-
می دهم خود را نویدِ سالِ بهتر سالهاست...
سهشنبه 29 اسفند 1396 16:33
دیشب داشتیم با امیرعلی حرف میزدیم... بعد از کات کردنش با هانیه و سرگرم جریان عادی زندگی شدنش دیشب در مورد همکلاسی کورس زبانش میگف... گف اگه سال بعدم اینجا موندگار شدم و همه چی خوب پیش بره قصدم دارم ازش خواستگاری کنم :) منم هم متعجب شدم! هم خوشحال! هم مشتاق! منتظرم ببینم 97 قرار چیا با خودش بیاره یا کیا رو با خودش...
-
پناه
جمعه 25 اسفند 1396 02:00
بعضی ها به شعر،بعضی به ترانه،برخی به فیلم، و عده ای هم به کتاب پناه می برند؛ اما مدت هاست که آدم ها دیگر،به همدیگر پناه نمی برند...
-
برگه ی زردآلو ی عزیز :)
شنبه 19 اسفند 1396 19:10
آخ الان مامان از خرید برگشته اونم با یه پاکت برگه ی زردآلو :) البته باید اعتراف کنم مزه ی برگه زردآلو های وطنی رو نمیده ولی خوشمزه اس :)
-
اصلا یه وضعیه! :/
شنبه 19 اسفند 1396 18:41
اصلاً نمیدونین چطوری وسوسه شدم برا خوردن سالاد الویه! الان به فکر تغذیه ی سالم و ورزش باشم یا به فکر طعم خیییییلی خوشمزه ی سالاد الویه! پوووووووووووف! :/
-
وسط تاریکی نپر... روشنایی در انتظارته...
شنبه 19 اسفند 1396 18:32
همیشه بعد از تاریکی نوره، باید توی اون تاریکی به راهت ادامه بدی، روشنایی در انتظارته... درست مثل حرکت قطار توی یک تونل تاریک، اگر بترسی و بیرون بپری، وسط راه و توی تاریکی می مونی توی اون تونل، ولی باید توی قطار بمونی و مسیر را تا آخر با قطار طی کنی، بعدش روشنایی در انتظارته... وسط تاریکی نپر... # هان نولان #رقص روی...
-
P عزیز کجایی ؟
چهارشنبه 16 اسفند 1396 16:28
آخ آخ الان یادم افتاد چرا توو جعبه ی شمعای دیروز از حرف p فقط یه دونه بود!! آیدین میگه هپی دوتا p داره... میگم میدونم ولی نمیدونم چرا کارخونه ی سازنده اش یه دونه گذاشته از این! :/
-
جشن تولد امیرعلی :)
چهارشنبه 16 اسفند 1396 11:29
-
روایت یک پنج شنبه ی سرد :)
چهارشنبه 16 اسفند 1396 10:55
بهترین روز هفته ی قبل همون پنج شنبه ی سردی بود که با رضا و امیرعلی و محمد و تو نشسته بودم رو نیمکت محوطه ی خوابگاه پسرا و رضا داشت با ایما و اشاره کلمه ی مد نظرش رو بهمون میگفت... اصلا اون سر پل ذهاب و شهاب حسینیش کشت منو :) خداییش در حد تیم ملی پانتومیم بازی میکرد!برا سری جدید خندوانه اگه شرکت کنه مطمئن باشین تا...
-
امیرعلی
چهارشنبه 16 اسفند 1396 10:47
هفته ی قبل ازم خواسته بود باهم بریم برا تولد همکلاسیش کادو بخریم چون دختره و بهتره که با سلیقه ی من کادو خریده شه ... بعد هشت ساعت کلاس!رفتیم و کلیم با وسواس کادوش رو خریدیم... بماند که اصلا چیزی نمی پسندید!:/ شبش عکس فرستاده برام که ببین چه قشنگ شده :) حواسم به گل رز صورتی رنگی که کنار پاکت هدیه گذاشته بود ،بود :)
-
میرسی.. و رفتن آغاز میشود!
