به آدمها نباید زیاد نزدیک شد.
هر آدمی باید با خود ابهاماتی داشته باشد .
آدمها با ابها ماتشان زیباترند.
با چیزهایی که در موردشان نمی بینیم و نمی دانیم دوست داشتنی ترند...خواستنی ترند.
به شناختشان در حدی که "می خواهند"، باید رضایت داد
چون شناختِ بیشتر در هر صورت ناامید کننده خواهد بود .
می شود برای شناخت یک آدم
زمان گذاشت و همه ی ابعاد روحش را کشف کرد ،
می شود وارد حبابش شد و دنیای یک نفری اش را فهمید
و پرده از رازهای مگویش برداشت اما ...
نمی ارزد ...
چنین موفقیتی هرگز به خراب شدنِ تصویر
و تصورِ زیبایی که از او در ذهن ساخته اید نمی ارزد...
و این اصلا به معنای خودفریبی نیست...
آدمها همین اند که هستند ؛
همین که می خواهند بگویند و تو می بینی و می شنوی و "حس" میکنی ...
آنها نمی توانند خوبی ها یا بدیهاشان را پنهان کنند .
این را خوب می شود فهمید ،
بدون اینکه نیازی باشد زیادی کشف شان کنی .
به شدت به رعایت حد و مرزِ آدمها معتقدم ...
در هر رابطه ای و از هر نوعِ آن ...
آدمها از دور زیباترند .....
خدا گفت: زمین سرد است
چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
زن گفت: من میتوانم...
خدا شعله را به او داد
زن شعله را در قلبش گذاشت، قلبش آتش گرفت
خداوند لبخند زد، زن پر از نور شد، زن زیبا شد
خدا گفت: زن شعله را خرج کن
زن عاشق شد، زن مادر شد، زن مهر شد، زن ماه شد....
در تمام این سالها خدا سوختن زن را تماشا کرد
خدا گفت: اگر زن نبود زمین من همیشه سرد بود...
روزتون مبارک....
برای هر فامیلی یه موجود شکمو لازمه!
مثل این دختر خاله ی هفت ساله ی من که بدون اجازه رفته توو اتاق داییم فوضولی ،بعدم وقتی میخواسته از پله ها بیاد پایین چشمش به یه سری خوراکیایی که شبیه بیسکویت یا حالا هر چیزی که بنظرش خوشمزه بوده،افتاده...
این شکمو خان هم بدون اجازه رفته و شروع کرده به خوردن...دیده خوشمزه م هست پس با جدیت تمام ادامه داده به خوردن...
بعدش چی شده؟
هیچی بعد یه ساعت دل درد گرفته و میگفته معده اش میسوزه و حالش بهم میخوره...مام از همه جا بی خبر!
بردنش دکتر به زور آمپول و سرم بهتر شده...
بعدا کاشف به عمل اومده که اون چیزایی که به همه نشون داده که به عنوان بیسکویت خورده غذای "لوسی مِی" سگ کوچولوی دایی کوچیکه بوده!!
حالا به این شکمو چی باید گف!؟
چند سالی میشه که به این نتیجه رسیدم همه ی آدما نه ،اما بیشترشون تغییرات رو دوست ندارن...
علاقه ی شدیدیَم دارن که دنیا و آدماش رو به سلیقه ی خودشون بچینن و این اسمش میشه مراقبت!!
به این نتیجه هم رسیدم که این غلط ترین روش ِ ابراز محبته چون طرف عاصی میشه و به وقتش راهش رو برای همیشه از همین آدمایی که دنیا رو فقط با دید خودشون دوس دارن،جدا میکنه...
زیاد دقت کردم،توو زندگی خودم،بقیه...همیشه مشکل سر اینکه کسی انعطاف نشون نمیده،همه معتقدیم حرف خودمون درسته...
همه دنبال اینیم که همدیگه رو اصلاح کنیم!یه موجود جدید بسازیم به دلخواه خودمون!
ماها موجودات خودخواهی هستیم که اسم هر چیز غلطی رو یا میذاریم علاقه!یام یه جوری به همین علاقه ربطش میدیم!خلاصه ما "حتما" کار درست رو تحت هر شرایطی انجام میدیم!
