زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

یه تیکه از بچگیم جامونده اونجا...

 

  

توو هیاهوی صدای آدمای دوروبرم چشمامو باز کردم...

آدمایی که اسممو صدا میزدن...

هوا سرد بود،لحاف رو کشیدم بالا تر...به پسر کوچولو که کنارم خوابیده بود نگا کردم،خوابالود بود ولی اونم با لبخند نگام میکرد:) 


پرده ها مثل همیشه،مثل همه ی صبحای این خونه،اجازه نداشتن جلووی دلبری خورشید رو بگیرن،واسه همینم نگام چرخید سمت همون درختای بزرگ،همون درختایی که از بچگیم توو همین قد و قواره تو ورودی پارکی که میشد از همین پنجره دیدش، جاخوش کرده بودن...


بازم سر به هوا ولی محکم بودن،اما...

اما خبری از کلاغای بچگیم نبود...

واسه همین نتونسته بودم طلوع خورشید رو ببینم،چون انگار کلاغا نبودن!همیشه صدای اونا منو از خواب بیدار میکرد....کجا بودن؟نمیدونم....هیچ وقت از صداشون بدم نمیومد...هیچ وقت....

وقتی که رفتم ،بودن اما حالا که برگشتم،نه....


صدام میکنن،بیدار میشم،غر میزنم که خوابم میاد...ولی بیدار میشم...

دست و صورتم رو میشورم و موهام رو شونه میکنم...


بوی خوبی میاد...میرم توو پذیرایی...سفره ی صبحونه از این ور خونه تا اونور خونه ،پهنه:)همه هستن...همه هستن جز چند نفر که خیلی دورن،عزیزجون عکساشونو قاب گرفته گذاشته رو میز...


عزیزجون؟!!!آره ،یادم رفته بود خونه ی عزیزجونم...میگه احتمالا غایبای مجلس تابستون به جمعمون ملحق شن و من لبخندم جوون میگیره...


به میزغذا خوری نگا میکنم،نگام سُر میخورده میاد پایین و میرسه به سفره ی صبحونه...کنار خاله ته تغاری میشینم...لبخندم پررنگ تر میشه:)


بوی نون سنگک،بوی چایی تازه دم،بوی نیمرو....بوی خوبیه...بوی خونه ی عزیزجون...

میخندن،حرف میزنن،میگن از مشکلات،از خوشیا،میخندن...نگاشون میکنم،توو فکرم که کی ،بعد از چندسال دوباره این جمع یه جا کنار هم جمع میشه؟کی حتی خبر اینکه غایبای جمعم قراره بعد مدتها تابستون رو کنارمون باشن،دلگرممون میکنه!


امسال چند نفر به جمعمون اضافه شدن،نگاشون میکنم و توو دلم میگم خوش اومدین...به صورت ِ تک تک شون نگا میکنم،حتی به اون قاب عکسا...


کاش دفعه ی بعد همه باشن،همه باشن و کسی غایب نباشه،کم نشه کسی از جمعمون...

چند سال بعد؟


نرفته دلتنگشونم،دلتنگه خنده ها و باهم بودنامون...خیلی چیزا عوض شده!یکیش همین نبودن کلاغا!!

یا باباجونی که به نظرم پیرتر شده...


ولی یه چیزایی هیچ وقت عوض نمیشه....مثل حال خوبی که انگار توو اون خونه منتظرمه....مثل خوابای آرومی که انگار فقط توو لحاف تشک همونجا میان سراغ شبام...


توو بعضی از خونه ها یه حال خوب هس،انگار که یه تیکه از بچگیت رو اونجا جاگذاشته باشی،جا گذاشته باشی برا روز مبادا....برا روزایی که نفس کم میاری ...اون  تیکه از بچگی تا همیشه توو اون خونه جا میمونه...توو حیاطی   که دوچرخه ی باباجون اونجاس،همون دوچرخه ای که وقتی خیلی کوچولو بودم میومد دنبالم و من عاشق زنگ آخری بودم که بعدش باباجون پشت در مدرسه باشه:)


توو همون خونه ای که بودن عزیزجون و باباجون شده دلیل ما واسه دور هم بودن...تو همون حیاط با کاشیای مربعی شکل و حوض کوچیک وسط حیاط و باغچه هاش،حتی معرفت لوسی کوچولو که بعد این همه مدت فراموشم نکرده و از وقتی صدام رو شنیده کنار پله ها پارس میکنه منتظره که برم توو حیاط...


حتی این دخترخاله ی موچتریم که با صدای خنده هاش نمیذاره خونه یه دقیقه سوت و کور شه،یا دخترخاله جانی که یه سال از من کوچیک تر و یادش میره عید رو تبریک بگه ،توو جواب "بی تربیت،خاله م بهت یاد نداده عید رو تبریک بگی"فقط میخنده و بغلم میکنه و میگه عیدت مبارک:)


دایی کوچولو جانی که 30سالشه ولی خوب کوچیک ترین پسر خونه اس و دخترخاله موچتری بهش میگه بابای لوسی!و همین یه سونامیه خنده راه میندازه:)


همه بعد مدت ها اومدن....کنار همیم دوباره:)


توو جاده،پشت فرمون به همه ی این دلخوشیا میخندم...آره،حتما یه گوشه از بچگیم توو اون خونه جامونده...




