جدیدا پله های اضطراری هتل رو تبدیل به پناهگاهم کردم وقتایی که نمیخوام کسی رو ببینم...
یا راهروی طبقه پنج رو برای وقتایی که دلم میگیره انتخاب کردم...
میذارم سنسورم بیخیال بودنم شه و توو تاریکی آهنگ گوش میدم...
هم اتاقی شبا میره خونه ی دوستش...
شبا میره ،نزدیکای ظهر برمیگرده...
تا عصر پیش آیلین میمونه بعدم با مامان و باباش تلفنی حرف میزنه ...
تنهایی میرم برای شام و بعدم وقتی برمیگردم برگشته و دوش گرفته و داره آماده ی رفتن میشه...