووف!
پنجشنبه 2 آذر 1396 17:45
یه چیزی هست به نام حوصله سر رفتن! عاقا مربی گف پاشو بیا فلان باشگاه ،منم عین بز گفتم باشه میام... الانم اومدم! خیلی زودتر از همه!
-
خفتگان را چه خبر از غــمِ شب بیداران...
پنجشنبه 2 آذر 1396 01:30
یه خوره ای هست که فقط شبا میوفته به جون آدم... اینکه امروز عجب گندی زدم! *عنوان از رویا مجیدی
-
زندگی...
سهشنبه 30 آبان 1396 00:33
چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم: چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نارنج، چیزی که آن مزه و بو را تبدیل به عطر ِخوش و طعم ِخوب کند." زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد...
-
نفسی همدم ما شو که نداریم کسی...
یکشنبه 28 آبان 1396 09:42
رفتم برا تعیین سطح بعد خیلی ریلکس دارم جواب میدم... نگام میفته به لیست سوالاتی که جلوی استاد ریزه میزمه... توو حینی که جواب میدم دارم با نگاهم نوشته ها رو میخونم که یهو میگه خوب بذار سوالات رو یه کم شخصی تر کنیم ،در حال حاضر عاشق کسی هستی و رابطه ای بر همین اساس داری ؟ فکرم درگیر چیزایی که نوشته ،عکس العملم به سوالش...
-
شاد آن صبحی کھ جان را چارهآموزے کنی...
پنجشنبه 25 آبان 1396 22:59
با مسئولیت و سلیقه ی خودم برای امین جشن تولد گرفتیم :) ساده برگزار شد اما همه خوشحال بودیم :) به سعید و امیرعلی گفته بودم که لطفاً توو کار من دخالت نکنین ، نکردن... هانیه شکار لحظه ها کرده و چه عکسایی گرفته ^_^ پسرا مسئولیت دور نگه داشتن امین از کلاس رو داشتن ... غافلگیرش کردیم و همون لبخندش خستگی یه روز دوندگی رو...
-
ماییم و خیالِ یار و این گوشه ی دل
پنجشنبه 25 آبان 1396 18:17
بابا اومده و مامان ضیافتی به پا کرده! ^_^ قرمه سبزی ،دلمه ،ترشی خونگی ،کیک خونگی من دیگه چی بگم :) اصلاً دلمه و ترشی و دیگر هیچ ^_^ *عنوان از مولانا
-
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل تا تماشا کنم آن شاهد رویائی را
پنجشنبه 25 آبان 1396 08:17
دیروز پسرا لیگ گل یا پوچ گذاشته بودن :) وای اگه بدونین چه کیفی داشت! چه کارایی که نکردن! چه سوتیایی که ندادن! بعدم رفتیم سالن پینگ پنگ و تا جوون داشتن پینگ پنگ بازی کردن :) بعدشم که رفتم سر تمرین... و دو ساعت عین سربازایی که برای جنگ آماده میشن! تمرین کردیم! دیگه آخراش به روغن سوزی افتاده بودیم! ولی با وجود همه ی اینا...
-
یه روز ابری....
پنجشنبه 25 آبان 1396 08:08
مدارکم رو باید ببرم ساختمون مدیریت... بعدشم باید برم و برای تولد امین کیک بخرم... سعید و امیرعلی میخواستن این کار و بکنن و من به شخصه به سلیقه ی دوتا خرس گنده ی خونسرد اعتمادی ندارم! امروز بابا میاد... تا آخر هفته میمونه و بعدم میره....
-
شادی
سهشنبه 23 آبان 1396 10:59
ازاو پرسیدم:مامان بزرگ، مهم ترین چیز در زندگى چیست؟ جوابش را فراموش نکرده ام. دخترم، فقط، یک چیز مهم است، شادى. هرگز اجازه نده کسى شادى تو را بگیرد. از آن زمان به بعد با گفته او زندگى مى کنم. شوهرم هرگز علت واقعى جدایى ما رو نفهمید. اگرچه علت ساده اى بود. وقتى ازدواج کردم، شادى در قلبم بود. اما جدا شدم، چون شادى تهدید...
-
:)
یکشنبه 21 آبان 1396 00:38
چند روز قبل داشتم میرفتم سر کلاس که دیدم یکی از بچه های جدید الورود(یکی مثل ما )نشسته روی نرده های طبقه ی سه و داره خیلی خوش و خرم سُر میخوره و میاد پایین! البته تعجب منو که دید خیلی شیک پاهاش رو گذاشت زمین و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه راهشو گرفت و رفت! من موندم و تصور دیدن یه پسر سه ساله توو قالب یه پسر...
-
شکمو!
شنبه 20 آبان 1396 23:55
سه چهار روزه عین جاروبرقی میخورم!! از اول اکتبر تا همین سه روز پیش نه کیلو و نیم وزن کم کردم! اثرات بدو بدو های اینجاس... به حتم توو همین سه چهار روز راحت دو کیلو وزن گرفتم :/ اصلا آخر هفته که میشه معده ی من به خرابه وصل میشه!
