زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...
زنانه ترین ناگفته های حوا

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

یک استکان چای

می‌گفت هروقت غصه‌ای دارید، بروید حمام و آن‌ها را بشویید‌ وقتی آب از سر و رویتان سرازیر می‌شود، اگر درست نگاه کنید غم و غصه‌ها را می‌بینید که با آب شسته شده و می‌رود. هرچه غصه زیادتر باشد رنگ آب سیاه‌تر است.رنگ آب غصه‌های او ب بنفش می‌زد. آب سیاه و سیاه‌تر میشد، غصه‌های او اما تمام نمی‌شد.


نمی‌دانست چرا یکباره همه را به یاد می‌آورد. انگار هنگامی که می خواهیم جایی را ترک کنیم، همه‌ی کسانی که در آنجا می‌شناختیم به یادمان می‌آیند.


گفت: زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می‌آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی با آن برابر نیست.


روح انگیز شریفیان/ کارت پستال


عاقبت مهمان ناخوانده!

دستام توو جیبای بارونیمه...

با دوستم گپ میزنم...

برمیگردم سمت دوستم و تکیه میدم به دیوار پشت سرم...


یه نفر یه جیغ بنفش میکشه...

با چشام دنبال صاحب صداییم که با تمام توان جیغ میزنه!

بعد تینا همه شروع میکنن به جیغ زدن و فرار کردن و توو کسری از ثانیه فقط من میمونم و تینا و عامل ترس تینا!


یه گربه! البته از نظر من ناز و از نظر تینا آدم خوار!

همچنان داد میزنه و گربه هم رو صندلی کناریش زل زده بهش ...

داد میزنم :جیغ نزن !گربه میترسه!یه لحظه آروم باش الان بغلش میکنم میبرمش بیرون...

ساکت میشه،میرم ته کلاس،جایی که تینا و گربه مشغول دید زدن همن...


گربه ی بخت برگشته سرش رو تکون میده که همین کارش برای سکته کردن تینا کافیه....

وحشتناک جیغ میزنه جوری که گربه هم وحشت میکنه و شروع میکنه به فرار...اونقدر تند میدو عه که نمیتونم بگیرمش...

بعد از بدو بدو از کلاس بیرونش میکنم که از بخت بد این بخت برگشته این بار میره توو اون یکی کلاس ...


با وحشت میدو عه میاد بیرون و بعدم فرار میکنه و میره توو حیاط...


رفتم دنبال بچه ها میبینم همه شون رفتن کلاس بغلی درم از پشت قفل کردن!

میگم بیاین رفت...


بماند که نقش آقایون این وسط فقط خندیدن بود...



زنی در آستانه ی میانسالی...

مجری برنامه ی آشپزی از خانومی که مهمون برنامشه میپرسه :چرا موهات رو رنگ نمیکنی؟این موهای سفید اونم اینقدر واضح،اذیتت نمیکنه؟


خانومه فنجون قهوه اش رو دست میگیره و با یه لبخند ملیح به مجری برنامه که یه خانوم 37-38 ساله با موهای خرمایی ِ نگاه میکنه و میگه :نه !هر وقت توو آیینه نگام به موهام میفته که بعد از سی و چند سال شروع کردن به سفید شدن و حالا علنا دارن اعلام حضور میکنن،یاد تک تک اتفاقای خوب و بدی میفتم که توو تمام سالای عمرم برام اتفاق افتاده،انگار هر کدوم از این موهای سفید یه بار کل زندگیم رو میارن جلوی چشام....انگار که سالای رفته رو با دیدن این موهای سفید دوباره زندگی میکنم....میخوام بذارم این روند همچنان بنا به طبیعتش ادامه پیدا کنه...




+خاطره  

یک پیراهن خالیست

که اندازه‌ی هیچ‌کس نمی‌شود !

باید آویزانش کرد در باد

و با رقصش پیر شد...


