کلی حرف میزنیم و باز برمیگردیم به همون جایی که شروع کردیم...
زمین و زمانم که بهم ببافی یه چیزیت هس! نمیدونم چی ولی هست! حالا هی فلسفیش کن قضیه رو....
*عنوان از سیدمصطفى ساداتی
میز ناهار رو میچینم...
مامان و لُپ لُپ برمیگردن خونه...
توو دستاش یه دسته گل نرگس عه :)
*عنوان از آناهیتا محلفی
اینجا هر فصل دقیقا شبیه خودشه...
تابستونا جهنم...
پاییز پر باد و بارون...
زمستوناشم سرد و سرد و سرد...
میخندم...
حواسم نیس که داره چیکار میکنه...
ساکت میشم و فنجونم رو برمیدارم و بو میکنم :)
میگه بخند...
نگاش میکنم ،میپرسم چرا ؟
میگه تو بخند!
میپرسم چرا آخه ؟
میگه میخوام نتیجه ی درست انجام ندادن وظیفه ی چندتا ماهیچه ای رو ببینم که رو گونه هات چال درست کردن...
دست میکشم روی چال چونه ام بعدم گونه ام ،چال گونه ام کوچیکه باید دقت کنه تا همچین چیزی رو تشخیص بده...
میگم ندارم... میگه داری به خدا!خیلیم واضحه! توو آیینه خودتو نگا کن وقتی میخندی!
میگم باشه دقت میکنم اینبار...
*عنوان از بهنام محبی فر
دوباره همونجا...
همون ساعت...
همون آدما...
با یه سری چیزایی که تغییر کرده...
*عنوان از نسیم عبدی
در عجبم چطوری میذاره میره! بعد برمیگرده توقع داره بازم جواب سلامش به گرمی و صمیمیت قبل باشه!
بعد سی سالگی چه بلایی سر آدما میاد ؟
یا مشکل از منه ؟
*عنوان از فریدون مشیری