طی یه شناخت 21 ساله از خودم ،خودم رو خوب میشناسم...
میدونم که تنها چیزی که میزنه سیستم عصبیم رو از کار میندازه ،مشخص نبودن نتیجه اس ،یعنی از هیچ چیز توو این عالم به اندازه ی توو برزخ بودن متنفر نیستم...
سیستمم یه جوری عه که اگه زود این برزخ تموم نشه شروع میکنم به حرف زدن با خودم...
یعنی نشستم بعد یه چیزی توو ذهنم مرور میشه ،عکس العملم به مرور اون اتفاق گفتن یکی دو جمله به خودمه...
حالا اگه به این اینم اضافه کنیم که من جزو اون دسته از آدمام که اگه کسی دور و برم نباشه شروع میکنم به بلند بلند فک کردن... کلا به این نتیجه میرسم که اگه خدایی نکرده حواسم نباشه و یکی اون طرفا باشه اون شخص چه چیزا که نمیشنوه!
قطع به یقین یا از خنده منفجر میشه یا دوتا پای دیگه هم قرض میگیره و در میره...
البته این بستگی به این داره که اون لحظه خوشحال باشم یا عصبی ،ناراحت... خلاصه به حس و حال اون لحظه ام هم بستگی داره...
تنها راه حلی هم که بنظرم میرسه اینکه در آینده با یه کسی ازدواج کنم که اصلاً فارسی بلد نباشه...
به بچه هامم اصلاً فارسی یاد ندم که با اونام در این مورد به مشکل برنخورم...
حالا اگه طرف ایرانی باشه یا به هر دلیلی فارسی بلد باشه به خاطر اون موارد بالا احتمال اینکه یهویی برگردم ببینم وقتی داشتم سر خودم غر میزدم یکی داشته توو سکوت نگام میکرده ،زیاد میشه...
باز اگه نفهمه چی میگم امیدی به زیر سیبیلی رد کردن هست....
گاها توو اون لحظه ها یک اعترافایی پیش خودم میکنم که خودم میخوام سرم رو بکوبم به دیوار دیگه وای به حال اینکه یکیم بشنوه اینا رو...
رسماً با دستای خودم بهش سوژه میدم برا خندیدن...