بعضی وقتا آروین یه چیزایی میگه که من حس میکنم ما دوتا حاج خانمیم که نشستیم داریم سبزی پاک میکنیم....
خودمم خنده ام میگیره...
یه بار سمنو رو سپردن بهش نشسته تخته نرد بازی کرده سمنو کلا ته گرفته سوخته،برا بار دوم سمنو پختن...
ازم آدرس خواس که فردا سمنو بیاره...
این چند وقته از در و دیوار برام سمنو میباره...
خودشم شدیدا خوشمزه...
حالا فردا ببینم آروین گند زده به سمنو یا نه...
بریدای عزیز سلام
میخوام بدونی که از صمیم قلب خوشحال شدم که اسمت رو توو لیست پیاما دیدیم...
نمیدونم دوباره جایی شروع به نوشتن کردی یا نه ولی اگه مینویسی مشتاقم که نوشته هات رو بخوم...
بهترین اتفاق امروز دیدن اسم تو مهربون توو لیست پیاما بود...
منم دلم برات تنگ شده بود دوست قدیمی وبلاگیم....
این روز ها شدیدا به یکی احتیاج دارم که بیاد بزنه پسه کله ام بگه پاشو تشریفت رو ببر پیاده روی بعدم بگه بشین لای این کتابات رو باز کن که دارن خاک میخورن...
اعتراف میکنم که شدم یه پاندای تنبل که قشنگ لم میده تا شب شه...
همین که عصرا توی پارک خوشحال دسته من و مامان رو میگیری و کنارمون قدم میزنی ،همین که بی هوا میبوسی منو...
همین روزایی که باد خنک بهاری میره توو موهامون...
من همین روزای بهاری رو کنار مامان و بابا و تو توی شهر زادگاه دوست دارم لپ لپ
+دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور کن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند...
+شعر از شهیار قنبری