بعد از مدت ها سلام به دنیای خودم...
عجب دو هفته ای بود،فک کنم 80 درصدش رو به جبران تمام
تابستونی که برای گواهی نامه گرفتن و کلاسا گذشته بود
یا خوابیدم یا رانندگی کردم...
از فردا روزام برمیگردن به جریان عادی که بهش عادت دارم...
واقعا پاییز رو بیشتر از تابستون دوست دارم چون
تو خونه بودن یا دور بودن از روزای شلوغ پلوغم نه تنها
خوشحالم نمیکنه بلکه عصبیم میکنه...
به قول دوستم اصلا تعطیلات به ما نمیسازه...
ولی بازم تابستون خوبی بود خدایا ممنون....
یعنی واقعا هفته ی وحشتناکی بود....
نمیدونم چرا همه یهو با هم تصمیم گرفته بودن امتحان بگیرن!!
هفته ی بدی نبود،فقط پرکار و قاطی پاتی بود،
مخصوصا دو سه روز آخرش که به اندازه ی ده روز از من انرژی گرفت
امیدوارم پنچ شنبه ی این هفته رو خدا به خیر کنه ...
خدایا ما رو از گزند استاد فیزیک محترم حفظ کن
الهی آمین...
************************
خبر خوب برای من اینکه عصری زنگ زدن از آموزشگاه
گفتن که کلاس فیزیک تا هفته ی دوم مهر تعطیله
یعنی فک کنم تیر آهن(آخه پاره آجر برای این بنده خدا جواب نمیده
) خورده تو سر استاد فیزیک که به این تعطیلات زود هنگام رضایت داده!!!
یا در بهترین شرایط اینکه اون دلش بالاخره به رحم اومد...
کلاس شیمیم یه یک هفته ای میشه که تا مهر ماه تعطیل شده
الان فقط موند کلاس زیست که بچه ها رضایت ندادن تعطیل شه...
بقیه ی کلاسام که شروع نشده...
خیلیم عالی بالاخره یه تایم استراحت و درس خوندن درست و حسابی جور شد بعد از مدت ها...
الانم که بارون میاد....
خدایا برای امروزتم شکر....وتشکر ویژه تر برای بارون
دنبال کسی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیلی بگم:
میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه:نیم ساعت دیگه کجا باشم؟
توی تابستون که زنگ بزنم و بدون هیچ دلیلی بگم:
میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه:ناهار اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ بزنم و بی هیچ دلیلی بگم:
میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو دربیاریم خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه:دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیلی بگم:
چنارای ولیعصرمنتظرن با یه عالمه برف،بعد
با تردید بپرسم:میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه:
یه جفت دستکش میارم فقط یه لنگه من یه لنگه تو...
سر اینکه دستای گره شده مون تو جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...
برای تمام راه های نرفته
برای تمام بی راهه های رفته
ببخش...بگذار احساست قدری هوایی بخورد
گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم!
که خود را برای تمامی این بی راه رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیاییم...
تا خدا تمام درهایی که به خیال باطلمان بسته را،
به رویمان باز کند
خطاهایت را بشناس،
آنها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار
این دنیا نا محرم بد دل
نا محرم نا مروت زیاد دارد!
تا دست خدا هست،تا مهربانیش بی انتهاست،
تا میگویی خدایا ببخش...
به دورت میگردد و می بوستت و میگوید
"جانم...چه کرده ای مگر؟"
دیگر تو را چه نیاز به آدم ها؟
زیبا بمان و بگذار با دیدنت
هر رهگذر نا امیدی
لبخندی بزند رو به آسمان و زیر لب بگویید
"هنوز هم میشود از نو شروع کرد...."
به نخواستن خواسته هایم
به گمانم این
آغاز بی تفاوتیست
و من چه میترسیدم از
چنین روزی بانو!
می گوییم پاییز معجزه ای ندارد؟
مثلا یک روز صبح با صدای باران بیدار شوم
و نشسته باشم کنار خدا حوالی آسمانها...
و دیگر هیچ حراسم نباشد
از این عادتهای زمینی
انسی نوشت
از بچگی بهمون میگفتن"از کسی نترس از خدا بترس"
در حالی که باید میگفتن"از همه بترس،جز خدا...!"
روزی چند بار برایتان جوک هایی ارسال میشود
که از خنگ بودن دختران سرزمین مان حکایت میکند؟
کار هر گروهی که بوده هوشمندانه عمل کرده!
جوک را انتخاب کرده تا بدون آنکه بدانید
روزی چندین بار این تفکر را گوشزد کند
با ادامه ی این روند آرام و بی صدا
برتر بودن تعقل مرد،در ذهن جامعه رسوخ میکند...
و فاجعه از آنجا شروع میشود...
سرزمینی که خودباوری را از دختران و زنانی که مادران فردای این جامعه میشوند بگیرد،
جای ترسناکیست!
فرزندانمان اول بار،اعتماد به نفس را از روح مادرانشان میگیرند...