دوشنبه 14 اسفند 1396 06:23
دیشب مربی توو گروه نوشته پدر کاف فوت کرده... همه یه پیام یه خطی تسلیت براش نوشتیم... کاف بعد چند ساعت تایپ کرده که با اینکه ناراحته دور از انتظار نبوده براش چون میدونسته پدرش مبتلا به سرطانه ولی خود پدرش در جریان مریضیش نبوده... امروز بعد اینکه چشمام رو باز کردم اولین چیزی که یادم اومد کاف 19ساله ی دانشجوی پزشکی عه...
-
باد سارق!
دوشنبه 14 اسفند 1396 06:11
یعنی یه بادایی میاد اینجا که از رو زمین بلندت میکنه با خودش میبرررررررررره ناکجا آباد! یعنی اینکه کیمونوی منم با خودش برده نباید عجیب باشه!
-
یک عدد حواس پرت :)
جمعه 11 اسفند 1396 12:08
صب عجله داشتم یادم رفته کلید رو از رو در بردارم ،مامان اینا موندن توو خونه :) بعدش به خانمی که هر روز برای تمیز کردن راهرو ها میاد با جیغ و داد گفتن کلید رو از رو در برداره... جالبش اینه من وقتی رسیدم جلو در خونه و دیدم کلید نیس حدس زدم چه دست گلی آب دادم :) مرررررررسی خودم :)
-
دلخوشی ها کم نیست :)
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:56
مثلا بگی یادته اون شب بهت زنگ زدم ؟ و من دقیقا یادم باشه همونی شبی رو میگی که داشتم از تو به خودم چی میگفتم ! بعد یهو همون لحظه اسمت رو صفحه ی گوشی نقش بست... میگی اون شب تو فهمیدی من زنگ زده بودم زیر زبونت رو بکشم ببینم از اینا داشتی یا نه ؟ میخندم میگم نه... میگی رضاااااااااا باختی باید شام بدی بهم.... میخندین:)...
-
گفته بودی که تمامم به وفا برو ای شوخ! که بس مختصری
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:35
کلاسا تموم شده رفتیم پیش استاد ترم قبلمون برا کارای استاد جدید که اصلاً در جریان درسایی که داره تدریس میکنه نیس ... میریم حرف میزنیم باهاش همه چی حل میشه...یه گوشه وایمیستیم تا نفس تازه کنیم ،علی داره درباره ی مسئول اینجور کارا حرف میزنه ،همون خانمه که من میگم نگاش عین یه تیکه یخ عه... میگه باید براش یه کادو ی خوب...
-
این روزها :)
شنبه 5 اسفند 1396 21:17
توو این دنیا یکی از بزرگترین لذتای دنیا برای من تموم شدن تعطیلاته که تمومم شده :) صب تا عصر دانشگاه ،یک روز در میان عصرا کورس زبان و باشگاه... زندگی به همین منوال خوشایند میگذره :)
-
جا مانده ایم حوصله شرح قصه نیست....
شنبه 28 بهمن 1396 19:52
مثلا من نشسته باشم و فکر کنم به اینکه کی دورتر وایستاده ؟ *عنوان از فاضل نظری
-
رسیدنم آرزوس!
جمعه 27 بهمن 1396 08:30
با اینکه زود از خونه زدم بیرون اما به خاطر ترافیک دیرم شده!! اونقدر رو مخ راننده رژه رفتم که فک کنم اگه تا دو دقیقه ی دیگه نرسم عملاً مرگ مغزی شه!! :/
-
Like stars on earth
سهشنبه 24 بهمن 1396 19:34
با اینکه فیلم هندی دوس ندارم و نادرا حوصله میکنم نگا کنم باید بگم فیلم Like stars on earth رو بهتون توصیه میکنم :) پایان خوب لازمه تا ته دلتون گرم شه با امید :)
-
خواب و دیگر هیچ!
دوشنبه 23 بهمن 1396 17:40
آخرین روزای تعطیلاته و من چقدر میخوابم این روزااااااااااااااا :)
-
یکی از همین روزها، دوباره به رویایت ، باز خواهم گشت. با گیسوانی خوشبخت تر از پیش
شنبه 21 بهمن 1396 01:51
فردا شاید بروم و به این زودی برنگردم فقط؛ آب تنگ ماهی را عوض کن و هر وقت قهوه خوردی از یاد نبر، ته فنجانت را نگاه کنی. نیستم ، اما قرارمان را فراموش نکن. هرگز؛ بی من فروغ نخوان. بی من عود نسوزان، به کسی دل نبند. عطرت را.... عطرت را حرام کسی نکن که من نیست. بوسه ها و دعا هایت را به چهار طرف _ ومحض احتیاط _ به هشت طرف...
