احساس می کردم باغبانی هستم که خرابکارها شبانه گلخانه اش را ویران کرده اند. همه جا پر بود از قلوه سنگ، خرده شیشه، گلدان ِ واژگون شده و شکسته و گیاهان کنده شده. مشکل می شد تصور کرد که قبلا در آن میانه گلهایی روییده باشند.
شاید هم از وجودشان باخبر بودم، و خود من بودم که روزگاری دور بذرشان را پاشیده بودم. اکنون باید آستینها را بالا می زدم، پس مانده ها را جمع می کردم، گلدانها را دوباره پر می کردم، به زمین کود و آب می دادم. بعد با شکیبایی منتظر می ماندم به امید اینکه "خورشید" زود بدمد.
عنوان: جان جهان
نویسنده: سوزانا تامارو
مترجم: هاله ناظمی
ناشر: هرمس