خونه ی عزیز جون بودن مثل همیشه خوب بود...
خیلیم خوب ^_^
*عنوان از مولانا
پرسیدم: این زخم ها کِی فراموش می شوند؟
گفت: نخواه که فراموش شوند، بخواه که همراهت شوند.
گفتم: پس حالا حالا ها باید این زخم ها را به تن بکشم...
گفت: این زخم ها یک مرز هستند، مرز بین چیزی که بوده ای و چیزی که شده ای
این مرز را باید از حالا به بعد در زندگی ات حفظ کنی، در انتخاب هایی که خواهی داشت، در رابطه ات با آدم ها.
به مرور می بینی این زخم ها برایت قابل درک می شوند و دیگر آنقدرها دردناک نخواهند بود؛
و این یعنی زخم ها به جای زخم تبدیل شده اند و به " تجربه" تغییر ماهیت داده اند.
در پیچ و خم های زندگی وقتی نگاهت به آنها می افتد یادآورِ درس هایت می شوند و کمکت می کنند که قدم های بعدی را محکم تر و سنجیده تر برداری.
این زخم ها را دوست داشته باش، آنها تو را پخته تر کرده اند.
#پریسا زابلی پور
این خستگی آمده که آمده باشد.
همچنین این کار،
همچنین این گرفتاریهای بیامان.
بگذار بیایند.
بگذار ببارند.
مگر به باران توان گفت مبار؟
مرد است و کار،
گُردهی مرد است و بار
و خوش یُمن باد این زحمت.
دل قوی باید داشت!
کلیدر
محمود دولت آبادی