-
و ما همچنان دوره می کنیم ، شب را و روز را و هنوز را....
شنبه 21 بهمن 1396 01:47
موهام رو خشک نمیکنم... چایی دم میکنم... بیسکوییت کاکائویی مورد علاقه ام رو میذارم کنارش... لاک نسکافه ایم رو پاک میکنم و منتظرم چاییم خوش رنگ بشه... یکی از چند شبکه ی اول یکی دیگه از کشورهای مجاور ِ شهر دانشجویی یه برنامه ی talk show داره... شاید تنها چیزی که الان حوصله ی تماشاش رو دارم... بیرون پنجره بارون میباره......
-
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
شنبه 21 بهمن 1396 01:06
بارون میباره :) دلچسب عه... شبیه چیزی که نمیدونم چیه اما میدونم هس ،بی سر و صدا اومده و الان هست :) *عنوان از حافظ
-
برشی از یک کتاب...
سهشنبه 17 بهمن 1396 21:23
فقط مرغهای دریاییاند که از طوفان نمیهراسند، حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم میکنند و جایی برای نشستن پیدا نمی کنند، آن قدر بال میزنند که طوفان فرو نشیند و زمینی برای نشستن بیابند یا در همان اوج جان میدهند، آن که در میان امواج میافتد مرغ دریایی نیست... مرغ دریایی در اوج میمیرد... آخرین توان خود را صرف...
-
ممنون ^_^
دوشنبه 16 بهمن 1396 19:19
مرسی از تبریکات تک تک تون... مرسی به خاطر حرفا و آرزوهای خوبتون... مرسی که یادتون بود.... +نفس جان وبلاگتم که رمزداره پس همینجا ازت تشکر میکنم عزیزم :)مرسی به خاطر تموم حرفای قشنگت :) لب همگی خندون تا ابد :)
-
گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم
دوشنبه 16 بهمن 1396 01:49
صب پیام داده که دارم میرم ایران... مکث میکنم... فقط یه اموژی لبخند میفرستم و تایپ میکنم خوش بگذره... میپرسه میدونی بدیش چیه ؟ میگم چی ؟ میگه دوست داشتم شب تولدت باهم باشیم... ولی اشکالی نداره ده روز دیگه جشن میگیریم... تایپ میکنم مرسی که یادت بود آخرای تعطیلاته خوش بگذرون... برعکس لبای خودم براش اموژی لبخند میفرستم و...
-
هم بسوزی؛ هم بسازی؛ هم بتابی در جهان آفتابی؟ ماهتابی؟ آتشی؟ مومی؟ بگــو...!
جمعه 13 بهمن 1396 22:22
خونه ی عزیز جون بودن مثل همیشه خوب بود... خیلیم خوب ^_^ *عنوان از مولانا
-
دانی چه میرود به سر ما زِ دستِ تو ...
جمعه 13 بهمن 1396 22:09
من با این همه حرف و این جای خالی چه کنم ؟ *عنوان از سعدی
-
برگشتم....
جمعه 13 بهمن 1396 22:03
برگشتم شهر دانشجویی...
-
زخم هایت را دوست داشته باش ...
سهشنبه 10 بهمن 1396 10:48
پرسیدم: این زخم ها کِی فراموش می شوند؟ گفت: نخواه که فراموش شوند، بخواه که همراهت شوند. گفتم: پس حالا حالا ها باید این زخم ها را به تن بکشم... گفت: این زخم ها یک مرز هستند، مرز بین چیزی که بوده ای و چیزی که شده ای این مرز را باید از حالا به بعد در زندگی ات حفظ کنی، در انتخاب هایی که خواهی داشت، در رابطه ات با آدم ها....
-
مرا به خانه ام ببر که شهر شهرِ یار نیست
دوشنبه 9 بهمن 1396 01:25
اومدم خونه ی عزیز جون... *عنوان از ایرج جنتى