-
خودمان!
دوشنبه 15 آذر 1395 09:55
یکی دیگر، یک چیز دیگر ؛ همه اش یک چیزی یک قدرتی که ما باورمان بشود با ما فرق دارد، که باورمان بشود که غیر از خودمانست؛ همیشه ما دنبال آن هستیم. چرا؟ برای اینکه ما به خودمان ایمان نداریم؛ ما خودمان را داخل آدم حساب نمی کنیم. اینکه دیگران ما را حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر...
-
کاش باران ببارد شکوفه کند بالهای پروانه و جانی بگیرد لب های من
یکشنبه 14 آذر 1395 17:53
فدای سرت اگر آنچه میخواستی نشد؛ اگر چرخ دنیا با چرخ تو نمیچرخد . تو چایت را بنوش . روی ایوان خانه مادربزرگت بنشین و با او گپ بزن. میتوانی غرور را کنار بگذاری و عشق زندگیت را به یک شام دونفره دعوت کنی. برای پرنده ها دانه بریزی و بعد، از دیدن نوک زدن آنها به دانه های گندم لذت ببری. میشود دقایقی را برای مادرت کنار بگذاری...
-
جواب سوالاتون رمز 41395
پنجشنبه 11 آذر 1395 17:33
-
من همه درد خودم را به تو گفتم جانا،اینکه درمان بکنی،یا نکنی،مختاری!
چهارشنبه 10 آذر 1395 21:17
پنج ساعت رانندگی اونم با یه ترافیک وحشتناک! بعدشم مه! سه ساعت پاساژ گردی و در نهایت پایان مسافرت یک روزه... قهوه دم کردم ،میرم سمت پذیرایی و میبینم اهالی خونه خوابن! بابا و پسر کوچولو هر کدوم یه سمت خوابیدن و مامانم رو کاناپه در شرف خوابه! صدای گوینده ی خبر و ماگ و بوی قهوه و صدالبته کتابام :) +تا حالا دقت کردین که...
-
بیا خستگیمان را با یک فنجان چاى در کنیم،قند چرا؟خیال که تلخ نمیشود
سهشنبه 9 آذر 1395 18:54
دوست داری من از زندگیت یه داستان بنویسم؟ پانزده ساله دارم این سوال رو از هرکسی که کتاب داستان میخره می پرسم! تا حالا به این موضوع فکر کردی؟ فکر می کنی چند بار می خونیش؟ یه بار؟ دو بار؟ یا سه بار؟ ولی من فکر می کنم هزار بار می خونیش، حتی وقتی کنار پنجره اتاقت تو آرامش چایت رو میل می کنی یهو از جایت بلند میشی و میری سمت...
-
Be a champion :)
دوشنبه 8 آذر 1395 10:50
آهنگ "Hall of fame " به شدت توصیه میشود :)
-
یه نفس عمیق لطفاً
دوشنبه 8 آذر 1395 07:12
بعضی وقتا که همه ی تلاشت برای بهبود شرایط به هیچ تبدیل میشه، یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده. بعضی وقتا که زمین و زمان کُفرتو بالا میاره و دیگه خون به مغزت نمیرسه، یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده. بعضی وقتا که احساس میکنی برای بدست آوردن خیلی چیزا دیر شده، یه نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده. هر از چند گاهی باید...
-
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم تا ببینیم آسمان هر جا آیا همین رنگ است ؟
شنبه 6 آذر 1395 19:41
ماهی سیاه کوچولو گفت: نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی...
-
خشونت علیه زنان را متوقف کنید.
جمعه 5 آذر 1395 19:56
25نوامبر روز توقف خشونت علیه زنان است. خشونت می تواند کلامی ،روانی ، جنسی یا حتی فیزیکی باشد. خشونت علیه زنان را متوقف کنید.
-
خوشبختی :)
پنجشنبه 4 آذر 1395 19:36
عزیز من! خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر... خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و...
-
حلقه!
چهارشنبه 3 آذر 1395 21:08
حلقه اش رو گم کرده... اونم توو شلوغ ترین خیابون شهر ! به اهالی خونه گفتم کسی نره طرفش چون احتمالاً خونِش پای خودشه!
-
قوانین خوب
چهارشنبه 3 آذر 1395 18:24
یکی از دوستان کاناداییم یه قانون جالب برای خودش داشت. قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت، ماهی یک شب باید خانه پدر و مادرش باشه. میگفت کارهای بچه ها رو انجام میدم و میرم.. خودم تنهایی.. مثل دوران بچگی و نوجوانی. چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم. میگفت خیلی وقتها...
