بعد امتحان مسیرم میفته به کوچه پس کوچه های نزدیک کلاس زیست سال قبلم...
دلم برای استاد تنگ بود تنگ تر هم میشه...
هنوز خودکاری رو که بهم هدیه داده بود نگه داشتم...
همون روزی که ناراحتم کرده بود و سر هممون داد کشیده بود بعد از هممون معذرت خواهی کرد و منم چون از قیافه ام معلوم بود هنوز ناراحتم دوبار مجدد معذرت خواهی کرد و آخرم این خودکار رو بهم هدیه داد که صلح کنیم...
عینک و جزوه های رنگی رنگی برگه های امتحانی تصحیح شده فنجون چایی ،ماگای نسکافه ی رنگارنگ کیف دستی که در حال انفجار عه...
من چقدر دلم برای "مثل آدم درس بخونین ... اینا فقط گربه آرایی عه " گفتنات تنگ شده استاد...
دلم برای وقتی که از خانمت و دخترت و مادرت حرف میزدی و چشات برق میزد تنگ شده...
دلم برای اون همه دلسوز بودنت تنگ شده استاد...
امیدوارم همیشه تنت سالم باشه و دلتم خوش :)