احساس میکنم زیادی ملایم شدم،زیادی اجازه میدم عواطفم خودشونو نشون بدن...
بعضی وقتا میشم یه دختر کوچولوی لوس و بهونه گیر...
بعضی وقتا یه دختر نوجوون لجباز...
بعضی وقتا یه زن جوون عاشق با یه لبخند بزرگ روی لبش و یه جفت چشم قهوه ای رنگه خندون....
یام یه زن میانسال غمگین و دلخور با چندتا تار موی سفید که بین موهای سیاهش خودنمایی میکنن زنی که نمیدونه باید چه جوری از غمی که توو دلش خونه میکنه و چشماش رو تر میکنه بگذره...
بعضا هم یه پیرزن غرغرو که تا نفس داره غر میزنه و به جای اینکه بگه حال دلم بده فقط دلتنگیش رو با غر زدن به زبون میاره ....
این روزا بیشتر یه پیرزن غرغروم...
وقتایی که دلم برای خونه تنگ میشه،وقتایی که دلم برای یار که اتفاقا همین نزدیکیام هست،تنگ میشه،وقتایی که دلم برای بوی لپ لپ پر میکشه یا وقتایی که هوس خوابیدن توو خونه ی عزیز جون رو میکنه دلم و چقدر غرغرو تر میشم وقتی نمیتونم به یار بقبولونم که صداشو شنیدن رفع دلتنگی نمیکنه یا با اینکه میدونم کم مونده تا موعد تعطیلات بین دو ترم و خونه برگشتنمون،بازم این حجم دلتنگی کم نمیشه...
توی تنهاییامم یه زن میانسالم،همون قدر غمگین و دلتنگ....
دلم خونه مون رو میخواد....
همین حالا....
*عنوان از فروغ فرخزاد
شبیه دختر بچه های لوس شدم،همین که میرنجم دلم برای بابام تنگ میشه...
دلم برات تنگه بابا که دوباره بیشتر از هر کسی مواظبم باشی،مواظب خودم،مواظب اینکه دلم نگیره...
دلم برات تنگ شده بابا....
تنگ تر از همیشه...
*عنوان ازمریم قنبری
آهنگ دیوانه ی رضا بهرام فقط اونجاش که میگه:
از دریا نترسانم؛ که من در قلبِ تو، جان می دهم…
دریا بشی… زیبای من؛ غرقِ نگاهت می شوم… هـــی…
مغرور نشو؛ جانانِ من… حالا که دل در دستِ توست♫
من که به تو رو میزنم؛ تنها به شوقِ دیدنِ تو…♫
دقیقا از شدت درد دارم توو تختم عین مار به خودم میپیچم...
هیچ فکریم درباره ی اینکه مسکن کی اثر میکنه ندارم و اگرم تا ده دیقه ی دیگه اثر نکرد میرم سراغ مسکن دوم بازم اثر نکرد سوم...
تا جایی که این درد تموم شه...
قول دادم که پنجاه بار تو را ذبح کنم
اما وقتی پیراهن آغشته به خونم را دیدم
مطمئن شدم که خودم ذبح شدم
مرا جدی نگیر
وقتی عصبانی میشوم...
وقتی از کوره در میروم...
وقتی آتش میگیرم...
وقتی خاموش میشوم
من از شدت صداقت دروغ میگفتم
و خدا را شکر که دروغ گفتم.
"نزار قبانی"
رنجونده منو،وقتی مشکلی داشته بهم نگفته و من اینجوری ندونسته کنارش نبودم...
دلم آتیش میگیره که درد کشیده تنهایی و من کنارش بودم و نفهمیدم تصادف کرده...
لجم میگیره که نذاشته من بفهمم و به جاش به دوستاش گفته...
قلبم تیر میکشه که میتونستم حداقل همدردی کنم،بیشتر مواظبش باشم ولی وقتی نمیدونستم فقط فک میکردم یه کوفتگی ساده اس و همین باعث شده سرسری بگذرم ....
ازش عصبانیم،ناراحتم،دلم براش تنگه و دلخور،دعوا میکنم باهاش و تهش از روی عصبانیت چیزی میگم که میرنجه،هی میگه چیزی نیست اما میرنجه...میرنجم از خودم....دلگیرتر و دلتنگ تر میشم....
پیرهنش رو که چند روز قبل به خاطر لکه ی روش داده بود دستم برمیدارم و با خودم میبرم توو تختم....
بوش روش مونده....
یه دم عمیق،بوش میپیچه توی ریه هام...
عزیزی رو رنجوندم...
عزیزی که دل نازکه...
که شبیه مسکنه...
آروم جونه....
بعضی وقتا بعضی حرفا یعنی دوست دارم،عصبانیم ولی دوست دارم،دلخورم ولی دوست دارم،بعضی وقتا اینجور حرفا یعنی بیشتر از هر وقتی دوست دارم....
*عنوان از احمد شاملو