نفس تنگی گرفته اند روزهایم هیچ دارویی هم انگار اثر نمی کند
بر حالشان هرچند که داروها را من بی تجویزِ دکتر
به خوردشان می دهم با دستِ من بمیرند بهتر است
تا به دستِ روزگار آخر به هیچ کجایِ روزگار بر نمی خورد
و این برایِ منی که به حدِ کافی سردی و بی تفاوتی دیده ام
سخت که هیچ درد است . .
راستش را اگر بگویم گاهی عجیب نا امید می شوم
مثلِ امروز
مثلِ فردا
اصلا مثلِ تمامِ این روزهایی که دارد می آید و
به راحتیِ رفتنِ آدمها می رود
خدا جان تو نشنیده بگیر گاهی جسارت می کنم و یاوه گویی می کنم
می دانی که آدم است کاسه کوزه ها را گاهی باید
بر سرِ امید بشکند
بلکه کسی این حوالی به خودش بیاید
چقدر کار دارم فردا
باید باز هم لبخندم را رویِ صورتم بنشانم
خودم را مرتب کنم و به اهالیِ این روزهایِ زمستانی
بگویم: لبخند بزن جانم . . دنیا آنقدرها هم بد نیست . .
:)
آخرش خودت راه حل و دادی دیگه...
نفس عمیقی بکشید.. .
این روز ها دنیا به اندازه تمام ما آدمها در خود هوا ندارد،
امید شاید...
همه ی ما روی خدا حساب باز کرده ایم که هوای ما را خوب، دارد.. .
موفق باشید
خدا رو شکر کشیدن یا نکشیدن اون نفس دست من نیس... یه روزی هستم نمیدونم کی ولی یه روزم نیستم...
اگرکه به خدا امیدی نداشتم 19ساله پیش شروع نشده تموم میشدم...
همچنین...
البته که بد نیست عزیزم اما وقتی هم بده باید تحمل کرد و گذشت این تنها راهه....پس لبخند بزن و بگو این نیز بگذرد