عوض شده... نه زیاد ولی عوض شده...
هنوزم به زور انواع و اقسام کرما خودش رو برنزه میکنه...
همون موهای بلند و صاف اما با یه مدل جدید...
همون طرز راه رفتن...
نگاهاش اما مهربون تر از قبل عه...
نشسته رو به روم... حرف میزنه و نگاش میکنم... از ناخنای صورتیش تا چشمای قهوه ایش که موقع حرف زدن خیره میشه به فنجون قهوه اش...
کلافه که میشه کیک رو تیکه تیکه میکنه...
تعریف میکنه... میپرسه... جواب میدم...
زل میزنه بهم... از نگاهاش در نمیرم... زل میزنم توو چشاش...
لبخندش بیشتر از همیشه به دل میشینه...
گاهی نگاش میچرخه... جزء به جزء حرکاتم رو زیر نظر داره... مثل اینکه داره فیلم ضبط میکنه...
ساکت میشم... دست میبرم سمت فنجونم که میگه :تو اصلاً عوض نشدی... قیافه ات هیچ تغییری نمیکنه... توو تمام این سالا مثل همون روزی موندی که اولین بار دیدمت... انگار زمان رو تو تاثیری نداره... اصلاً بهت نمیاد 21ساله شده باشی.... بخوام بهت ارفاق کنم نهایتا بهت میخوره 18-19ساله باشی...
فقط آروم میخندم...
به هر چیزی که لبخند رو از رو لبام میدزده برای یه ساعت فکر نمیکنم...
یک ساعت تمام حرف میزنیم...
دستم و میذارم زیر چونه ام و گوش میدم...
با ذوق میگه که عکس بگیرم ؟
سرم رو به نشونه ی تایید خم میکنم...
عکس میگیره...
عکسام رو بهش نشون میدم ،با دیدن عکسام کلی میخنده...
هدیه اش رو که چندماه پیش براش خریدم،بهش میدم...
یه جعبه ی قرمز رنگ میذاره جلوم و میگه تولدت مبارک...
امروز دیدنش خوشحال ترم کرده...
اونقدر خوشحال که بی دلیل میخندیدم...
دوست اگه واقعاً دوست باشه حتی بودنشم حالت رو خوب میکنه :)