نظرات 17 + ارسال نظر
[ بدون نام ] شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 23:22 http://khoda_ba_mane.blogsky.com

سلااااااااااااااااااااااام دوست خوبم
من و یادت میاد؟
بی معرفت شدم یهو رفتم؟؟؟؟
دلم به قدریییییییییییییییییی واسه تک تکتون تنگ شده
حد نداره

ریحانه!تویی؟

دلارام شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 00:54

سلام ممنونم عزیزم خدا را شکر خوبم
ممنونم به یادم بودی
دارم با مطالعه سرم را گرم میکنم

سلام:)
خدا رو شکر:)
:)

محمد جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 10:01 http://aban93.blogsky.com/

چه جالب

:)

Love-life-smile پنج‌شنبه 19 فروردین 1395 ساعت 23:48 http://faraz1860.blogpart.ir/

سلام، منتظر حضور سبز شما هستیم، درصورت تبادل لینک اطلاع دهید، سپاس

سلام...

خوش اومدین:)

اشک مهتاب پنج‌شنبه 19 فروردین 1395 ساعت 14:51 http://ehsasebinazir.blogsky.com

ساده بپوش
ساده راه برو ...!
اما در برخورد با دیگران ساده نباش..!
زیرا سادگیت را نشانه میگریند . برای در هم شکستن غرورت.!!

قشنگه:)

Sara چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 09:54 http://www.motevalede-december.blogsky.com

هرجا اسمی از حوض و کاشیه دل من از دست میره:))) من صدای کلاغ رو خیلی دوست دارم^.^

:)

علی امین زاده چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 08:20 http://www.pocket-encyclopedia.com

اون روزگار کودکی فصل کبوتر
شیرین ترین قصه هاست تا روز آخر

آره واقعا بچگی یه چیز دیگه اس...

استاد چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 05:02 http://doctorkhatereh.blogsky.com

جالب و نوستالژیک بود.

:)

علی امین زاده سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 18:38 http://www.pocket-encyclopedia.com

به به! سلام، سال نو مبارک!

شما منتظر بودی من یه مدت سر نزم یهو 100 تا 100 تا آپلود کنی!؟

باید وقت بذارم نخونده ها رو بخونم.

سلام سال نوی شمام مبارک:)

اینقدرام زیاد نیس

mahsa سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 00:39

میدونی نسا ، تک تک لحظه هایی که تعریف کردیو حس کردم و تو همش همراهت بودم
راستشو بگم دلم همچین لحظه ای همچین خونه ای همچین حیاطی و همچین سفره ای میخاد
فکر کنم هرکدوم ما یه تکه از بچگیمونو وجودمونو تو یکی از این خونه ها جا گذاشتیم



اوهوممممممممم

سهیلا دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 01:57 http://rooz-2020.blogsky.com/

اشکمو درآوردی دختربهمنی عزیزم
فوق العاده بود و سرشار ازحس ...
خدا تو و عزیزانت رو حفظ کنه و بهترینهابرات رقم بخوره گلم



مرسی همچنین

اشک مهتاب یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 23:04 http://ehsasebinazir.blogsky.com

میدانی
هر قلبی "دردی" دارد...
فقط
نحوه ی ابراز آن متفاوت است!
برخی
آن را در چشمانشان پنهان می کنند
و
برخی در لبخندشان....!
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم...
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم!!!
اما روزی ...
برای کامل کردن نقاشیمان؛
دنبال هم خواهیم گشت !...
به شرطی که اینقدر نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی...!!

قشنگه:)

جلبک خاتون یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 10:57

چقدقشنگ حرف زدی و توصیف کردی.....
دلم خواست...
بوی نیمرو....بوی نون‌سنگک...



تنها فرقمون اینه کا من از صدای گنجیشک خوشم میاد و از کلاغ متنفرم


آخ ببخشید

اتفاقا حیاطشون پر از گنجیشکه:)

دلژین یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 10:07 http://delzhin313.blogsky.com

چه جمع با صفا و خوبی ... الهی که همیشه دور هم جمع شین و از ته دل بگین و بخندین و خوش باششین...

مرسی عزیزم

دلارام شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 14:38

یاد خونه مادربزرگ به خیر

اوهوووم

اشک مهتاب شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 12:08 http://ehsasebinazir.blogsky.com

سلام نفس چطوری؟؟؟
اپم گلم خواستی حتما بیا..

سلام:)
خوبی خانمی:)

نفس جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 22:15

منم بابابزرگ میخام

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.