-
من از سکوت تو بیرون می آیم و میدانم تو سال هاست در من حرف نمی زنی …
جمعه 1 اردیبهشت 1396 00:37
فردا سفر من شروع میشه... آخرین ساعت های بودنم رو با تلوزیون دیدن یا بغل کردن پسر کوچولو میگذرونم... هر بار که بغلش میکنم چیزی که توو گلوم بزرگ میشه رو قورت میدم و بهش لبخند میزنم... بهش میگم کاش تو رو هم با خودم میبردم... اونم فقط نگاهم میکنه... چمدونم رو بستم... اول چمدون کوچیکه بعد اونقدر بابا وسایل خرید که در...
-
طوفان
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:47
گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییرِ سمت می دهد. تو سمتت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت میکند. تو باز می گردی، اما طوفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. طوفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای . اما یک چیز مشخص است: "از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی...
-
به جز آغٖوش تو هرگز، برایم نوش دارو نیست ... نهنگی خسته می فهمد، نوازش های ساحل را
چهارشنبه 30 فروردین 1396 22:00
مامان میگه الان که تو میخوای بری مام که دیر میایم خونه،پس کی برامون ناهار بپزه ؟ من :بی زحمت خودتون... میگه :حالا میخوای برای یه هفته مون غذا درست کن بذار توو یخچال! من :⊙_⊙ هیچی دیگه دید اینجوری نگاهش میکنم خندید :) *عنوان از رسول مختاری پور
-
دلتنگى اتفاق عجیبى ست ؛ گویى خواهى مُرد اما نمىمیرى ... !
چهارشنبه 30 فروردین 1396 20:25
فردا آخرین روز بودن پیش خانواده اس... مامان و بابا تند و تند میرن و خرید میکنن یا هر یه ساعت یه بار بهم یادآوری میکنن که فلان چیز یادت نره هاااااااااااا... اینجانب همچنان ریلکس تشریف دارم و حتی چمدونمم نبستم :) دنیز پیام داده برا امتحانا استرس نداری ؟میگم نه اگه تو داری یه کم به من قرض بده :) هیچی دیگه تا حدودی فحش...
-
روز های بهاری...
چهارشنبه 30 فروردین 1396 14:43
براش از قفسه های رنگی رنگی کتاب فروشیا ،از گلای خوشگل گلفروشیا میگم :) در جواب همه ی ذوق من خیلی جدی میگه حالا هر کی ندونه فکر میکنه داری درباره ی مغازه های زرگری حرف میزنی! اینبار ترجیح دادم فقط سکوت کنم ...
-
یک پسر کوچولوی تمیز و شکمو :)
دوشنبه 28 فروردین 1396 20:18
امروز اونقدر به مامان اصرار کرده تا راضی شده بعد مدرسه ببرتش موهاش رو کوتاه کنه! عید موهاش رو کوتاه کرده بوده! بهش میگم خوب حالا بدو برو حموم تا من میز رو بچینم... تا پنج دقیقه جلو در حموم مونده بود و نمیخواست بره دوش بگیره! در نهایت اینجانب شوتش کردم توو حموم و به زور حمومش کردم... بعدشم بر خلاف میلش مرحله ی سشوار...
-
از روی چیزی می گذری و نه از روی هیچ
دوشنبه 28 فروردین 1396 20:07
کمربندت را می بندی: هواپیما دارد به زمین می نشیند. پرواز کردن با سفر متفاوت است. چیزی که تو از آن رد می شوی، شکافی است در فضا. در خلا ناپدید می شوی، پذیرفته ای که برای مدتی در هیچ مکانی نباشی و خود آن مدت نوعی خلا در زمان است. بعد دوباره بی هیچ ارتباطی با کی و کجایی که در آن ناپدید بوده ای، در لحظه ای و در جایی ظاهر...
-
پسرک سرماخورده!
شنبه 26 فروردین 1396 08:27
پسر کوچولو سرماخورده ... صداش گرفته و طبق معمول جلوی TV به حالت دراز کش غش کرده... کل پاییز و زمستون رو بی ویروس گذروندیم حالا یه ویروس کوچولوی دوست داشتنی توو پذیرایی خونمونه!
