زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

فردا...

امشب این گشت زدنای بی هدف بدم نگذشت... 

اتفاقی شعر زیر رو پیدا کردم الانم که 

آهنگ فردا نمیشه از سعید مدرس... 

یکم عاشقانه اس ولی دو سه تا جمله شو دوس دارم... 

خلاصه که من دوس داشتم...

این آهنگو که گوش میدادم فقط به این نتیجه رسیدم که روزا چقدر زود میگذرن!

اصلا عمرمون به معنی واقعیه کلمه میگذره!

روزا خوب یا بد میگذرن! 

  

اسم وبم روزای اول "حرف هایی از جنس یک زن"

بود و الان! 

تابستون شروع کردم به نوشتن و الان پاییز...

روزی که شروع کردم به نوشتن رو با الان مقایسه میکنم،نمیدونم بازم چیا در انتظارمه... 

روزی که شروع کردم به نوشتن فک میکردم مجازی بمونم ولی یه تعداد دوست خوب پیدا کردم اینجا که اتفاقاً واقعیم شدن... 

مثل مریم و... 

مرسی از همتون چه اونایی که موندن چه اونایی که به هر دلیلی دیگه نیستن... 

این روزا یکم بی حوصله ام چون همه چی با هم داره روم تاثیر میذاره... 

هر کسی یه جوری... فقط خدا رو شکر انگار با گودزیلا تو صلحم! 

بازم جای شکرش باقیه یکی کاری به کارم نداره! 

فردا دقیقا یه هفته میشه که نرفتم کتابخونه! 

این روزا بیشتر از هر زمانی تو اتاقم بودم... 

درس خوندم و به لطف آدما حتی راننده ی آژانس محترم دیروزی کلا این روزا یه کوچولو بی حوصله ام ولی گشت زدنام تو نت کم شده... 

انگار عید و اثراتی که رو خانوما داره رو من زودتر شروع شده ،دیشب مامانم نگام میکنه میگه "دقت میکنم میبینم انگار لاغر شدی! "

خلاصه این جور چیزا برای خانوما خوبه دیگه! 

ولی راست میگف چون ترازو جانم حرفشو تایید میکرد... 

عوض اینکه به معده ام مرخصی دادم ولی از چشما و مغز کار کشیدم... 

 صبا مثل همیشه 6/30یا 7بیدار باش تا ظهر درس و کلاس بعدشم ظهر جمع و جور کردن درسای کلاس بعدی یا خوندن برای امتحان کلاس فردا ،غروبام که یه هفته اس زدم تو خط جمع و جور کردن کتابایی که وقتی میخونم این ورو اون ور میذارم و یا بیشترش رو تو کلاسم... 

شبام که کتابام جلومن بعدشم که میام نت و بعدشم ساعت 1-2 لا لا... 

این ترک کردنای مریم رو منم تاثیر داشته! 

منم یه هفته اس تو ترکم ،اون قدری که یه چندبار اصلا یادم رفت گوشیمو کجا گذاشتم و دنبالش گشتم ،هدفونم این هفته حسابی استراحت کرده...نتمم خوب دووم آورد... 

فقط هر وقت میرم سراغ گوشیم میبینم 150-200تایی اس ام اس اومده!! یا چندباری بهم زنگ  زدن و بنده آخر شب یا تو تاکسی میبینم! 

یعنی دوستام از دستم شکارن این روزا! 

عوضش یه چندتا درسو بیشتر خوندم! 

بابام بعضی وقتا میگه بیا یکم ببینیمت این روزا اصلا کلا یه ساعتم نمی بینیمت... 

نه اینکه همه اش غرق درس باشم... 

صبا کلاس یا درس خوندن... 

ظهر حتماً مشغول خوندم اونم به سرعت نور چون اکثرا امتحان دارم عصرام جدیدا بعد تمییزکاری ماشینو برمیدارم و دیگه هر جا عشقم بکشه میرم... اگرم کلاس داشته باشم که هیچی... 