-
جان ببر آنجا که دلم برده ای...
دوشنبه 1 آذر 1395 23:08
نمیدونم تا حالا توو اینستاگردیاتون پیج هایی رو دیدن که متعلق به خانم هایی ِ که هم شاغلن و هم مادر... مادرای جوونی که شاید نهایتا 32-33سالشون باشه که البته بیشترشون جوون ترن... تقریبا همه ی اونایی که من دیدم چهار پنج تا بچه داشتن :) نه اضافه وزنی ،نه کلافگی از دست بچه ها ،نه عقب موندن از کارشون ،نه بی برنامگی توو کارای...
-
چقدر درک شدن دلنشین است...
یکشنبه 30 آبان 1395 21:41
چقدر درک شدن دلنشین است... اینکه گاهی دوستی، همدمی، همراهی باشد که تو را بفهمد و بداند که تو همیشه همان عشقِ آرام و صبوری که گاهی بی حوصله می شود، داد و فریاد راه می اندازد و همه را بهم میریزد! اینکه کسی باشد که بفهمد بی حوصلگی هایت از دلتنگی ست، از سَرِ خستگی و به جایِ ناراحت شدن و اخم کردن، حرف هایت را به دل نگیرد و...
-
دلم دیوانه بودن با تورا میخواست...
یکشنبه 30 آبان 1395 10:39
شاید یه روز منم هم مسیر اونایی شدم که به عشق دیدن اون حرم ها کلی راه رو پیاده رفتن...
-
:)
شنبه 29 آبان 1395 19:46
سعی کرده ام همه را دوست بدارم همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند سعی کرده ام به همه بگویم تو چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است سعی کرده ام لبخندی داشته باشم شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود. سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم...
-
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم؟ حال همه خوب است مَن اما نگرانم....
چهارشنبه 26 آبان 1395 22:59
هر وقت به مرحله ای از زندگی رسیدین که هر کسی که از راه میرسه به خودش اجازه بده درباره ی شما و زندگیتون اظهار نظر کنه ،قطعا باید رفت یه گوشه و مُرد! آدم باید اونقدر برای خودش احترام قائل باشه که به خیلی از اون بعضیا بگه به شما چه ؟ گاهیم باید بری بشینی یه گوشه و های های به حال تمام گیج بازیای خودت گریه کنی... گاهی باید...
-
فیلم پیشنهادی
سهشنبه 25 آبان 1395 01:00
یکی از کارای WILL SMITH I Am legend
-
اورسلا (رمز 9041)
دوشنبه 24 آبان 1395 20:09
-
حکایت من و روزهای تعطیل!
یکشنبه 23 آبان 1395 17:41
استاد میگه : من عاشق روزای تعطیلم... زیر لب میگم:بر عکس من... میپرسه :چی گفتی ؟ لطفاً بلندتر بگو بشنوم... صدام رو صاف میکنم و سعی میکنم به تلفظ کلمه هام دقت کنم... میگم :من اصولاً به روزای تعطیل علاقه ای ندارم... روزای کاری هفته رو ترجیح میدم... میخنده و میگه :واقعاً ؟ سرم رو به تایید حرفام تکون میدم... میگه :توم شبیه...
-
تو میتوانی :)
جمعه 21 آبان 1395 09:24
تو میتوانی! هرگز اجازه نده کسی به تو بگوید نمیتوانی کاری را انجام دهی. حتی به من. تو رویایی در سر داری؛ پس باید آن را حفظ کنی... مردم وقتی نمیتوانند خودشان کاری را انجام دهند، میگویند که تو هم نمیتوانی. اگر چیزی میخواهی، برو و آن را به دست بیاور. #ناهید_مومن_خانی
-
خرابی!
پنجشنبه 20 آبان 1395 20:04
بعد از یک هفته بالاخره گوشیم دستم رسید... هارد که بسوزه و نمایندگی سفارش بده برات بیارن همین میشه :) الان حس مادری رو دارم که بچشو پیدا کردن :)
-
شکمو ها !
پنجشنبه 13 آبان 1395 07:15
رنگ و روش پریده ... میگم بهتری؟ میگه حالت تهوعم کمتر شده ولی هنوزم سردرد دارم... میشینه رو به روم،شقیقه هاش رو ماساژ میدم... یه کم بعد سردردش کمتر شده اینو از بلند بلند حرف زدنش میفهمم...اینکه دوباره نمیتونه یه جا بند شه :) بعدم میشینه کنارم و میگه بچه ها بیاین سلفی بگیریم :) رونا پیش دستی میکنه...بعدم به عکسی که...