-
داستان ها...
جمعه 25 فروردین 1396 07:34
شب هنوز به نیمه نرسیده و همان طور که این جا در رختخواب دراز کشیده ام و به تاریکی نگاه می کنم، تاریکی چنان شدیدی که سقف اتاق را پنهان می کند، داستانی را به خاطر می آورم که دیشب شروع کردم. وقتی بی خواب می شوم این کار را می کنم. در رختخواب می مانم و برای خودم داستان سر هم می کنم. ممکن است داستان هایم چندان جالب نباشند،...
-
کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
پنجشنبه 24 فروردین 1396 23:41
پیام داده دوست دارم دوست ِ دوست داشتنی من... این دختر تا حدود زیادی ظریف و حساس عه... من برعکس به وقتش صدام رو میبرم بالا ،داد میزنم اعتراض میکنم ،مخالفت میکنم و گاهیم میشم سوت و کور ترین جزیره ی دنیا... یا بلند بلند میخندم... میخندوم... اون لحنش همون لحن آروم همیشگی عه... شمرده شمرده و آروم حرف میزنه... حتی اگه...
-
نخستین زن پزشک جهان
پنجشنبه 24 فروردین 1396 22:12
گفته می شود نخستین زن پزشک جهان تا لحظه ای که زنده بود یک مرد بود و فقط در مرده شورخانه بود که وقتی تن لخت او را دیدند همه متوجه شدند او یک زن است. جیمز بری مرد جوانی که در سال ۱۸۱۲ مدرک پزشکی خود را از دانشگاه ادینبورگ در انگلستان گرفت و سپس تحصیلات خود را در لندن ادامه داد و به عنوان جراح در ارتش استخدام شد و همراه...
-
بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشی ست
چهارشنبه 23 فروردین 1396 23:46
امروز رفتم دفتر اسناد رسمی و رضایت نامه ای رو که آموزشگاه ازم خواسته بود ،متنش رو دادم اونام بعد یه ساعت گفتن که آماده اس و بیا ببر... اینکه اونجا پام بشکنه یا کلا یهو نیست شم... خلاصه هر اتفاقی که بیفته آموزشگاه هیچ مسئولیتی در قبال من نداره و بنده در کمال صحت و سلامت عقلی با رضایت خودم دارم این سفر رو میرم و...
-
حروف الفبای من مقدس اند ،همان چند حرفی ست که میشود نامت را با آنها بنویسم
سهشنبه 22 فروردین 1396 21:21
دخترها بی دلیل "بابائی" نشده اند... دخترها خوب میدانند هربار که دلشان از نامردی هایِ دنیا بگیرد؛ دستی ایمن و مردانه، به دور از حسِ نیاز رویِ سرشان نوازش میشود... دستی که جز عشق عطرِ دیگری ندارد.. دختر ها خوب میدانند "قبل از تاریکی هوا برگرد" نهایتِ عشق مردی به نام پدر است... روزت مبارک مردِ امنِ...
-
نسل کلاغ های کیک دوست!
سهشنبه 22 فروردین 1396 17:32
مامان کیک پخته... گذاشتم توو تراس خنک شه که ناگهان!! متوجه شدم کلاغ یه برش بزرگش رو برداشت و رف!! ذائقه ی کلاغا جدیدا دوست دار کیک کاکائویی شده! امان از کلاغای قرن 21!!
-
جنگ با خود
سهشنبه 22 فروردین 1396 07:50
گاهی آدم تو جنگ با خودش، باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش !... اون وقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جرأتی، جرقه میزنه !...
-
اشکال!
پنجشنبه 17 فروردین 1396 21:24
سال ها درباره اش فکر کرده ام و تنها توضیح نیم بندی که به نظرم رسیده این است که در من مشکلی وجود دارد، ساز و کار شخصیتم دارای اشکال است، گویی قطعه ای از ماشین ضایع شده و مانع از درست کار کردن آن می شود. منظورم ضعف های اخلاقی نیست. ذهنم را می گویم، کارکرد فکری ام را. عنوان: مردی در تاریکی نویسنده: پل استر مترجم: خجسته...