-
به حساب تنهاییام از هرسال یک پاییز را بدهکاری
شنبه 20 آبان 1396 17:41
یعنی آخر هفته های ابری جوون میده برا خوابیدن اونم به سبک خرس قطبی :) +دیروز دلم برای نهال و مهسا و پویا تنگ شده بود... فنچن فنچ ^_^ *عنوان از پیام گنجگلی
-
مظلوم شدن بهش نمیاد :)
سهشنبه 16 آبان 1396 18:00
محمد دیروز شدییییییییییید مریض بود ... اونقدر مظلوم و ساکت و بی حال شده بود که دلمون براش کباب شد... شب ویس فرستادم خوبی ؟ ویس فرستاده آره... میگم بچه تو که اصلاً نفست در نمیاد چه برسه به صدا... مامان میگه بگو میخواد غذای مورد علاقه اش رو براش بپزم ؟ میگم محمد مامان میگه برات ماکارونی درس کنم ؟ کلی خندیده بعدم تشکر...
-
ویروسای اجنبی!
سهشنبه 16 آبان 1396 08:25
لامصب ویروسایی دارن که نگو! یه بار مریض میشی یه ماه طول میکشه تا کامل خوب شی :/ +هوا ابری و مه آلود عه...
-
هرشب منم و خیالِ جانان...!
یکشنبه 14 آبان 1396 20:52
خاله ته تغاری و دخترخاله زنگ زدن و کلی دلقک بازی درآوردن و مامان رو کللللللللللللللی خندوندن :) مهندس(شوهر دخترخاله )رفته سفر و خاله ته تغاری رفته اونجا لنگر انداخته :) اینجوری که بوش میاد تا ده روز همین بساط بپا است ! *عنوان از عراقی
-
از صبحِ ناب پرشده ام در من یک جرعه آفتاب نمی نوشی؟!!!
جمعه 12 آبان 1396 20:49
با روزانه فقط 5-6ساعت خواب و دو وعده غذا اونم هول هولکی،با ساعتی که دوی ماراتن میره ،با کلی بدو بدو و برو بیا هم میشه زنده بود و خوشحال ^_^ *عنوان از حسین منزوی
-
عمرِ منی، به مختصر...!
سهشنبه 9 آبان 1396 00:19
لُپ لُپ وقتی خوابه باید رفت بوش کرد... یه دم عمیق :) عنوان از حسین منزوی
-
عنوان ندارد
یکشنبه 7 آبان 1396 22:12
-
گِله ازدست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست...!
یکشنبه 7 آبان 1396 21:46
از آخرین باری که کسی رو دوست داشتم چیز زیادی یادم نیست از آخرین باری که کسی دوست داشتنش، دلخواهِ من باشه هم همینطور! خب مهمه! یکی که بلد باشه آدمو! دوس داشتنش به دلت بشینه. حرف زدنش، نگاهاش، بوی عطرش.... خلاصه یادم نیس دیگه! میدونی؟ حس میکنم یه آدم هزار سالهم که اوایل جوونیش یکیو دوس داشته، بعدم هیچی به هیچی......
-
من به اندازهی یک ابر ، دلم میگیرد ...!
یکشنبه 7 آبان 1396 21:21
از سری توصیه های جدی من به شما اینکه اگه روزی تصمیم گرفتین جلای وطن کنین خودتون تنها این کار رو بکنید.... خانواده با وجود تمام علاقه ای که به شما دارن اما انگیزه و هدف و صبر و اشتیاق شما رو ندارن... فوقش تنهایی یه گوشه ی دیگه ی دنیا غر دور بودن شون رو و تنها بودن خودتون رو میزنید بعدش دلتنگ میشید و دو قطره اشک میریزید...
-
آخر هفته های رنگارنگ :)
یکشنبه 7 آبان 1396 18:29
آخر هفته ها رو با مامان و لُپ لُپ میریم بازار محلی :) جای قشنگیه :) پر از رنگ ^_^
-
عوارض قول دادن به یه آدم شکمو!
پنجشنبه 4 آبان 1396 01:09
ما یه خبطی کردیم به یه بنده خدایی قول دادیم که براش کیک میبریم! وجداناً هم بردم منتها دیدم سرش گرم دوستاشه گفتم دیگه نشم مزاحم جمع شون بعدم طرف فک کنه خبریه! به خاطر همین فرداش خودم تنهایی خوردم... لال نشه این بشر که برگشت یهو وسط جمع پرسید تو برا من قرار بود کیک بیاری،نیاوردی ؟ لازمه بگم کل کلاس ازم کیک خواستن!!...
-
روبوسی به سبک ما ایرانی ها!
سهشنبه 2 آبان 1396 17:48
اینجا روبوسی به سبک ما ایرانیا یعنی ضایع شدن خودتون! اینا اول دست میدن بعد اگه یه آن خیلی به دلشون نشستین فقط یه بار خیلی نرم گونه شون رو به گونه تون نزدیک میکنن و عقب میرن! مطمئنا برا شمام پیش میاد که مثل من و به عادت تمام سالای ایران زندگی کردن تون بخواین چندبار گونه ی طرف مقابل رو ببوسین! باید بگم تجربه به من یکی...
-
:)
دوشنبه 1 آبان 1396 23:30
گارد گرفتم میگه بزن... میزنم ،با قدرت میزنم... یه کوه عضله جلومه.... نه دردش میگیره نه یه سانت جابجا میشه... حواسم بهش هست که داره با اشاره ی چشم به پسرک تازه وارد میگه دقیق نگام کنه که دارم با چه جدیتی درست به معده اش بعدم به پهلوش ضربه میزنم... حواسم هست که راضی عه از ضربه هایی که میزنم هر چند هنوزم میگه پای چپت...