نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر...
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: گیله مرد ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر؟!
کمی سکوت کرد و گفت: به این دونه های سبز شده نگاه کن... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند...
گفتم: خب!
گفت: سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم!
دونه ای که نخواد رشد کنه؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
تا حالا شنیدین که میگن که یه موجود عین چی توو گِل گیر میکنه ؟
الان حکایت منه...
بابا جان تصمیم گرفته در دقایق آخر یه معلم خصوصی برای مرور تند تر و رفع اشکالم بگیره...
ایشونم تلفنی با من صحبت کرد که بیا سه شنبه ساعت 10 امتحان بده!
آخه چرا ؟
نه واقعاً چرا ؟
رسماً باید اعلام کنم چون مبحثی نمیگیره و امتحان کلی عه دقیقا حس اون جونوری رو دارم که به چه شدتی توو گِل گیر کرده!
اوووووووووووووووف!
الان دقیقا دلم میخواد سرم رو با سرعت نور بکوبم به دیواااااااااااااااااااار!
الان من چجوری برسونم مرور کنممممممممم؟
دقیقا شیش تا کتاب درسی هست که باید تا آخر فروردین مجدد خونده و مرور شه هر کدومم قد فرهنگ لغت معینن!...
کتابا و جزوه های زبان کشور مقصد هم که جای خود داره... یعنی اگه توو امتحان زبانش قبول نشم نمیتونم برم و ثبت نام کنم ،حتی اگه آزمون ورودی دانشگاه رو قبول شده باشم...
دیشب دنیز میپرسه تموم شدن ؟
میگم نه...
میگه هنوز مونده تا رفتن تموم میشن... آرومی ؟خوبی ؟
میخندم میگم به طرز احمقانه ای هم آروم هم خوشحال :)اصلاً از استرس اینکه وای نمیرسونم یه بار دیگه از اول بخونم بعدم دوباره مرور کنم ،هیچیم نمیشه! در واقع اونقدر درگیر کتابا و پیگیری تاریخ ثبت نام هر کدوم از دانشگاه هام که اصلاً وقت نمیکنم استرس بگیرم :)
میخنده :)
آخه نمیشه بهش دروغ بگم که! شمام اگه مجموعاً نه تا کتاب و یه جزوه در انتظار خوندن مثل روز اول و بعدم مرور شدن ،داشته باشین خداییش وقت میکنین استرس بگیرین ؟
جمعه هام که شکر خدا صب تا ظهرش رو امتحان میدیم...
شبم همین که سرم میرسه به بالش زیر یه دقیقه خوابم میبره...
اونقدرام قهوه و نسکافه میخورم که الان به جای خون توو رگام کافئین میچرخه!
شبارم که تا یک و دو مشغولم ،خواب عصرم که تعطیل کردم ،همون پنج شیش ساعت خوابم باید تا یه حدودی کم شه تا این حجم مطلب به یه جایی برسه....
زخم دستم درد میکنه ولی موقع درس کلا فراموش میشه.... خوب شده اما درد داره ولی خیلی با معرفته که موقع نوشتن همکاری میکنه و به طرز جالبی اصلاً درد نمیگیره! :)
به اینا کلاسام رو که از این هفته شروع میشه اضافه کنین...
بیشتر از دیدن خانواده ام هم هی ایمیلم رو چک میکنم که مبادا لینک تایید رو بفرستن و چون فرصت تایید هر کدوم 24ساعته مبادا تایید نشه و پول و وقت هر دوشون با هم دود شه بره هوا...
سایت دانشگاه حتی پیجای اینستای دانشگاه ها رو هم چک میکنم که مبادا حواسم نباشه و زحمت هفت ماهم با یه خطا نابود شه...
خوب اصلاً وقتی میمونه آدم به مشکلات فک کنه که اصلاً بتونه استرس بگیره ؟
گله ای ندارم ،نک و ناله هم نمیکنم ،شکر خدا خوبم و راضی ،درسای عقب افتاده هم دارم ولی راضیم :)
یه کوچولو تلاش بیشتر نیاز عه که اونم حلش میکنم ،تلاش از ما نتیجه هم از اون بالایی :)
دلم آرومه با اینکه همه چی اکی نیست ولی خوبم :)
شکر :)
شب و روزای بهارتون آروم :)
ایام به کام تون :)
همیشه گفتم هوای بهاری این شهر معرکه اس :)
الانم باید بگم امروز هوا به طرز وحشتناکی خوبه :)
نمیشه انکار کرد که زندگی زبر و خشن و گاهی هم حال بهم زنه، اما لذت هایی هست که باهاشون می تونیم زندگی رو لطیف کنیم، اهلی کنیم، خوشایند کنیم، باید لذت های زندگی رو بچشیم، هر چی می خواد باشه، عشق، هنر، ورزش حتی جنگیدن و پیروز شدن، بعدا می تونیم درباره مسخره بودن یا نبودن زندگی صحبت کنیم.
فکرش رو بکن تو هفتاد یا هشتاد سالگی لذتی رو تجربه کنی و بعد با خودت بگی: اَه لعنتی چرا من این رو تا الان تجربه نکرده بودم!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
پیام داده :
سلام نسا جان خوبی عزیز دل من؟؟؟ خاک تو سرت امروز تولدم بود
هیچی دیگه رسماً خاک تو سرم ،حتی یه درصدم یادم نبود تولدشه!
این تاریخ رفتنم هر چقدر نزدیک میشه فکرم میره پیش اولین امتحان که باید تا اون مجدد بخونم و مرور کنم...
رسماً اعلام میکنم بعد چند سال اولین بار بود که به کل تولدش رو فراموش کردم...