دارم فک میکنم عمر چند نفر این جوری به باد رفته؟یا اصلا چند سال از عمرمون رو باب میل خودمون،با درست و غلط های خومون با پیروزیا حتی با سربه سنگ خوردنای خودمون، زندگی کردیم؟
پرواز خطرات خودش رو داره...
میشه وقتی تو اوجی یه تیر بیاد و صاف بخوره به بالت و تو سقوط آزاد کنی...
میشه حتی بشی شام یه شکارچی!
ولی اوج گرفتن لذتش وصف نشدنیه...
نمیشه به خاطر خطرات پرواز یه پرنده ریسک نکنه و نپره!
مگه میشه؟پرنده اگه نتونه پرواز کنه پس اصلا چرا سماجت کرده برای به دنیا اومدن؟برای شکستن تخمش؟
نمیتونین از یه پرنده توقع داشته باشین چون میخواین به خاطر علاقه!و مراقبت!از اون بندازینش تو قفس تا مبادا شام یه شکارچی شه یا هر خطر دیگه،ازش توقع داشته باشین که درکتون کنه و دوستون داشته باشه!
وقتی طبیعی ترین حق یه موجود زنده رو ازش بگیری! "نمیتونی" اسم علاقه رو کارت بذاری!
پرنده وقتی پرواز میکنه میشه پرنده!
و الا میشه شتر مرغ!!
نه شترعه!نه مرغه!اصلا شبیه هیچی نیس!
بهتر بهش درست پرواز کردن رو یاد بدی،بهتر راه های مواظبت از خودش رو بهش یاد بدی!
"اختیار"برای آدمیزاد همون پرواز عه...
همون بال هایی که برای پریدن بهش نیاز داره...
نمیدونم حواسمون هست که گاهی پرهای یه پرنده فقط به صرف اینکه بمونه پیشمون چیده میشه!این که اسمش موندن نیس!اسارته!
گاهی وقتا باید قبول کنیم یه جایی از زندگی رو اشتباه کردیم ...
فقط باید قبول کنیم و تکرارش نکنیم...
باور کنیم درک اینکه،همه قرار نیس مثل ما فک کنن پس طبیعیه که به سبک ما زندگی نکنن ،زیادم سخت نیس...
بیاین به همدیگه و تصمیمای همدیگه احترام بذاریم...
حداقل امتحان کنیم...
بعضی وقتا باید رفت وقاطی روزمرگیا شد ،دور از همه موند و خستگیا رو هضم کرد...
گاهی باید دور بود...دور بود و ننوشت ...
باید به خودت و خستگیات و آشفتگیات وقت داد...زمان داد برای آروم تر شدن...
خونه ی من همیشه پا برجا بود...
همیشه بود و خط خطیام رو توو دلش جا میداد...اما بعضی وقتا در و دیوارای خونه ی خودت هم انگار بیقرارت میکنه...
بیقرار میشی چون خودت بیقراری...
گاهی باید رفت و آروم تر و بعد برگشت...
اینو از لینکایی که غیبشون زده میشه فهمید...
میدونم خودسرم...اینو کل عالم میدونن...میدونم ...
به جد تصمیم گرفته بودم تا مدت ها ننویسم ولی بهار اومده و خونه م خاک گرفته...میخوام دستی به سر و شکل خونه م بکشم...جایی که دوسش دارم...شماهارَم دوس دارم:)
پنجره رو باز میکنم تا باد بهاری با پرده ی اتاقم بازی کنه....میخوام قهوه درست کنم...یه فنجون قهوه...
هستم....
+اونقدر گیج میزدم،که یادم رفته دیروز تولد دنیز بود!فک میکردم با تولد تینا توو یه روز!الان یه پیام معذرت خواهی فرستادم بهش اجازه دادم تا پنج دقیقه هر فحشی که فقط به خود خودم ربط پیدا میکنه رو بگه تا خالی شه!البته الان که خوابه احتمالا بایدفردا ببینم بخشیده شدم یا نه!برم و به فکر یه کادو باشم!