زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زخم...


فقط ما نیستیم که زخم خورده ایم.

همه آدم ها زخم خورده اند. به هر کس که نگاه می کنم، آن که دوستم دارد، آن که می خواهد سر به تنم نباشد.


 به رنگ آمیزی لباس هاشان که نگاه می کنم. به نگاه شان که گیر کرده بر لیوانِ چایی یا پُک هایی که به سیگار می زنند. 


به خنده هاشان وقتی که از یاد آوری خاطره ای به وجد می آیند. به دور شدن شان، به محو شدنشان در انتهای خیابان و کوچه و زندگی ام. 


همه شان زخم خورده اند. انسانِ بی زخم نیست. انسان تنها مُدارا می کند. مُدارا می کند تا بلکه زخم هایش را فراموش کند.

فراموش نمی شود...


#سیدمحمد_مرکبیان


آخرین جمعه ی مرداد...


آخرین جمعه ی مرداد

کش آمد!

چسبید به تیر

به اردیبهشت

به دی

آخرین جمعه ی مرداد کش آمد تا سال ها قبل...

تا آن روز ها که تابستان را

بستنی یخی

و پشمک های رنگی

و تاب سواری

و شمال

و دامن کوتاه

و آفتاب سوختگی

و گاهی خون دماغ تشکیل می داد.

تا آن روز ها که دل ، خوش بود.

تا آن جمعه های مردادی که غم سی و یک شهریور نداشت.

تا آن جا که به اسب می گفتیم ابس و دست چپ و راستمان را با هم تشخیص نمی دادیم.

آخرین جمعه ی مرداد کش آمد

تا لبخند گرم سال ها پیش!


#آتنا_علیزاده


تمام درد من!

 

‏درد من حصار برکه نیست ، 

درد من زیستن با ماهیانی ست که 

فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است


صمد بهرنگی

ماهی سیاه کوچولو



تربیت غلط!


چند روز پیش برای تسویه حساب شهریه دخترم به مدرسه اش رفتم .

زنگ تفربح بود و بچه ها در حیاط مشغول تخلیه انرژیهای کودکانه 

یکی از بچه ها مقنعه دیگری را کشید بطوریکه مقنعه از سرش افتاد همانجا بود که من رسیدم. 


دخترک دست پاچه و گریان در حالیکه هردودست را بر سر گذاشته بود با نیم نگاهی به من به همبازیش گفت بیشعوررر مَرد مَرد  داره رد میشه


و مثل مرغ پرکنده هراسان به اینسو و انسو میدوید.

سریعا گذشتم تا بیشتر عذاب نکشد.


در راه برگشت میاندیشیدم دخترک در وجود من چه دید که اینگونه براشفت.


اساسا درک او از جنس مرد چیست 

و به مدد کدامین فرهنگ واعتقاد اینگونه از جنس مخالفش میهراسد.


امروز کودک است و کم توان ،فردا که بزرگ شد چگونه با این هیولای جنس مخالف به جنگ خواهد رفت بدون اینکه علت جنگیدنش را بداند.


او همانی خواهد شد که بدلیل ترس از نگاه الوده مردان فرصتهای شغلی طلایی کار در کنار مردان را از دست خواهد داد.


ترس از هیولای مردانگی اختیار انتخاب پوشش دلخواهش در مهمانیها و مراسم مختلف را از او میگیرد

 و اوهمواره در حسرت انتخاب لباس دلخواهش.


او که زنی خواهد شد تشنه زیبایی و نمایش زیباییهای خدادادی وجودش ،چگونه از این نیاز بینیاز خواهد شد درحالیکه پروژه مرد هراسی حتا اجازه نمایش تصویر خودش بر پروفایل تلگرامش را نخواهد داد.

او محکوم است که عکس فرزندش ویا تصویری از یک گل را به جای خودش معرفی کند.


مرد هراسی به او دیکته خواهد کرد که بمنظور انتقام از هیولای جنس مخالف شرایط سختی برای ازدواج قایل شود تا بااین شرایط گوشه ای از الام وجودش را تسکین دهد.مهریه های سنگین شاید بنوعی نتیجه این نگاه مرد هراسی باشد.



اروپای طراز اول را از نزدیک لمس کرده ام در بین کشورهای اروپایی پیشرفته بیش از همه در سوئد دیده ام احترام به زن بودن را.


شعار سمبلیک آنها در طبقه بندی حقوق شهروندی اینست:


"ابتدا افراد سالمند ،بعد زنان ودر اخر مردان در اولویتند ".

هرچند کمی اغراق امیزست ولی نگاه به ارزش انسانی زنان در جوامع متمدن تا این حد پررنگ است.مردهراسی درآنجا بی معنیست.


پانیا دخترم از من میپرسد در کلاسی که همگی دخترند و اموزگار من نیز زن است چرا باید پوشش موهایم را حفظ کنم باید به او بگویم بپوش دخترم تا از تیررس نگاه مردان در امان باشی و به این ترتیب مردهراسی را در مغزو قلب او حک کنم.مگر ما مردان چگونه موجوداتی هستیم


با این همه خشم فروخورده کودکی، دخترانمان ازدواج میکنند ،مادر میشوند و پا به عرصه اجتماع مینهند.ایا فرهنگ واعتقادات ما توانست دوشیزه ای با روانی سالم به دامان اجتماع تقدیم کند که اگر اینگونه است چرا در بین بیمارانم بیشتر زنها افسرده اند.


فریاد "مرد مرد "دخترک در گوشم زنهار میزند.


#دکتر_ابراهیم_پوراکبر


بگو چرا اینقدر بال بال میزد!

