زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

اخبار به وقت پویا!

کلا پویا موجودی عه که از استوریاش قشنگ میشه فهمید توو چه مودی عه! یعنی یه درصدم استوری بی ربط به حالش ، نمیذاره! 


استوری گذاشته و کلی گله کرده از آقای نون که گند زده تو انتخاب رشته اش.... 

میگم بچه چرا اینجوری میکنی تو که از چندتا دانشگاه دیگه قبول شدی ؟


میگه بیخیال اصلاً کلا دارم میرم یه کشور دیگه.... 

میگم کجا ؟

میگه فلان کشور.... 


گپ میزنیم.... میگه تعریفات از من جواب داده...

میگم چه تعریفی ؟

میگه اونقدر پیش دوستات گفتی این پویا پسر گوگولی عه که همه فکر میکنن من بچه ام.... 

میگم بنده خدا تا اینجاش که تخریب بوده! 

میگه آره اما بعدش جواب داده.... 

میگم کی ؟

میگه حدس بزن... دو ساعت اسم شمردم آخرش رسیدم به اسم نهال! 


هیچی دیگه کلا مثل بچه ی آدم به آدم خبر نمیده.... یهو تو رو شوک میکنه! 

مدلش اینطوری عه :/



شوک سومم بعد رفتن به یه کشور دیگه و عاشق شدنش اینکه قرار با نهال برن....


میگم این که شد سفر عشق !

میگه بی ادب ما داریم میریم دانشگاه سفر عشق چیه ؟بعد هر هر میخند عه! 


بعد از دو سه ماه بی خبری... امشب کلی خبرای یهویی بهم داده فقط الان تو شوکم! 




+یه دوستی درباره ی دانشگاه و شرایطش پرسیده بود... به خاطر امتحان فردام هنوز وقت نکردم پستی بنویسم ولی در اولین فرصت حتما :)


یک من ِ خوابالود :)

این روز ها دقیقا شبیه خرس قطبی روزی نه ساعتی میخوابم ^_^


شب های نسکافه ای :)

کنکور که گذشت اما حکایت درس خوندن های شبانه ی من به لطف کلاس های تابستونیم همچنان ادامه داره :)

مطمئن هم هستم که همچنااااااااااااااااان ادامه خواهد داشت ^_^


گیسو به هم بریز وجهانی ز هم بپاش! معشوقه بودن است و «بریز وبپاش»ها

با یه جعبه شیرینی بعد مدت ها اومده دیدنم... 

چند ماهی میشه همو ندیدیم... 

توو این چند ماه هم فقط از طریق پیامک و تماس تلفنی با هم در ارتباط بودیم... هر چند وقت یه بارم قرارای کافی شاپی داشتیم... 

اما خیلی وقت بود که خونه مون نیومده بود.... 


اون موقع ها که هر دومون توو شهر زادگاه بودیم موقع امتحانا میومد خونمون و با هم تا شب درس میخوندیم... 

از اون سالا پنج سالی میگذره... 


حرف زدیم ،خندیدیم ،یاد گذشته ها کردیم ،درباره ی برنامه هامون برای آینده حرف زدیم :)


باید بگم که همچنان دیر میرسه سر قرارا :/

همچنان بهم یادآوری میکنه که موهای تو رشدش خوبه و خیلی سریعتر از موهای من بلند میشه... 


همچنان با فراورده های لبنی و هر چیزی که به اونا ربط داره رابطه ی خوبی نداره ،حتی با شیرینی خامه ای یا دنت!!!وجداناً توو این بیست و یک سال سرش کلاه رفته و خودشم خبر نداره! 


دوتا لیوان شربت آلبالو ،یه ظرف شیرینی  و یه گپ دوستانه میشه یه خاطره ی خوب توو این روزای مرداد ماهی:)


*عنوان از حسین زحمتکش 

رد گم کن با خندهایت بگذار هیچ غمی جایمان را نداند ...

اصلاً روزای گرم تابستون با همین شربت آلبالو و لواشکای خونگی دوست داشتنی عه :)


*عنوان از حمیدرضا عبداللهی



آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر همه شب با تو به آغوش کشم

وقتی خوابه و نفساش آروم و منظم عه ، شیرجه میزنم توو لپاش و محکم میبوسمش... 

بوش میکنم... 

دستای کوچولوش رو میبوسم و نگاهش میکنم... 

جدیدا براش یه اسم خیلی بامزه انتخاب کردم... 

لُپ لُپ :)

از بس که این داداش کوچولوی من توو دل برو عه :)


*عنوان از خواجوی کرمانی 

که بى تو ‏عیش ‏میسّر نمى شود ‏ما را

دخترخاله مشغول کارای عروسیشه:)

لباس عروسش رو انتخاب کرده و عکساش رو برای خاله ته تغاری فرستاده... 


از اونجایی که من تقریبا نزدیک ده ساله توو هیچ مراسم عروسی شرکت نکردم که این شامل عروسی خاله سومی و دختر عمه و پسر عمه و دوستام و یه تعداد خیلی زیادی از اقوام و دوستام میشه ،دیگه اصلاً کسی رو رفتن من حساب نمیکنه! 


حتی به خاطر کارای درسیم نتونستم توو عقد دختر خاله شرکت کنم که به خاطر همین هنوزم که هنوزه هر وقت یادش میفته هی میگه فک نکن فراموش کردم توو مراسم عقدم جنابعالی غایب بودی! 

جواب من فقط یه لبخند ملیحه :)


خلاصه خاله جان و دختر خاله جان شدیدا اخطار دادن که بااااااااااااید مثل بچه ی آدم بیای عروسی...

به خاطر همین با خاله ته تغاری ژورنالا رو ورق میزنیم و هی به هم نشون میدیم و نظر همو میپرسیم.... 


بماند که یادم نمیاد کی ولی گویا به من گفته ساقدوش من میشی ؟منم اصلاً یادم نمیاد کی ولی گفتم نه! من به درد ساقدوش بودن نمیخورم! :/

خلاصه که از طرف مادرجان هی ازم سوال میشه چرا نه گفتی ؟


مدل لباس و پارچه و آرایشگاه و رنگ مو و مدل مو و رنگ لاک ناخن و خیلی جزئیات دیگه ،همگیش بعد مدت ها برای من داره اتفاق میفته... 


هیم بهم یادآوری میکنن که فقط عروسی نه ،حنابندون و مراسمای دیگه رو هم باید بیای! 


بنظرتون باید بهشون بگم اگه بعد از دهه ی اول شهریور عروسی بگیرن به احتمال زیاد نمیتونم تو هیچ مراسمی باشم! 



*عنوان از سعدی