من نمیخواهم کسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد.
یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین. چگونه باش و نباش.
من فقط دلم میخواهد، کسی بیاید که با او دیوانه ی بهتری باشم ..
همین ...
مریم قهرمانلو
*عنوان از علی_شا
عصری خاله ته تغاری راهی شهر زادگاه شد...
طبق معمول در اولین ساعات یکی از روزهای خدا که یکشنبه باشه راهی شهر دانشجویی میشم تا برم و کارای ثبت نام رو تموم کنم و مجدد برگردم تا کارای اسباب کشی رو هم تموم کنیم :)
کمتر از پنج ساعت تا زمان رفتن فرصت هست تا دوباره وسایل رو چک کنم :)
مقصد بعدی سف/ار/ت ای/را/ن در شهر دانشجویی در اولین روزکاری کشور دانشجویی عه که میشه دوشنبه...
بعدم دانشگاه و اتمام کارای ثبت نام و انتظار برای رسیدن ویزای دانشجویی:)
*عنوان از مولانا
هی شهدِ انگورِ شهریوری
که دانه دانه میشمارَمَت از لمسِ لب و
سُبحانِ سرانگشت و
این تبِ تمام،
ببین چه طعمی میدهد این خُنکایِ وِلَرم،
که بیانصاف
زبانِ مرا به زکاتِ بوسه بسته است.
بیا و ببین مرا
این منِ باز آمده از پردههای وَرا،
این منِ ولگردِ واژهْباز
که گاه
آهسته از خودش میپرسد:
عطرآلودهی آهویِ کدامِ ضامنِ خستهای
که کُفر به دامن و
کلمه بر کرانهی ناگفتههات بستهاند.
هی دختر
دخترِ هزار خوشهی انگور!
#سیدعلی_صالحی
رفتیم خرید...
تمام رنگای یه نوع شال رو برداشتم... خاله ته تغاریم یه چندتایی باب میلش انتخاب کرد ...
اومدیم خونه مامان گفت بذار امتحان کنم ببینم کدومش به من میاد منم یکی بردارم...
نتیجه این شد که به عقیده ی خودش همش به شدت خوب شد! به جز دو رنگ ! و بی چک و چونه همه رو برداشت!!
عروسی دختر خاله روزای آخر شهریور عه و من متاسفانه مثل مابقی عروسی های فامیل بازم نمیتونم توو مراسم شون باشم...
بگذریم که خاله میگه وقتی یادم میفته قرار نیس بیاین جلو خودم رو میگیرم که گریه کنم بعدم یه چندتا جمله ی محبت آمیز! نثارت میکنم که مثل همیشه توو هیچ مراسمی نیستی!!
دیگه فک نکنم لازم باشه بگم اون جملات محبت آمیز چیه!
+خوب نبودن من توو هر مراسمی یه واقعیت عه! همیشه این مراسمی میخورد به امتحانات و کلاسای من! عروسی خاله و حالام دختر خاله ،پسر عمه ها ،پسر عمو ،عروسی دوستم ،عروسی دختر عمه و عمو ها! کلا توو مراسم بیشترشون نبودم! حتی بعدا که بچه دار شدن توو اون مراسمام نبودم! یعنی کلا از حافظه ی فامیل دارم پاک میشم با این غیبتای طولانی مدتم!
خاله ته تغاری دیشب برای چند روز اومد پیش ما تا آخر هفته رو با ما بگذرونه...
هفته ی پیش رو میرم برای تکمیل پرونده...
بعدش دوباره برمیگردم تا وسایل این خونه رو ببریم شهر زادگاه...
در نهایتم میرم که پنج سالی رو مهمون شهر دانشجویی باشم...