امشب یه ذهن خسته دارم...
فردا درباره ی خیلی از چیزا فک میکنم...
از خودم ناراحت نیستم...
فقط باید دوباره مرور کنم ،فکر کنم...
*******
مرگ برادر دوستم رو هممون تاثیر داشته ،
گریه هاش هنوزم تو گوشمه ،ناله هاش....
وقتی اسممو صدا میکرد و منتظر بود چیزی بگم اما من واقعا برا همچین درد بزرگی حرفی نداشتم... نداشتم مریم واقعاً حرفی نداشتم...
ببخش که نتونستم دلداری بدم ،فقط گفتم گریه کن ،توم گریه کردی... اونقدر که دیگه نتونستی حرف بزنی ،هنوزم حرفات تو گوشمه...
"بدبخت شدم... بدبخت شدم داداشم... "
من اصلاً چی میتونستم بهت بگم وقتی این ور خط تمام ذهنم قفل کرده بود وزبونم یاری نمیکرد وقتی به دیوار تکیه دادم وقتی خودم یخ کرده بودم وقتی خودمم باورم نمیشد...
امروز همه حالمون بد بود ،دلمون گرفته بود...
من فرزانه هم اسم تو ،مریم، دیبا مهشاد همه ی دوستامون...
تو عزیزتو خاک کردی امروز تو همون شهر بچگیامون ...
برگشتی همون شهری که توش بدنیا اومدیم تا داداشتو توش برای همیشه جا بذاری و برگردی... نمیدونم کی برمیگردی...
ولی میدونم تا مدتها خنده های قشنگت جاشو به همون ناله ها و گریه هایی که از یادم نمیره میدن...
ببخش منو که جرئت نکردم امروز بهت زنگ بزنم...
زخم دلت عمیقه رفیق ،خیلی عمیق...
اونقدر عمیق که از دست منی که همیشه قبولش داریَم کاری برنمیاد...
این آدمی که همیشه میگی از پس همه چیز و همه کس برمیاد ،حالا واقعاً نمیدونه با دل رفیقش چیکار کنه...
بد درد میکشی ،خیلی زیاد درد میکشی ،
به گمونم میگذره... میگن خاک سرده ولی میدونم خاطره ها بی رحمن... به اندازه ی تمام این 19سال خواهریت و بیست و چند سال برادری ،
به اندازه ی همه ی اون خاطره ها ،همه ی اون عشقی که وقتی همین دو هفته پیش از داداشات میگفتی و چشات برق میزد ،به همون اندازه زخمت عمیقه...
گریه کن ،خالی میشی... گریه کن...
میگن میگذره... ای کاش بگذره...
کاش اینطوری نمیشد...
روزای سختی در پیشه... امان از جای خالی آدما و خاطره های به جامونده...
صبور باش دوست من...
صبور باش...
میگن میگذره... میگذره...
*********
امروزم روزی بود برا خودش ،
پر از تناقض ،پر از فکرا و حرفای مختلف ...
امشب اگه ازم نوار مغزی بگیرن یا همه ی خط هاش صافه یا خیلی بیشتر از یه مغز عادی عکس العمل داره....
واقعا پشیمون نیستم فقط امشب دیگه نمی خوام به مغزم فشار بیارم...
دلم حرف زدن میخواد،در عین حال هیچی نگفتن...
چندبار زد به سرم که برم و با دوستم حرف بزنم،ولی جملاتم ته میکشن گاها....
هر چند زیادم ته نکشیده فقط دلم میخواد بخوابم...
این ذهن امشب خسته اس ،
دلم ناراحت حال خرابه دوستمه ،
و عذاب وجدانی که میگه چرا امروز بهش زنگ نزدی...
نگران دوستمم ،نگران حالش ،درسش ،آینده اش... نگران خنده هاش ،نگران صدای ریز خنده هاش ...
باقیه مسائل امروز زیادم مهم نیس...
مهم نیس کی چطوری هس یا نیس ...
من از خودم ناراحت نیستم ...
فکر کنم 10 سال پیش بود رفتم تشییع جنازه ی خواهر یکی از همکاران که مرحوم شده بود.
آنچنان روم اثر گذاشت که دیگه جرات نمی کنم تشییع جنازه برم. نمی دونم چرا. اما مراسم نزدیکان خودم که مرحوم شدن اینقدر من رو منقلب نکرد.
پیش میاد
خدا رحمتشون کنه...
اخی عزیزم...
واقعا نمیدونم چی باید بگم...
فقط امیدوارم حال دل خودت و دوستت هرچه زودتر بهتر شه!
منم امیدوارم...
خدا رحمتش کنه ...
مرسی...
من نمیتونم حرفی بزنم
دقیقا دیروز رفته بودم واسه مراسم تشییع جنازه پسر 12 ساله مدیرمون دلم سوخت از اون بچه ناز که به سن بلوغ هم نرسیده بود ولی زیر خاک رفت دلم سوخت
خدا رحمتش کنه.. میگن مرگ حقه! نمیدونم ،شاید...
ولی سخته قبول کردنش....
خدا رحمتش کنه...
بعد سوم زنگ بزن بهش... آروم تر شدن...
من این رو برای فوت پدر دوست صمیمیم تجربه کردم... خیلی سخته
آره
چقد درد داشت
اشکمو دراورد