همچون انار خون دل از خویش می خوریم غم پروریم حوصله ی شرح قصه نیست

ظرفها تقریباً تمام است. فقط یک قابله مانده که تهش انگار یک لایه سنگ سیاه چسبانده اند. باید بگذارم خیس بخورد.


 شیشه چای خشک را بر می دارم . سه قاشق می ریزم توی قوری و می آیم شیشه را بگذارم سر جایش نمی دانم چه می شود که از دستم می افتد زمین، روی سرامیک های آشپزخانه. خودم هم از صدایش ترسیده ام و قلبم دارد توی گلویم می زند. 


خیره مانده ام به توده سیاه روی سرامیک های سفید و خرده شیشه هایی که همه جا پخش شده اند. زیر کتری را خاموش می کنم. آرام می نشینم کف زمین. فکر می کنم چای ها عین مورچه اند. یک عالمه مورچه ی سیاه که من بهشان خیره شدم. 


و بعد بدون اینکه بدانم چرا بغضم می ترکد.آدم یک وقت هایی مثل همین شیشه چای روحش تکه تکه می شود و کاری هم از دستش ساخته نیست.


نیمه کاره ماندن...

 نیمه کاره ماندن بنظرم یک نوع برزخ است،

یک حالتی مثل روز اول سرما خوردگی که نمیدانی حالت خوب است یا بد؟

داشتم فکر میکردم به اینکه ما آدم ها در زندگی مان چقدر نیمه کاره داریم ! 


بالاخره که چه ؟ یک روزی باید بنشینیم یک لیوان چای برای خودمان بریزیم و آن شکلات نود هفت درصدی که توی طبقه ی پاینی جا تخم مرغی توی یخچال است را باز کنیم و برویم لب پنجره ، بنشینیم و همانطور که تلخی چای و شکلات را مزمزه میکنیم و به این فکر کنیم که در زندگی مان چقدر نیمه کاره داریم که دارند زیر خروار خروار سال های از دست رفته خاک میخورند و نیمه کاره تر و نیمه کار تر میشوند .


آدمی یکجا باید بنشیند و فکر کند که چقدر تاوان داده است برای این نیمه کاره های زندگی اش ؟

چقدر بهایش سنگین بوده و خودش هرگز به آن فکر هم نکرده است ، به این فکر کند که اصلا این روزگار لامصب چطور پیش رفت که فلان نیمه کاره در زندگی اش نیمه کاره ماند!


به مانند یک فرزند آن ها را به دنیا آوردیم، شروع شان کردیم و بعد بدون آنکه حتی بفهمیم دستشان را مابین راه ول کردیم و آن ها را رها کردیم به امان خدا و آنها در کوران زمان نیمه کاره تر و نیمه کاره تر شدند و ماندند .


خوب و منصفانه که نگاه کنیم 

ما آدم ها خورجینمان پر است از نیمه کاره ها ، روابط نیمه کاره، احساسات نیمه کاره ، دوست داشتن های نیمه کاره، علایق نیمه کاره ، آدم های نیمه کاره، خوشحالی های نیمه کاره و خاطرات نیمه کاره!


نیمه کاره ماندن مسئله ای است غمگین..

نیمه کاره ها نه شروع میشوند و نه تمام...


در یک "بعد از زمان" گیر میکنند و بعد برایشان نه پای رفتن میماند و نه پای برگشت...

و هیچ چیزی بدتر از نیمه کاره ماندن نیست.


#پویان_اوحدی



باور :)


هیچ وقت اعتماد به نفستونو از دست ندید ، هیچ وقت از تلاش کردن

خسته نشید. 


به قول پائولو کوئیلو میگه که : اگر انسان در زندگی یک افسانه ی شخصی داشته باشه و افسانه ی شخصیشو از عمق وجودش بخواد تمام کیهان همدست میشن و بهش

کمک می کنن تا اون به افسانه ی شخصیش برسه. 


همیشه بردن با بهترین ها و سریع ترین ها نیست. 


دیر یا زود بردن با کسی است که بردن را باور دارد.