زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

چقدر خوب شد زن شدیم..

چقدر خوب شد زن شدیم!


کمد و اتاقمان را  به هم می‌ریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب می‌گذاریم 

آن وقت فکر می‌کنیم آماده‌ایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ! 

وسط غم‌بادهای روزانه شروع می‌کنیم به شستن ظرف‌ها و بازی کردن با کف روی سینک ظرفشویی، 

تمام غم‌هایمان را همراه سرامیک‌ها آشپزخانه می‌ساییم و می‌ساییم و با قدرت‌تر می‌سایم، 

جارو رامحکمتر روی فرش می‌کشیم و فکر می‌کنیم تمام خوره های فکریمان از لوله جارو بالا میرود، 

دست به ساختن می‌زنیم، 

شیرینی و کیک و غذاهای عجیب عجیب میپزیم و از خلق کردن‌هایمان حس بهتری می‌گیریم، 

می‌نشینم برای مرتب کردن فکرهایمان رج به رج کامواها را همراه فکرها می‌بافیم! 

دکور خانه را عوض می‌کنیم و تنهایی با کشیدن مبل‌ها خودمان را ازنفس می‌اندازیم و فکر می‌کنیم چه انتقامی! 

بعد به جان خودمان و صورتمان و دستهای‌مان می افتیم. 

داشتم فکر می‌کردم چه خوب است به جز پیاده رفتن و سیگار کشیدن‌های معمول مردها ما کارهای متنوع‌تری داریم برای مقابله با مشکلات. 

چقدر خوب شد که زن شدیم. 

واقعا چقدر خوب شد!



کوچولوی من....

همیشه به خاطر داشته باش، اصرار بر تداوم یک اشتباه؛ مثل قدم برداشتن در جاده‌ای پر از مذاب داغ است. عزیزم، هر جا که مطمئن شدی راه را اشتباه رفتی برگرد.


اگر مطمئن شدی در انتخاب رشته‌ی تحصیلی‌ات اشتباه کردی، تغییر رشته بده


اگر مطمئن شدی در انتخاب شغلت اشتباه کردی، استعفا بده


اگر مطمئن شدی در انتخاب همسرت اشتباه کردی، به زندگی با او خاتمه بده


نه خودت را تباه کن، نه دیگران را؛ بگذار همه چیز سر جای خودش باشد!


بگذار کسی که شایسته‌تر است روی آن صندلی بشیند و علم بیاموزد؛ بگذار کاری که تو با اکراه انجام می‌دهی، دیگری با عشق انجام دهد؛ بگذار کسی که مناسب همسر توست کنارش باشد.


بدبین مباش؛ دوست داری داستان آن مرد بومی و صدف‌های کنار ساحل را برایت تعریف کنم؟؟


"مسافری در کنار ساحل دور افتاده‌ای قدم میزد. مردی را در فاصله‌ی دور دید که مدام خم می‌شود وچیزی را از روی زمین برمی‌دارد و درون اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک شد و دید که مرد بومی صدف‌هایی را که به ساحل میافتند در آب می‌اندازد.


رو به او گفت: صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می‌خواهد بدانم چه می‌کنی؟


مرد پاسخ داد: این صدف‌ها را داخل اقیانوس می‌اندازم . الان موقع مد دریاست؛ مد این صدف‌ها را به ساحل آورده است، اگر آن‌ها را داخل آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.


او در پاسخ مرد گفت: دوست من! حرف تو را می‌فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف وجود دارند. تو که نمی‌توانی همه‌ی آن‌ها را به آب برگردانی. خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.


نمی‌بینی! کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد، خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت : برای این یکی اوضاع فرق کرد"


زندگی همین داستان است. اگر می‌خواهی دنیایت را تغییر بدهی از خودت شروع کن! دست کم اوضاع برای تو فرق خواهد کرد! نکند ترس از سرزنش کوته‌فکران مصمم به رفتنت کند! هرچه پیشتر بروی بازگشتت سخت‌تر خواهد بود.


عزیزم، بترس از روزی که دیگر پایی برای رفتن نداشته باشی...




با صبر من بازی نکن...

بعضی از آدما اصرار به نفهمیدن دارن!

بعضیا توهم خودبزرگ بینی دارن!

بعضیا منه خیلی بزرگی دارن!

بعضیا خیلی من من میکنن ولی نیم منم نیستن!

همین بعضیان که امروز یک ساعت تمام چرت و پرت میگن!

همین آدمان که نمیفهمن این ملایم بودنت واسه خاطر این چندماه احترامیه که نسبت بهش داشتی!

همین آدما وقتی میبینن دیگه هشدار میدی که من صدام از صدات بلند تر مواظب لحنت باش!بازم فک میکنه ترسیدی واسه همینم با انگشت بهت اشاره میکنه!

