زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

پایان درس میکروبیولوژی

دو روز قبل امتحان میکروبیولوژی رو دادم و تمام ، A شدم

شب امتحان اونقدر درگیر بودم که گه گاه فقط صدای خروس همسایه رو میشنیدم که وقت و بی وقت قوقولی قوقو میکرد و همچنان هم هر از گاهی صداش میاد!البته بماند که توی کوچه ی ما تنها خونه ی ویلایی خونه ی همسایمونه که اصلا نمیدونیم چرا ولی یه خروس داره که مخصوصا شبا دوس داره بخونه!!!!


واقعا لعنت بر استرس امتحان میکروبیولوژی که یه عالمه توش اسمای عجیب هس ...

و البته حماسه ای دیگر از سینا همکلاسیم که دقیقا ساعت سه ی صبح یادش افتاده رمز ورود امتحان رو یادش رفته و تا شش ساعت بعدش مغز منو علاوه بر امتحان درگیر خودش کرد و خدا رو شکر در آخر دانشگاه دقیقا بیست دقیقه قبل امتحان براش رمز جدید فرستاد....


+بریدا جان مرسی بابت پیشنهادت...یادم میمونه


آنالیز محدثه خانم!!!

دیروز فصل اول 13Reasons Why رو تموم کردم و امشبم فصل دومش  رو شروع کردم...

خب زیاد باب سلیقه ی من نیست،حداقل تا اینجاش...

ولی حداقل چندتا قسمت آخری که نگا کردم خیلی بهتر از اولای فیلمه...کی میدونه شاید نظرم عوض شد...


البته بماند که محدثه میگه من و هانا شباهت زیادی از لحاظ روحی و اخلاقی داریم!!!

هر چند که من شباهتی نمیبینم!



رخش جدید!!!

بعد هفت سال گوشیم رو عوض کردم!

چه روزایی که توو دانشگاه اتفاقی از دستم افتاد زمین و آخ نگفت...

یا توو خیابون افتاد و من هربار گفتم ایندفعه دیگه ترکید اما خب هیچیش نشد!

من کلا درباره  ی مواظبت از گوشی موجود سربه هواییم پس خیییییلی از گوشی قدیمیم ممنونم که کلی معرفت به خرج داد این همه سال کار کرد تا در نهایت بابا خودش رفت گوشی جدید رو پسندید و فقط منو برد تا ببینه اگه منم اوکیم  بخره...


به طور اتفاقی دو روز بعد گوشی مامانم خراب شد و برای مامانم گوشی جدید خریدیم...


باید بگم که الان منو و مامان داریم سعی میکنیم به گوشیای جدیدمون عادت کنیم...


امروز

دیروز موهای لپ لپ رو کوتاه کردیم چون کم کم داشت شبیه سبزه ی سیزده بدرد که نامرتبه،میشد...


امروز عصرم مامان و لپ لپ رو بردم خونه ی عزیزجون تا با عزیزجون و خاله ته تغاری بریم خرید...

لپ لپ رو دیدن و از دیدن لپاش که بعد  کوتاهی مو بیرون زده خندیدن...

کل شهر زادگاه رو گشتیم تا عزیزجون خریداش رو تموم کنه...

و در نهایت راس ساعت ده این خریدا تموم شد ...


 بهتون قول میدم اگر ماشین ما زبون داشت از دست ما شاکی بود اساسی چون از صب تا شب داره ما رو جابجا میکنه...


شیرینی دیر هنگام

سارا زنگ زده یه دل سر حرف زدیم ،یا به عبارتی همون غیبت خودمون ،در نهایت هم گفتم به علی بگه که امسال به  مناسبت دومین سالگرد رابطه شون، آذر ماه، شام مهمونمون کنه،سارام از من پایه تر

بیچاره علی...


سمنو

بالاخره سمنویی که قرار بود آروین برام بیاره به دستم رسید...

یه ظرف بزرگ سمنو...

جای بسی خوشحالی داره که اینبار دیگ سمنو رو نسپردن دست آروین و داداشش ...


پیراشکی وطنی

یکی از چیزایی که من توو شهر دانشجویی نتونستم پیدا کنم پیراشکی بود!!!


یعنی تا دلتون بخواد دونات داشتن از همه رنگ و طمع ولی پیراشکی نه!!

به همین خاطر منم پیراشکی امروزم رو با کسی تقسیم نکردم و تنهایی خوردم

حتی توو پیراشکی مامانم سهیم شدم هر چند کم...

فقط یه لیوان چایی داغ دارچینی یا نسکافه یام شکلات داغ کم داشت...