-
در سینه ام زنی غریب ، غروب کرده
چهارشنبه 16 فروردین 1396 20:20
بی وقفه غمگینم .... در شالیزارِ گیسوانم زنانِ برنجکار گیلکی میخوانند در دستهایم کودکی باد را وعده ی بادبادک میدهد و پاهایم ... پاهایم هوس دارند شوقی هماهنگ به رقصیدن که به زندگی وزن میدهد من اما .... بی وقفه غمگینم در سینه ام زنی غریب ، غروب کرده زنی که حتی شالیزارِ گیسوانش ، لهجه داشت زنی که از تلاطمِ...
-
چشم ها
چهارشنبه 16 فروردین 1396 18:21
یک روز باید بنشینم کنارت، دو تا لیوان چای تازه دم کرده را بگذارم روی میز و دقیقا توجیهت کنم که آقایان علوم مختلف، سخت در اشتباهند وقتی که می پندارند، شب از غروب آفتاب شروع می شود! همه چیز به چشم های تو بستگی دارد. به پلک هایت ... که خسته باشند، سنگین بشوند، بخوابند و جهانی را تعطیل کنند یا که سرِحال و شاد، بیدار بشوند...
-
به خودت خوشبختی را هدیه کن
سهشنبه 15 فروردین 1396 09:05
جوانی کُنیــد ؛ جلویِ آینه با خودتان حرف بزنید ، بلند بخندید و بِچَـرخید !! خودتـان را بغل کنید ! به دَرَک که چه فکری راجع به تومیکنند ! فکرِ آنها تو را خوشبخت نمیکند ؛ به درک که رفت ... او فقط راه را برایِ خوشبختیِ شما بازکرده این را دیر یا زود میفهمید ... یک لحظه تصور کنید پیر و تنها و بیمارید، ( که حتمأ این لحظه...
-
اسب دوست داشتنی :)
یکشنبه 13 فروردین 1396 22:42
جدیدا این اسبای باشگاه های اسب سواری یه کم عجیب نشدن! هر چند سابقه ی من توو این مورد قد انگشتای یه دستم نیس ولی خداییش اون اسب قبلیا اینقدر با ابهت نبودن! اول اینکه واقعا یه چهار پایه لازمه که تازه دستت به زینش برسه! یعنی اگه گردنش یه ذره بلندتر بود میگفتم این زرافه اس الکی جای اسب قالبش کردن! خیلی قشنگ اما فوق العاده...
-
بهار ؛ می تواند نام تو باشد وقتی که در همهمه یِ سبزِ دلم دوستت دارم هایت شکوفه می زنند
یکشنبه 13 فروردین 1396 22:18
اصلاً سیزده به در بدون حمله به شکلاتای تووی کشوی میز تحریرم که در نمیشد! امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین :) بنده به صورت خیلی بدجنسانه خیییییییییلی خوشحالم که از فردا بازم آرامش به خونه مون برمیگرده و از شر دیدن کلاه قرمزی ،خلاص میشم... خدا رو شکر که تعطیلات تموم شد و پسر کوچولو باید راهی مدرسه شه :)...
-
تصویر کامل زندگی
شنبه 12 فروردین 1396 23:20
زمان هایی می رسد که ما باید برای نگاه کردن به "تصویر کامل زندگی" متوقف شویم: گذشته و حال با هم. و این برای دیدن آنچه یاد گرفته ایم و اشتباهاتی که مرتکب شده ایم لازم است. عنوان: خیانت نویسنده: پائولو کوئلیو مترجم: اعظم خرام ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
-
لبخند لطفاً :)
شنبه 12 فروردین 1396 10:03
صبحها را لبخندی بچسبانید گوشه لبتان دلیلش مهم نیست ! اصلا نیازی به دلیل ندارد. لبخند است دیگر، هفت خانِ رُستم که نیست ! یک لیوان چایِ تازه دَم بنوشید، یک موسیقیِ خوب برای خودتان پخش کنید و گذشته و آینده را بگذارید به حالِ خودشان. مهم، همان صبح، همان لبخند، همان چای، همان موسیقیست #امیررضا_لطفی_پناه
-
استاد...
