استاد میگه : من عاشق روزای تعطیلم...
زیر لب میگم:بر عکس من...
میپرسه :چی گفتی ؟ لطفاً بلندتر بگو بشنوم...
صدام رو صاف میکنم و سعی میکنم به تلفظ کلمه هام دقت کنم...
میگم :من اصولاً به روزای تعطیل علاقه ای ندارم... روزای کاری هفته رو ترجیح میدم...
میخنده و میگه :واقعاً ؟
سرم رو به تایید حرفام تکون میدم...
میگه :توم شبیه شوهر منی اونم اصلا علاقه ای به روزای تعطیل نداره... فقط میشینه جلو tv...
دیگه نگفتم که اگه خونه باشم قطعاً منم همچین کاری میکنم...
تو میتوانی!
هرگز اجازه نده کسی به تو بگوید نمیتوانی کاری را انجام دهی.
حتی به من.
تو رویایی در سر داری؛ پس باید آن را حفظ کنی...
مردم وقتی نمیتوانند خودشان کاری را انجام دهند، میگویند که تو هم نمیتوانی.
اگر چیزی میخواهی، برو و آن را به دست بیاور.
#ناهید_مومن_خانی
بعد از یک هفته بالاخره گوشیم دستم رسید...
هارد که بسوزه و نمایندگی سفارش بده برات بیارن همین میشه :)
الان حس مادری رو دارم که بچشو پیدا کردن :)
رنگ و روش پریده ...
میگم بهتری؟
میگه حالت تهوعم کمتر شده ولی هنوزم سردرد دارم...
میشینه رو به روم،شقیقه هاش رو ماساژ میدم...
یه کم بعد سردردش کمتر شده اینو از بلند بلند حرف زدنش میفهمم...اینکه دوباره نمیتونه یه جا بند شه :)
بعدم میشینه کنارم و میگه بچه ها بیاین سلفی بگیریم :)
رونا پیش دستی میکنه...بعدم به عکسی که گرفته نگا میکنه و میگه نه این خوب نشد و حکایت عکسای سلفی همچنان ادامه پیدا میکنه که یکی یه جعبه شیرینی میگیره سمتون...
تعارف میکنه که میگم نه مرسی...
دفعه ی دوم بچه ها مجال رد کردن بهم نمیدن و جعبه رو از دستش میگیرن....
بعدم شروع میکنن به خوردن!
تشکر میکنیم و میره...
میگم به شماها یاد ندادن از دست کسی که یه بارم ندیدیش چیزی نمیگیرن و بعدم اینطوری و با این ولع نمیخورن!
میگن همکلاسیمون بود!میگم من که اصلا قیافه ی این آقا یادم نمیاد!بعدم اصلا باشه ،اگه شیرینی دوست دارین خوب خودمون بعد کلاس میخریدم....
هیچی دیگه جعبه شیرینی خالی راهی سطل آشغال شد!
حرفای من چون مابین تایم خوردنشون بود احتمالا اصلا شنیده نشد!
برای همه مان،یک روزهایی هستند که می نشینیم کنج اتاق و همانطور که دست هایمان یخ کرده می گویم : دیگر نمی شود ادامه داد.
برای همه مان
روزهایی هستند که خودمان را روی مبل پرت کنیم و بگوییم از این بدتر نمی شود...
روزهایی که خیال میکنیم،دیگر هیچ وقت شاد و خوشبخت نخواهیم بود...
روزهایی که قید خودمان را می زنیم.. فکر میکنیم تاریخ مصرفمان گذشته و خودمان را جایی میان روزمرگی ها دور می اندازیم...
اما خیلی زود
دوره ی ِ روزهای " دیگر از این بدتر نمی شود" ها
و شب هایِ " دیگر نمی توانم "هایمان می گذرد .
یاد میگیریم که چگونه با روزهای بد تا کنیم و از آنها بگذریم ...
«یاد میگیریم که روزهای بد می مانند»
نه تمام می شوند و نه کوله بارشان را از زندگی آدم جمع میکنند
«این ما هستیم که باید ، از بین آن شلوغی ها مسیرمان را ادامه دهیم»
روزهای بد می مانند و
این ما هستیم که باید برویم!!!
برای همه مان
روزهایی هستند
که باید در ابتدایشان تابلویی نصب کرد و روی آن نوشت :
خطر!روزهای بد، مشغول ِ کارند.
این ماییم که باید از چراغ قرمز های وقت گیر بگذریم!
از اندوه هایی که به زندگیمان فرمان ایست می دهند ..
یاد میگیریم که روزهای بد
دست انداز های بدموقعی هستند
که باید سرعت را پایین آورد و از آنها رد شد!
#الهه_سادات_موسوی