اصلاً یادم نمیاد بحث چطوری به اینجا کشید... ولی چیزی که ازش مطمئنم اینکه هر دو مون از زوایه های کاملاً متفاوتی به این قضیه نگاه میکنیم...
در مورد برادرش میگه و دوست دختر برادرش....
میگه :امیر رضا میگه من تو این چندساله تونستم تمام اخلاقای غلط دوست دخترم رو عوض کنم الا این بیرون بودن موهاش...
چشمای من که گرد میشه متوجه میشه که این حرف از طرف من قرار نیست تایید شه پس خیلی زود جمله اش رو اصلاح میکنه میگه :نه که اشکالی داشته باشه اما خوب توو جامعه ی ما این بیرون بودن موهاش یه جوری علامت سبز برا آقایون دیگه اس که بتونن به خودشون اجازه ی خیلی چیزای دیگه رو بدن!
مطمئنم هر کی قیافه ی منو میدید میتونست حدس بزنه از چیزایی که دارم از زبون طرف مقابلم میشنوم تا چه حد متعجبم!
نه اینکه این حرفا تازگی داشته باشه ولی کسی که این حرف رو میزد اصلاً نصف بیشتر موهاش بیرون بود!!
کاملاً متوجه نگاهام به سر و صورتش شده که ادامه میده : من بهش گفتم، نمیتونی همه ی عادتای یه نفر رو ترکش بدی مثلاً خود من! البته به بنظر من ما بقی چیزایی که تونسته توو دختره تغییرش بده تغییرایی بوده که لازم داشته...
حالم داره از بحثی که یه زن یه زن دیگه رو تا این حد پایین میکشه که خیلی شیک بهش میگه شعور تصمیم درباره ی خودش و طرز لباس پوشیدن و روابط اجتماعیش رو نداره،بهم میخوره... ولی ساکتم و فقط گوش میدم...
تند و تند حرف میزنه و توجیه میکنه تا شاید بتونه وسط اون همه جملات از نظر من ناامید کننده اش یه تاییدی هم از من بگیره... فک کنم بعد ده دقیقه قانع میشه که اگه تا فردام ادامه بده طرز فکرش به هیچ وجه شبیه طرز فکر من نیست.... و قرارم نیست همدیگه رو تایید کنیم...
فک میکنه حرف آخرش میتونه نرم ترم کنه میگه :خوب آخه آقایون دوست دارن خانمی که توو زندگی شونه تمام کمال مال اونا باشه...
من فقط نگران نسل بعد شدم...
نگران عقایدی که قرار نسل تربیت کنه...
نگران عقایدی که خیلی حق به جانب طبیعی ترین حق خودش یعنی اختیارش رو برای خودش و هم جنساش ممنوع میکنه...
نگران دنیایی شدم که داریم برای خودمون ،برای دخترامون میسازیم...
داریم به زور به پسرامون یاد میدیم که تعریف مرد بودن اینه...
غلط عه ...عزیز من باور کن که غلط عه...
داریم خیلی بی رحمانه به جای ساختن یه دنیای خوب برای دخترامون زندان میسازیم...
توو این زندان نه زندانی خوشحال زندگی خواهد کرد نه زندان بان!