جدیدا شبا بعد از درس خوندن فیلم نگا میکنم و بعد میخوابم ! به همین خاطر در نتیجه ی خستگی زیاد عین یه خدابیامرز میخوابم و صب وقتی از خواب بیدار میشم میبینم گردنم گرفته یا شونم درد میکنه...
یعنی این اواخر معضلی شده برا من!!
گوشی من معمولا یا صدای زنگش بلند میشه تا دینگ پیاماش!
میتونم بگم روزی نیست که تلفن بدست مشغول حل کردن مشکل بچه ها نباشم!البته بابا هم گاها به شوخی تیکه میندازه که حجم کاری تو از حجم کاری منم زیاد تره و اصلا هم جا و تایم مشخصی نداره!
راستم میگه!توو هر ساعت شبانه روز مشغولم،ساعت سه ی صب ،ظهر،عصر،ده شب ،دوازده شب!
منم جواب بابا رو با خنده میدم و میگم در حقیقت این حتی یک سو م از مشغله ام توو شهر دانشجویی نیست!
مامانم هم معمولا از مشغول بودن من شاکیه!
دوستام معمولا غر میزن که خدا به داد کسی که قرار با تو زندگی کنه برسه !یه آدمه دائما مشغول کا ر ازصب تا ظهر دانشگاهه و تا خرخره غرق درس و همکلاسیاش و مشکلات کلاسه از اونجام یه راست میره سرتمرین مابقیم سر کاره ،آخر هفته هام بعد کار میره دورهمی !!!یعنی فول تایم!!!
حق دارن...من معمولا فقط بهشون میخندم...
گاها غر میزنم اما از چیزایی که هست ناراضی نیستم...
تازه امتحانای بچه هایی که یه واحدی رو افتادن توو راهه هنوز تا تکمیل لیست و فرستادن اونا وقت دارم...
دیروز صب امتحان پاتولوژی رو هم دادم...Aشدم
من قطعا باید ساعت خوابم رو تنظیم کنم...
هم به خاطر امتحانا همم به خاطر نبود کلاسا تایمای خوابم قاطی پاتی شده...
البته فیلم دیدنای شبانه ام هم بی تاثیر نیست!!!
دیدم امروز روز جهانی بستنی شکلاتیه ...
به مناسبت این روز فرخنده منم رفتم و به بستنیای توی یخچال پاتک زدم و روزم رو با بستنی شکلاتی شروع کردم...
کلا امروز محدثه رو با یه من اصلا هم نمیشد خورد ...
قرار بود با دوستش بره بیرون که اونم کنسل کرد...
حس کردم نیاز داره حرف بزنه...
ویدیوکال حرف زدیم تا دلتونم بخواد چرت و پرت گفتیم ولی در نهایت حالش اونقدر بهتر شد که نیم ساعت بعد تکست بده اسم یه فیلمو بگو که برم نگا کنم....
بهت تبریک میگم محدثه مثل من شروع کردی به فیلم دیدن شبانه...
تازه میخوام فصل دو رو نصف کنم فردا شب...
نه خداییش چیه من شبیه هاناس ،محدثه خانم؟
تینا تکست داده توو گروه ،کاملا برام واضحه که رابطه اش با مسعود شکرآبه،چون تنها چیزی که میتونه ناراحتش کنه مسعوده!
براش توو پیوی نوشتم دلت پره ها!
و از اونجا حرف زدن شروع شد...
بعضی جاها پر توقع بود و بعضی جاها شدیدا حق داشت ولی هیچ کدوم اینا رو بهش نگفتم...
فقط گفتم که اول خوب فکر کنه بعد با مسعود حرف بزنه و بعدم با مامانش مشورت کنه و به این زودی ها برای رابطه ی چهار ساله اش تصمیم نگیره...
یه کم دیگه حرف زدیم و تایپ کرد قلبم درد میکنه...
تایپ کردم میفهمم...
حرف زدیم و گفت که شاید ما مناسب هم نیستیم و باید به آدمای دیگه شانس بدیم...
براش نوشتم که من یاد گرفتم که هر قولی برای موندن الزاما معنیش این نیست که قراره همیشه سر حرفش وایسته،نوشتم اینکه درد دل چجوریه هست رو میفهمم فقط خوب فکراتو بکن و بعدم با مسعود حرف بزن چونکه باید حرفای اونم بشنوی،تو هر تصمیمی بگیری من کنارتم ولی تصمیمت هرچی باشه قراره خودت اون راه رو قدم بزنی حالام به هیچی فک نکن و فقط برو بخواب...
تایپ کرد شاید نیاز باشه با روانشناسم حرف بزنم...گفتم فکر خوبیه و بعدم رفت که بخوابه....
حسش رو میفهمم ولی میدونم که حتی اگه جاشم بمونه میگذره حتی اگه زیاد زمان ببره ، میگذره...
نمیشه زود همه چی رو آتیش زد و رف ولی اگه فهمیدی باید بری دیگه راه برگشتی نیست...
یه تیکه از تو اونجا توو اون ساعت با اون آدم جامیمونه ...
تا مدتی به دوست داشتن ادامه میده اما یه مدت بعد درست مثل آدمی که خون زیادی از دست داده میمیره،سرد میشه...مثل یه گلدون خشک میشه...
دیگه علاقه ای نیست ولی اون گلدون خشک شده برای همیشه اونجا میمونه...
اگر بشه چیزی رو نجات داد یا بهتر بگم ارزشش رو داشته باشه برای شانس احیای مجدد ،من به شخصه معتقدم اگه باورت هنوز سرجاشه پس یه باره دیگه تلاش کن...
اما اگه به جایی رسیدی که فکر کردی رفتن و تموم شدن درست ترین تصمیمه پس اون گلدون دیگه گل نمیده...
اون موقع اس که باید بذاری و بری...
امروز صب برای لپ لپ املت سوسیس درست کردم ،چیزی که عاشقشه...
سر میز صبحانه مهمونمون هم سر رسید یعنی دخترخاله...
مامان کلی تدارک دیده بود از غدا تا دسرای مختلف و صد البته بستنی!
تا عصر کلی با مامان دخترخاله که یه شهر دیگه اس ویدیو کال حرف زدن و در نهایت عصر دخترخاله رفت...
عصری با محدثه چت میکردیم و در نهایت بعد از کلی ناله و شکایت بهش پیشنهاد دادم که بره بستنی بخوره و اونم طبق معمول همیشه جواب داد که در عجبم چرا فکر میکنی تمام مشکلات دنیا با بستنی خوردن حل میشه؟
جواب دادم چون بستنی یه سبک زندگیه

عصرم که بابا داشت رانندگی میکرد ماشین پشتی اومد سبقت بگیره که زد و آیینه ی بغل ماشین رو شکوند!!!
خدا رو شکر که فقط همون بود...