همین منه ساکتم دیگه مراعات استادش رو نمیکنه و منه خود شیفته رو با یه صدای بلندتر ولی با اون ادب میشونه سرجاش!

تا جایی که طرف یه عقب گرد میکنه و لال مونی میگیره و دیگه آروم حرف میزنه!با یه صدایی شبیه غرغر!

بهش گفتم پا رو دمم نذار که بد جونوری میشم....

فعلا به احترام استاد کاریش ندارم ولی بخواد پرروبازی دربیاره بلدم چطوری بشونمش که دیگه نتونه از جاش پاشه...


تا حالا بشر از این خودشیفته تر ندیده بودم!




فقط  میتونم بگم خدا هدایتت کنه...



+با صبر من بازی نکن!


یادت باشد زمستان شمشیر دولبه است . همان قدر که میتواند سفید و یکدست و رویایی باشد میتواند سرد و تاریک و ترسناک هم باشد.

 باریدن برف زیباست اما میتواند باعث یخ زدن هم بشود. یادت باشد خورشید هست اما رنگ و رو رفته و نخ نما شده.ماه هست اما پشت مه و ابر. یادت باشد من زمستانم. من خودِ خودِ زمستانم! با صبر من بازی نکن! بگذار همان بارش آرام و رویایی بمانم. بگذار همان زمین یکدست سفید شده بمانم. تبدلیم نکن به تکه های تیز یخ.نگذار ریشه های گیاهان را که نه ریشه های تو و خودم را بخشکانم. با .صبر .من. بازی. نکن.با .صبر من. بازی. نکن. با .صبر. من .بازی. نکن. با .صبر .من .بازی. نکن.!





یک راند دیگر مبارزه....

به آدمایی که تو تاریکی شب مشغول خریدن نگا میکنم،فقط نگا میکنم و تو دلم دارم خودمو دعوا میکنم....دارم بهش یادآوری میکنم که زندگی هر کسی بازتاب اعمالشه...نه کمتر نه بیشتر....

  ادامه مطلب ...

یهویی های من!


دوست دارین بچه هاتون شبیه شما باشن؟

حالا چه شباهت روحی،خلقی،ظاهری؟



باید دوباره زاده شوم :)


دارند پیله های دلم درد می کشند


باید دوباره زاده شوم


عاری از گناه


"نجمه زارع"



فقط استاد بمون...فقط استاد....


-کل قضیه اینه که نقشامون عوض شد...

نگاش میکنم تا بقیه ی حرفش رو بزنه...


-قرار بود من تا عمق فکرت نفوذ کنم ولی تو منو مدیریت کردی...هر کاری کردم و هر چی گفتم الان فقط میتونم بگم که عملا نذاشتی بفهمم چه تو سرته...نباید اینطوری میشد ولی به جای اینکه من تو رو مدیریت کنم تو این کار رو بامن کردی...


یه نفس عمیق میکشم...


+کجاش واضح نبود بگین توضیح بدم؟

نگام میکنه،مکث میکنه،میخواد چیزی بپرسه،سکوت میکنه و میپرسه


-همیشه همین قدر توداری؟


دستام رو توهم قفل میکنم و مستقیم تو چشاش نگا میکنم...


+درباره ی چیزایی که به خودم ربط داشته باشه،آره...

سوالی میپرسه که انتظارش رو ندارم چون شاید بی ربط باشه...

-حتی برای همسر آینده ات هم همین توداری حفظ میشه؟

یاد اون عکسی که نشون داده بود میفتم...

به هم میزنم جریان سوال پرسیدنش رو جوری که مجبور میشه توضیح بده...


+من آدمی نیستم که بخوام از بین حرفای کسی حدس بزنم منظورش چیه...لازم باشه حدس میزنم ولی ترجیح میدم رک بگین این سوال رو چرا پرسیدن؟

-خوب فقط خواستم بدونم...

یاد سوال اولش افتادم...

-عاشقی؟

نبودم و نیستم...لازم به اثباتش نیس وقتی چیزی نیست...


به برگه ای که مشغول پر کردنشه نگا میکنم...


اسم نساء...

نام خانوادگی...

سن 20

تاریخ تولد بهمن.....

یه سری نوشته درباره ی من...

میره و کنار گزینه ی عاشقی یه علامت منفی میذاره....


بازم همون حرف همیشگی...

- تو که میدونی من تو رو خیلی متفاوت تر از بقیه دوست دارم...تو برا من فقط شاگردم نیستی...

بازم یاد عکس میفتم...

فقط سرتکون میدم و یه کلمه

+میدونم...


+++استادم،مشاورم،به قول خودت دوستم،پدر اون عکس...ولی نقش من فقط همینیه که روبروت میشینه...

همونی که دوست داره فقط استاد بمونی نه مشاورم نه پدر اون عکس...فقط استادم بمون...