-
برای همه مان یک روزهایی هست که....
یکشنبه 9 آبان 1395 06:26
برای همه مان،یک روزهایی هستند که می نشینیم کنج اتاق و همانطور که دست هایمان یخ کرده می گویم : دیگر نمی شود ادامه داد. برای همه مان روزهایی هستند که خودمان را روی مبل پرت کنیم و بگوییم از این بدتر نمی شود... روزهایی که خیال میکنیم،دیگر هیچ وقت شاد و خوشبخت نخواهیم بود... روزهایی که قید خودمان را می زنیم.. فکر میکنیم...
-
یک استکان چای
جمعه 7 آبان 1395 18:48
میگفت هروقت غصهای دارید، بروید حمام و آنها را بشویید وقتی آب از سر و رویتان سرازیر میشود، اگر درست نگاه کنید غم و غصهها را میبینید که با آب شسته شده و میرود. هرچه غصه زیادتر باشد رنگ آب سیاهتر است.رنگ آب غصههای او ب بنفش میزد. آب سیاه و سیاهتر میشد، غصههای او اما تمام نمیشد. نمیدانست چرا یکباره همه را...
-
عاقبت مهمان ناخوانده!
چهارشنبه 5 آبان 1395 21:34
دستام توو جیبای بارونیمه... با دوستم گپ میزنم... برمیگردم سمت دوستم و تکیه میدم به دیوار پشت سرم... یه نفر یه جیغ بنفش میکشه... با چشام دنبال صاحب صداییم که با تمام توان جیغ میزنه! بعد تینا همه شروع میکنن به جیغ زدن و فرار کردن و توو کسری از ثانیه فقط من میمونم و تینا و عامل ترس تینا! یه گربه! البته از نظر من ناز و از...
-
زنی در آستانه ی میانسالی...
دوشنبه 3 آبان 1395 19:46
مجری برنامه ی آشپزی از خانومی که مهمون برنامشه میپرسه :چرا موهات رو رنگ نمیکنی؟این موهای سفید اونم اینقدر واضح،اذیتت نمیکنه؟ خانومه فنجون قهوه اش رو دست میگیره و با یه لبخند ملیح به مجری برنامه که یه خانوم 37-38 ساله با موهای خرمایی ِ نگاه میکنه و میگه :نه !هر وقت توو آیینه نگام به موهام میفته که بعد از سی و چند سال...
-
همچون انار خون دل از خویش می خوریم غم پروریم حوصله ی شرح قصه نیست
شنبه 1 آبان 1395 22:37
ظرفها تقریباً تمام است. فقط یک قابله مانده که تهش انگار یک لایه سنگ سیاه چسبانده اند. باید بگذارم خیس بخورد. شیشه چای خشک را بر می دارم . سه قاشق می ریزم توی قوری و می آیم شیشه را بگذارم سر جایش نمی دانم چه می شود که از دستم می افتد زمین، روی سرامیک های آشپزخانه. خودم هم از صدایش ترسیده ام و قلبم دارد توی گلویم می...
-
نیمه کاره ماندن...
شنبه 1 آبان 1395 06:23
نیمه کاره ماندن بنظرم یک نوع برزخ است، یک حالتی مثل روز اول سرما خوردگی که نمیدانی حالت خوب است یا بد؟ داشتم فکر میکردم به اینکه ما آدم ها در زندگی مان چقدر نیمه کاره داریم ! بالاخره که چه ؟ یک روزی باید بنشینیم یک لیوان چای برای خودمان بریزیم و آن شکلات نود هفت درصدی که توی طبقه ی پاینی جا تخم مرغی توی یخچال است را...
-
باور :)
جمعه 30 مهر 1395 08:01
هیچ وقت اعتماد به نفستونو از دست ندید ، هیچ وقت از تلاش کردن خسته نشید. به قول پائولو کوئیلو میگه که : اگر انسان در زندگی یک افسانه ی شخصی داشته باشه و افسانه ی شخصیشو از عمق وجودش بخواد تمام کیهان همدست میشن و بهش کمک می کنن تا اون به افسانه ی شخصیش برسه. همیشه بردن با بهترین ها و سریع ترین ها نیست. دیر یا زود بردن...