زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

ریحانه

 

 

دارم به اون دختر کوچولو فک میکنم...

همون دختر کوچولویی که چند هفته پیش دیدمش...


-اسمت چیه ؟

-ریحانه

-اسم قشنگی داری عزیزم:)

-ممنون...

با بچه ها رابطه ی خوبی دارم حتی میشه گف خیلی خوب...

پاستیل تعارف کردم...

-نه مرسی...

همون طور نگاش کردم،دستش رو جلو آورد ...

-ممنون

لبخند کوچولوی روی لبم عمیق تر شد:)


احمقانه ترین کار ممکن اینکه از یه بچه بپرسی دوس داری تو آینده چیکاره شی!!واقعا احمقانه اس!

ولی پرسیدم...

خواستم ببینم چی درباره ی آینده فک میکنه...

جوابش لبخندم رو به یه خنده ی کوتاه تبدیل کرد...

جوابش فرقی با بقیه ی بچه ها نداشت...همون شغلای معروف،فقط با این تفاوت که حتی رشته ی تخصصشم انتخاب کرده بود...

برام حرف زد،حرف زد و منم با جوون و دل گوش کردم...


به چشمای قشنگش نگا میکردم،به چشمایی که وقتی حرف میزد،برق میزد:)

با "شوق" توضیح میداد و این چیزیه که همیشه به وجد میاره منه خسته رو...از ذوقی که باعث میشد بخنده،دقیق بشه توو صورتم و تُنِ ِ صداش رو عوض کنه و برام از ریزترین جزئیات اتفاقات و آرزو هاش بگه،همون ذوق کودکانه دیگه،همونی که بهت یادآوری میکنه دنیا هنوزم قشنگه و آرزوها هر چقدر که بچه باشی همون قدر قشنگن و نزدیک!با اینکه میدونی باید بزرگ شی تا بهشون برسی،ولی خیال میکنی توو مشتِتَن...همون روزایی که بزرگ ترین آرزوت بزرگ شدنه....


-چندسالته؟

-نه سالمه...

-به نظرت بیست سال،سنه زیادیه؟

میخنده و سر تکون میده

-آره...سن زیادیه...

-یه روز توم بیست ساله میشی و باور کن که همچین روزی خیلی دلت برا نه سالگیت،برا بچگیت تنگ میشه...


دقیق شده و نگام میکنه...ساکته...


-بیست سالگی،بزرگ شدن،خوبن،خیلی خوب اما نه به خوبیه بچگی...

برام جاباز میکنه و میگه

-میشینی؟

سر تکون میدم و میشینم...


ناهارش رو خورده،کوله شم کنار دستشه...تاج ِ مقوایی سال نو مبارکم رو سرش...


-ریحانه

نگام میکنه

-سعی کن همیشه "زندگی" کنی،یعنی حتی تو سختیام امیدوار باشی،یعنی هر روز رو تا جایی که میتونی شاد زندگی کنی و امیدوار...یعنی قدر هر روز و هر سال از زندگیت رو بدونی،سخته ولی سعی کن از زندگی "لذت" ببری...مهم همینه...

قشنگ میخنده:)


مامانش میاد و دختر کوچولو زود کوله و غذاش رو برمیداره،خدافظی میکنه و میره...


کوچولو به نظرت وقتی ساعت هفت صبح میارنت مدرسه و تا عصر،ساعت پنج!توو مدرسه موندگاری و حتی غذاتم حاضریه و کاملا مشخصه از رستورانیه که معلما برای ناهار از اونجا غذا سفارش میدن و توو بعد کلاس تقویتی زبانت نشستی توو سالنی که مخصوص بچه های کنکوریه و بین ما داری ناهار میخوری،بعد من ساعت پنج بیام دنبالت،خسته از کار و دردسرای کاریم،بازم برای حرفات وقت دارم!اگه توم مثل ریحانه شی ،مثل اون که مثله یه آدم بزرگ تا برسه خونه با ترافیک وحشتناک،موقع شام میتونه خونه باشه،میتونم ازت توقع داشته باشم که وقتی من پیر شدم و من بهت احتیاج دارم منو نذاری خونه ی سالمندان!این حق رو دارم کوچولو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