اومدم توو نقطه ی کور پله های راهرو ی خوابگاه پناه گرفتم...
لپ لپ یکی از دندوناش افتاده و اون یکی لق میزنه...
اتفاقای زیادی میفته توو شهر زادگاه وقتی که من شهر دانشجوییم،وقتی دورم...
دلم شدید هوای خونمون رو کرده...
دلتنگم....
دلتنگ.....
*عنوان از مهدى اخوان ثالث
داشتم فایلا رو گشت میزدم،بی هدف،همین جوری...
اتفاقی یه اسمی نظرم رو جلب کرد،توی ذهنم یه چیزی مرور شد...
تعلل کردم...
اسم رو لمس کردم و عکس باز شد...
نگا کردم،با دقت...
نگام رو از صفحه گرفتم،گوشی رو خاموش کردم گذاشتم کنار...
مطمئن شدم که من هر قدر کمتر به این گوشی دست بزنم آروم ترم....
*عنوان از فریدون مشیری
معده درد داشتم...
هر چند دردش کمتر از بعضی حرفاست...
به طرز خنده داری بعد از 12ساعت خالی بودن معده ام گشنم نیست حتی احتمالا حالمم از غذا بهم میخوره...
اگه درای خوابگاهو نمیبستن ترجیح میدادم برم بیرون قدم بزنم...
هر اتفاقی بیفته ،بیفته،هیچ تاثیری توو نتیجه نداره آدم همیشه تنهاس،معنیشم بد نیست یعنی تحت هر شرایطی خودتی و خودت پس بهتره با خودت مهربون تر باشی که من فکر میکنم بعضا مهربون نبودم....شاید،نمیدونم....
بعضی وقتام مثل امشب برای فرار از خواب پامیشم دم دمای پنج صب میرم پاورچین پاورچین توو اتاقمون وسایل لازم رو برمیدارم بعدم مجدد پاورچین پاورچین میرم توو آشپزخونه نیمرو درست میکنم که بوی غذا خواب از سرم بپرونه :)
بعله،خلاصه که همچین آدم خلیم:)
مثلا کاش دو دقیقه بیشتر میموندی تا میدی توو مرز باریدنم....
تمام تلاشمو کردم که نبینی توو مرز گریه ام که ندیدی...
صفحات کتابمم خیس شن بازم خوب شد که نفهمیدی چقدر رنجیدم...