استاد یه نسخه بهم داده میگه برو این دارو ها رو بیار... 

رفتم از توو داروخونه ی مطبش پیدا کردم همه اش ،گذاشتم توو سبد دارو نسخه رو هم گذاشتم روش تا کارش تموم شه بعد برم پیشش... 


یکی از آقایون نشسته اونجا میگه استاد گفته بدی من چک کنم... 

اول فکر کردم شوخی میکنه... 

گفتم شوخی میکنین ؟

میگه من با تو شوخی دارم ؟

کشش ندادم... دارو ها رو دادم بهش از رو نسخه هم دستور مصرفش رو براش خوندم که موقع تحویل به بیمار بهش توضیح بده.... 

توقع دارم بگه مرسی برو... 

بعدش شروع کرده از جد و آباد اون دارو ها سوال پرسیدن... جواب دادم ،سوال آخریم نمیدونستم گفتم خودش اگه بلد عه جواب بده... 


دارو ها رو تحویل داده و منم نسخه به دست مشغول پیدا کردن دارو هام.... 

یکی از دارو ها نتونستم بخونم میگم آقای فلانی میشه لطفاً ببینی این چیه ؟

گرفته خیلی جدی داره سعی میکنه بخونه وسط اخمشم خیلی جدی میگه خانم فلانی من فامیلیم اینه اینقدر به من نگو آقای نماینده!! 


بگذریم که نتونست بخونه ،که حتی استادم نفهمید اون دارو چیه و باید زنگ میزدن مطب اون دکتر تا خودش میگفت چی نوشته.... 


خواستم برگردم به اون آقاهه بگم آخه فلانی من از سه تا امتحانمون هر سه رو قبول شدم... دوبارش رو با بالاترین نمره یه بارشم جزو نفرات برتر بودم ،آخه بنده ی خدا تو که اصلاً تو این امتحانا شرکت نکردی ،هر بار گفتی من فلانجا باید برم الان نمیتونم امتحان بدم ،پس خدا وکیلی این همه اعتماد به نفست از کجا میاد بشر ؟


در نهایت فهمیدم این بنده ی خدا دانشجوی پزشکی یا علوم آزمایشگاهی ،این همه ادا درآوردناشم به خاطر همین بوده!! 


هیچکس از آینده خبر ندارد....


هیچکس از آینده خبر ندارد ، مردی که امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شاید یک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی ، شاید دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبه‌رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی ، شاید او برگردد تو هم برگردی یک ثانیه به هم خیره شوید و یک سال خاطره زنده شود ، اصلا شاید هم او از خستگی برنگردد و به پسرش توی کالسکه خیره شود و اطمینان پیدا کند که بیدار نشده باشد ، تو هم همچنان دنبال کاغذ حساب های شرکت توی کیف ات باشی....


امروز شاید علاقه ی عجیب و شدیدی به موهای بلوند داشته باشی و چند سال بعد موهای مشکی ات را با دست از جلوی صورتت کنار بزنی و ظرفی که اب کشیدی را توی ابچکان بگذاری ، 


هیچکس از آینده خبر ندارد [شاید امروز از این که دیگر نیست ، از این که رفته است توی تاریکی هق هق کنی و دو سال بعد روی نیمکت‌های پارک ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه کنی ، نزدیک که شد با خنده بگویی : باز که دیر کردی]، شاید هم همچنان توی اتاقت باشی و فکر کنی حست چقدر شبیه دو سال پیش همین موقع است ، 


فهمیدی می خواهم چی بگویم ؟ نه ، نمی خواهم بگویم همه دردها فراموش می شود ، نمی خواهم بگویم حتما زمان کسی که امروز دوست داری را از یادت می برد ، نمی خواهم بگویم کسی که امروز کنار توست دو سال بعد می رود ، خواستم بگویم تغییر شاید نام دیگر زندگی باشد 


خواستم بگویم : بس کن ، دست بردار از این که فکر کنی همه چیز را باید تو درست کنی ، دست بردار از این که فکر کنی همیشه تو مدیر زندگی ات هستی ، انقدر برای فردا ، برای یک سال بعد ، برای اینده با فلانی ، برنامه نریز و نخواه که همه چیز همان طوری پیش برود که می خواهی ، خواستم بگویم خیلی چیزها دست تو نیست و اصلا این چیز بدی نیست ، اینطوری می توانی با خیال راحت تری چای ات را کنار پنجره بنوشی و مطمئن باشی زندگی هم انقدرها دست و پا چلفتی نیست تو را می برد آنجایی که باید 


خواستم بگویم انقدر مطمئن نباش به حس و حال امروزت که همیشگی خواهد ماند ، خواستم بگویم شاید تغییر نام دیگر زندگی است پس ، بهترین اهنگ و بهترین لباست را برای همین ثانیه از زندگی ات اماده کن چون هیچکس از آینده خبر ندارد.



مرآ جان



هانی جان

سلام خانم خانما :)


چطوری بانو جان ؟کیف احوال ؟


مرسی عزیزم :)

آره ،ریتم زندگیم به خاطر این کلاسا تند تر شده و روزای رفتنم هر روز نزدیک و نزدیک تر میشه.... 

خوبم و تلاش میکنم خوبترم بشم :)


لپ لپ هم خوبه و همچنان پر سر و صدا و گاهیم جیغ جیغو 

چشم حتماً به جای شما هم شیرجه میزنم توو لپاش 



خلاصه که ما دلمون برات تنگ شده بود شدیدددددددددد 


مواظب خودت باش.... 

به قربان دل مهربون تون بانو جان ِ جان 


+خواستم کامنت بذارم برا که نشد... 

اینبارم اینطوری ^_^