زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

چشم ها

یک روز باید بنشینم کنارت، دو تا لیوان چای تازه دم کرده را بگذارم روی میز و دقیقا توجیهت کنم که آقایان علوم مختلف، سخت در اشتباهند وقتی که می پندارند، شب از غروب آفتاب شروع می شود! همه چیز به چشم های تو بستگی دارد. به پلک هایت ... که خسته باشند، سنگین بشوند، بخوابند و جهانی را تعطیل کنند یا که سرِحال و شاد، بیدار بشوند و دنیا را و هرچه در آن هست را زنده کنند و صبح بشود و مغازه ها باز کنند و روشنایی به شهر برگردد. که چشم های تو نور، چشم های تو خورشید است ...


 #مریم_عندلیب


به خودت خوشبختی را هدیه کن

جوانی کُنیــد ؛

جلویِ آینه با خودتان حرف بزنید ،

بلند بخندید و بِچَـرخید !!

خودتـان را بغل کنید !


به دَرَک که چه فکری راجع به تو‌میکنند !

فکرِ آنها تو را خوشبخت نمیکند ؛

به درک که رفت ...

او فقط راه را برایِ خوشبختیِ شما باز‌کرده این را دیر یا زود میفهمید ...

یک لحظه تصور کنید پیر و تنها و بیمارید،

( که حتمأ این لحظه را خواهید داشت )


آن لحظه تنها آرزویِتان یک روز از همین روزهایِ جوانیِ شماست که بیهوده برایَش غُصه میخورید و بی هدف شب را صبح و صبحتان را شب میکنید.


این لحظه ها هیچ‌ جوره بر نمیگردند،

خودت ، به خودت خوشبختی را هدیه کن ، خودت هیچوقت خودت را تَـرک نمیکند ...


#سارا_ایزدی


اسب دوست داشتنی :)

جدیدا این اسبای باشگاه های اسب سواری یه کم عجیب نشدن! 


هر چند سابقه ی من توو این مورد قد انگشتای یه دستم نیس ولی خداییش اون اسب قبلیا اینقدر با ابهت نبودن! 


اول اینکه واقعا یه چهار پایه لازمه که تازه دستت به زینش برسه! 

یعنی اگه گردنش یه ذره بلندتر بود میگفتم این زرافه اس الکی جای اسب قالبش کردن! 


خیلی قشنگ اما فوق العاده قدش بلند بود! نمیدونم از چه نژادی بودن ولی واقعا قشنگ بودن :)


اسب و سگ حیوونای مورد علاقه ی منن :)


هیچی دیگه ترجیح دادم کلا فقط نظاره گر باشم :)

اسبایی که متعلق به خود باشگاه نبودن و صاحب داشتن و فقط اونجا ازشون نگهداری میشد ،از اسبای خود باشگاه قشنگ تر بودن... 

صاحباشون اسباشون رو از باشگاه بیرون آورده بودن و دقیقا کنار جاده پا به پای ماشینا سوار کاری میکردن :)


بهار ؛ می تواند نام تو باشد وقتی که در همهمه یِ سبزِ دلم دوستت دارم هایت شکوفه می زنند

اصلاً سیزده به در بدون حمله به شکلاتای تووی کشوی میز تحریرم که در نمیشد! 


امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین :)


بنده به صورت خیلی بدجنسانه خیییییییییلی خوشحالم که از فردا بازم آرامش به خونه مون برمیگرده و از شر دیدن کلاه قرمزی ،خلاص میشم... 

خدا رو شکر که تعطیلات تموم شد و پسر کوچولو باید راهی مدرسه شه :)


اونقدر عین پانداها یا رو تختش خواب بود یام رو کاناپه ی جلوی TV لم  میداد و فیلم نگا میکرد علی الخصوص کلاه قرمزی که دیگه حالم از کلاه قرمزی که روزی دوستش داشتم هم ،بهم خورد! 


بابا میگه اینم از آخرین نوروزت :)

سال بعد معلوم نیس اینجا باشی یا نه :)

چمدونم رو گذاشتن گوشه ی اتاقم ،کلیم برام هدیه خریدن مخصوصا بابا :)

به هر کی هم میگم خوب چرا عید نیومدین ؟بیان یه چند روز اینجا بمونین ؟میگن حالا تو به سلامت برو و برگرد بعداً شاید ما اونجا اومدیم پیشت :)


الانم مامان خانم حکومت نظامی اعلام کرده تا پاندای خونه فک کنه همه خوابن تا شاااااااااااااید بخوابه :)



با آرزوی بهترین ها برای تک تک تون :)


تصویر کامل زندگی

زمان هایی می رسد که ما باید برای نگاه کردن به "تصویر کامل زندگی" متوقف شویم: گذشته و حال با هم. و این برای دیدن آنچه یاد گرفته ایم و اشتباهاتی که مرتکب شده ایم لازم است. 


عنوان: خیانت

نویسنده: پائولو کوئلیو

مترجم: اعظم خرام

ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه


لبخند لطفاً :)

صبح‌ها را لبخندی بچسبانید گوشه لبتان

دلیلش مهم نیست !

اصلا نیازی به دلیل ندارد. لبخند است دیگر، هفت خانِ 

رُستم که نیست !

یک لیوان چایِ تازه دَم بنوشید، یک موسیقیِ خوب برای 

خودتان پخش کنید و گذشته و آینده را بگذارید به حالِ 

خودشان.

مهم، همان صبح، همان لبخند، همان چای، همان موسیقی‌ست 


 #امیررضا_لطفی_پناه


استاد...

بعد امتحان مسیرم میفته به کوچه پس کوچه های نزدیک کلاس زیست سال قبلم... 


دلم برای استاد تنگ بود تنگ تر هم میشه... 

هنوز خودکاری رو که بهم هدیه داده بود نگه داشتم... 

همون روزی که ناراحتم کرده بود و سر هممون داد کشیده بود بعد از هممون معذرت خواهی کرد و منم چون از قیافه ام معلوم بود هنوز ناراحتم دوبار مجدد معذرت خواهی کرد و آخرم این خودکار رو بهم هدیه داد که صلح کنیم... 


عینک و جزوه های رنگی رنگی برگه های امتحانی تصحیح شده فنجون چایی ،ماگای نسکافه ی رنگارنگ کیف دستی که در حال انفجار عه... 


من چقدر دلم برای "مثل آدم درس بخونین ... اینا فقط گربه آرایی عه " گفتنات تنگ شده استاد... 


دلم برای وقتی که از خانمت و دخترت و مادرت حرف میزدی و چشات برق میزد تنگ شده... 

دلم برای اون همه دلسوز بودنت تنگ شده استاد... 


امیدوارم همیشه تنت سالم باشه و دلتم خوش :)