کشور دانشجویی منم مثل همه ی کشورا یه سری ایراداتی در کنار خوبیاش داره....
مثلاً خدا نکنه کار اداری داشته باشین اونوقت که باید فاتحه ی جوونیتون رو بخونین...
قشنگ با موی سیاه میرن توو اداره ،با موی سفیدم میاین بیرون!
کاملاً بدون اغراق گفتم!
شرکتای بیمه هم که اساساً قصد دادن پول رو به کسی ندارن ،به خاطر همین مردم این کشور خیلی خیلی مواظبن تا مبادا تصادفی اتفاق بیفته و یه چند ماهی خودشون رو درگیر دنگ و فنگای شرکتای بیمه کنن ....
از هوای گرمشم چیزی نگم بهتر عه!
در مورد اختلاف ارزش پول ما و اونام ترجیح میدم سکوت کنم...
من تابستون اومدم این شهر...
چند سال پر فراز و نشیب از زندگیم رو هم همینجا زندگی کردم...
حالا یه شب تابستونی قراره از اینجا برم...
من عاشق بهار و پاییز این شهر بودم و هستم...
دلم برای شهر زادگاه که توش به دنیا اومدم....
برای پایتخت که چند سال از بچگیم رو توش گذروندم...
برای این شهر کنکوری...
دلم برای همه ی این 21سال تنگ میشه :)
برای تمام شهرایی که یه گوشه از من توشون جا میمونه...
*عنوان از صفا وهابی
چمدونم رو بستم و کوله پشتیم رو هم گذاشتم کنارش....
تا چند ساعت دیگه با مامان و بابا و لپ لپ عازم شهر دانشجویی میشیم برای ثبت نام...
اینکه کارای و*ز*ا*ر*ت ا*م*و*ر خ*ا*ر*ج*ه و س*ف*ا*ر*ت خیلی معجزه آسا همین امروز تموم شد به کنار.... اما این قسمت چمدون بستن جدا...
اصلاً نمیدونی چیا رو باید بذاری توو چمدون چیارم باید بذاری بمونه...
یادگاریا ،هدیه ها ،خیلی چیزای دیگه...
هم خوشحالم ،هم یه حزن خیلی کمرنگ ،هم یه کوچولو نگران و خیلیم امیدوار :)
همه خوابن و طبق معمول فقط من بیدارم...
من آرومم و بر عکس کل این چند روز رو مامان و بابا اضطراب داشتن ...
*عنوان از صفا وهابی