زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

گفته بودی که تمامم به وفا برو ای شوخ! که بس مختصری

  


کلاسا تموم شده رفتیم پیش استاد ترم قبلمون برا کارای استاد جدید که اصلاً در جریان درسایی که داره تدریس میکنه نیس ...


میریم حرف میزنیم باهاش همه چی حل میشه...یه گوشه وایمیستیم تا نفس تازه کنیم ،علی داره درباره ی مسئول اینجور کارا حرف میزنه ،همون خانمه که من میگم نگاش عین یه تیکه یخ عه... 


میگه باید براش یه کادو ی خوب برای تشکر بخریم... یهو میگی علی کادو! 

سرم توو گوشیمه... برای یه لحظه صدا ها قطع میشه... 


منتظر میشیم رضا و امینم بیان... 

میری و دونه دونه در گوش بچه ها یه چیزی میگی ...


میرسیم پایین میگی من میخوام سیگار بکشم یه لحظه اینجا وایستیم... امین میگه خب توو راه بکش مگه حتما باید وایستیم... 

میگی حتماً باید وایستیم که من وایمیستم ،میری نزدیکش و آروم باهاش حرف میزنی... 

امین میخنده میگه خیلی خب وایمیستیم ...


علی رفته ،میگم علی کجا رفته ؟میگی برمیگرده صب کن اینو تموم کنم مام میریم... 

به سیگار توی دستت نگا میکنم که لفتش میدی تا تموم شه ...


علی برمیگرده با علی و امین همقدم میشی... چند قدم جلوتر از من و رضا... رضا داره باهام حرف میزنه ،مهلت نمیده که بگم قدمات رو تندتر کن تا بریم پیش بچه ها... 


قدماتون رو آروم تر میکنی... علی میگه بریم کافه ی خوابگاه... میگم الان ؟میگه آره خب... میگم وقت چایی یا قهوه نیس که شما برین منم برم خونه... میگه اتفاقا بعد کلاس میچسبه بریم چایی بخوریم... 


علی میاد پیشم و تو دست رضا رو میگیری میری چند قدم جلوتر... میگم باشه علی  ...


سر میچرخونم سمتت و میبینم کیف رضا توو دستته و رضا داره میره ،میگم کجا رف ؟میگی نمیدونم... میگم یعنی چی نمیدونم ؟صب کن صداش کنم ببینم گشنه و تشنه داره کجا میره ؟علی نمیذاره ادامه بدم میگه رف سیگار بخره... فروشگاه کنار دانشگاه رو نشون میدم و میگم از اینجا میخره! ولی الان داره میره یه سمت دیگه! 

میگی ولش کن ،بریم چایی بخوریم سیگارش رو میگیره میاد... 


به خانمی که توی کافه کار میکنه میگیم خاله ،اعتراضی نداره :)مام بهش میگیم خاله :)


بچه ها میشینن سر یه میز دیگه منم میشینیم پیش خاله ،داره برام حرف میزنه... منم گوش میدم... 

رضا میاد توو و با صدای بلند میگن تولدت مبارک نساااااااااء :)


یه جعبه ی صورتی رنگ رو میذارین روی میز... 

میای و میگی صب کن یه لحظه ،روش مینویسی HBD NESA :)


هر چند ده دقیقه بعدش وقتی نمیذاری براتون کیک بخرم و بدو بدو میای دنبالم ،میخوام دونه دونه ی مو های سرت رو بکنم و اونقدرم از دستت عصبانی میشم که کادو رو میدم بغل رضا و میگم صب کن هر وقت کیکش رو خریدم میدین اینو... هر چند رضا بعدش کلی زبون میریزه تا کادو رو میده بهم... 

هر چند من بعدش کارد میزدی خونم درنمیومد از اینکه حرفم رو گوش نمیدی ...


هر چند بعدش کلی راه میرم تا آروم تر شم... هر چند که زنگ میزنی و نمیخوام جواب بدم اما میگم لعنت بر شیطون و جواب میدم میگی چیزی شده؟میگم نه کارتو بگو ؟میگی نساء چیزی شده ؟میگم کارت ؟میگی این یعنی چیزی نشده ؟آخه خیلی تند تند و کوتاه حرف میزنی ؟جوابی نمیدم... میگی این یعنی چی الان ؟میگم هیچی... میگی نمیخوام ناراحت رفته باشی... میگم مرسی که زنگ زدی مگه نمیخواستی بری خونه ی وحید ؟برو دیگه دیرت میشه... میگی آره علی رفته وسایلش رو بیاره... میگم باشه پس برو... میگی باشه بعداً حرف میزنیم... 


هرچند میام خونه و اعصابم خط خطیه و توو جواب سوال مامان میگم که باهات دعوا کردم... 

مامان میخنده میگه خیلی خب آرومتر بخور غذاتو لازم شد بگیر گوشاش رو بکش که اذیتت نکن این دوستات... 


هر چند عصری که میریم پیش خاله اتفاقی برا سی ثانیه بازم میبینمت و فقط دست میدم و نمیذارم چیزی بگی میگم بدو برو کلاست دیر میشه نمیتونی مخالفت کنی و میگی باشه...هر چند خاله میخواد به شوخی بزنتت که اذیتم میکنی... 



اینم از امروز.... 

مرسی... هر چند بعدش گند زدی به اعصابم اما بازم مرسی... 



*عنوان از خاقانی