میمونه شبا که بعد شام و تلوزیون دیگه یه چیزی شبیه کما رو حس میکنم... یه خواب عمیق تا صب... 

تقربیا اینجانب معتاد قهوه ام! 

منتها زیاد وقت نمیکنم این روزا... 

از خوراکیای مورد علاقه ام این روزا تنها چیزی که میل دارم فقط قهوه اس... 

دوستم میخواست امروز منو ببینه ،

این بچه با لبنیات مشکل داره! یعنی دوس نداره....هزار دفعه بهش گفتم  شیر(کاکائو) بخور منتها به قدمت تمام 7سال دوستیمون این خانم مهندس ما همچنان از زیرش در میره... هر چند یه مدته خودمم نرفتم طرفش.. 

امروز هوا سرد بود قرارو بهم زدیم.. شاید یه روز دیگه... کلا منو خانم مهندس پایه ی آیس پک و انواع اقسام بستنیم.. تو سرمام میچسبه!

با بارانم حرف نزدم... قرار بود بهش زنگ بزنم که اصلاً یادم رفته... 

الانم خوابم میاد... 

بازم دوشنبه! هفته ی قبلم استاد گرام وعده ی امتحان داد...بنده که اون مبحثو گوش نکردم و الانم کلا پرتم صب باید پاشم دست به دامن جزوه شم... 

اصلاً کنکوری بودن عالمیه!

کل زندگیت میشه یه سمت اون کنکورم سمت دیگه اش!... 

الان موقع خواب وقت معده درد آخه ؟

هر یکشنبه تو کلاس دو نفره ی ما که با استاد میشیم سه نفر بحث شغل داغه! 

دوستم رسماً اعلام میکنه که چون خودم شرایط زندگی پزشکا رو به خاطر شغل بابام میدونم دوس ندارم پزشک شم اما بابا و مامان نظرشون غیر اینه! کلا این بچه هنر و کارای دیگه دوس داره و به قول خودش عاشق فروشندگی یا داشتنه شرکته! 

 بیشتر بچه ها همین نظر رو دارن!

من الان بیشتر دغدغه ام رتبه اس! تا رشته و اینا... 


+تینا تو وبش نوشته پر درده این روزا... 

چقدر شبیه هم  شدیم دوست جون! 

این روزا این جمله همه اش توی ذهنمه 

"کسی که آرومت میکرد حالا خودش طوفانیه "

این روزا همه چی دست به دست داده تا یه کوچولو حال خوبیو که برا روز مبادا نگه میدارمو هم بد کنه! دارم مقاومت میکنم... 

به منم زیاد میگن که این روزا با اینکه خوبی ولی انگار خودت نیستی.. 

از بزرگترین اتفاقات تا کوچکترینشون توی بد زمانی کنار هم ردیف شدن! و تو میمونی که از کی حالت بد شده... داری تلاش میکنی دوباره خوب شی اما خوب زمان میبره و من هیچ وقت نترسیدم از اینکه بگم خوب نیستم به هر دلیلی و زمان میخوام تا دوباره خوب شم... 

زهرا بهم میگه غدی و مغرور!اما همیناس که کمکم میکنه دوباره پا شم بعد هر بار افتادن... 

بازم پا میشم فقط یه کوچولو بی حوصله ام و بقیه نمیفهمنم... مهم نیس فقط میدونم که دوباره خوب میشم   ☺

توم خوب میشی... ☺





نظرات 1 + ارسال نظر
x دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 11:17

سلام دوست جان

احوالت چطوره ؟

منم یه مدت زدم تو خط کافئین دارها . حالا وابستگی روانی و به همراهش شاید هم وابستگی جسمی پیدا می کنم

زمان خیلی زود میگذر ... انگار دیر میگذره ولی از دور که بهش نگاه می کنی مثل برق و باد ...

سلام عزیزم... خوبی ؟
من چندسالی میشه دیگه رسماً مثل اکسیژن شده برام...
آره میگذره...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.