جمعه 11 فروردین 1396 22:37
بعد امتحان مسیرم میفته به کوچه پس کوچه های نزدیک کلاس زیست سال قبلم... دلم برای استاد تنگ بود تنگ تر هم میشه... هنوز خودکاری رو که بهم هدیه داده بود نگه داشتم... همون روزی که ناراحتم کرده بود و سر هممون داد کشیده بود بعد از هممون معذرت خواهی کرد و منم چون از قیافه ام معلوم بود هنوز ناراحتم دوبار مجدد معذرت خواهی کرد و...
-
پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد
پنجشنبه 10 فروردین 1396 09:25
پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد همین که دیگر میل خرید یک جوراب نداشته باشی همین که صدای زنگ تلفن و یا شنیدن یک ترانه دلت را نلرزاند همین که فکر سفر برایت کابوس باشد همین که مهمانی دادن و مهمانی رفتن برایت عذاب اور باشد همین که در دیروز زندگی کنی از آینده بترسی و زمان حال را نبینی بی آرزو باشی . بی رویا باشی . بی هدف...
-
درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است
پنجشنبه 10 فروردین 1396 00:42
یک بار که در اتاق هتلی در پاریس دراز کشیده بودم و روزنامه ی هرالدتریبون را می خواندم گزارشی ویژه درباره ی ماراتن نظرم را جلب کرد. با چند دونده ی معروف ماراتن مصاحبه کرده بودند و از آنان پرسیده بودند که در طول مسابقه چه مانترا، ورد یا عبارت خاصی به آنها انگیزه می دهد تا کار را دنبال کنند. به خود گفتم: چه پرسش جالبی! آن...
-
گاهی هم به خودت سر بزن!
چهارشنبه 9 فروردین 1396 09:02
گاهی هم به خودت سر بزن! حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛ رو به روی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که "تو" تنها داراییِ من هستی؛ بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی ، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم! برای خودت وقت بگذار ، با مهربانی دستت...
-
هیسسسسسسسسسسسسسسس
سهشنبه 8 فروردین 1396 09:57
طی یه شناخت 21 ساله از خودم ،خودم رو خوب میشناسم... میدونم که تنها چیزی که میزنه سیستم عصبیم رو از کار میندازه ،مشخص نبودن نتیجه اس ،یعنی از هیچ چیز توو این عالم به اندازه ی توو برزخ بودن متنفر نیستم... سیستمم یه جوری عه که اگه زود این برزخ تموم نشه شروع میکنم به حرف زدن با خودم... یعنی نشستم بعد یه چیزی توو ذهنم مرور...
-
همیشه نمیشود بی دغدغه رفت...
سهشنبه 8 فروردین 1396 01:53
اگه امکان داشت که آدم خودش رو یه مدت از همه دور کنه ،به گمونم آدم ها آروم تر میشدن... مثلا همین الان پاشم رو همون کاغذ آبی عه نت بذارم "مامان ،بابا ،یه مدت نیستم ،قرار فردا رو با اون آقا کنسل کنید... نگرانم نباشین سعیم رو میکنم که از عهده ی چیزی که بهم سپردین بربیام... به خاطر هر شکستی که شما رو هم ناراحت کرد...
-
دلتنگ که باشى هیچ چیز آرامت نمیکند ؛ دلت یک پاى رفتن میخواهد و یک دنیا راه
سهشنبه 8 فروردین 1396 00:20
آب تنگ ماهی قرمزا رو عوض میکنم و براشون غذا میریزم و میذارمشون توو تراس که هوا خنک تر عه... مثل هوایی که راکد عه... که سنگینی میکنی رو سینه ات... که عصبی و کلافه ات میکنه... انگار اینجوریم... سنگین... یه چیزی انگار چسبوندتم به دیوار و دستش رو ،رو گلوم فشار میده... موهام رو جمع میکنم ،پنجره ی اتاق رو باز میکنم تا هوای...