ته تغاری و آرایشگر هر دوشون معتقد بودن که باید موهام رو میفروختم!
حیف بود اون همه موی به چشم من مشکی و به چشم دوستام خرمایی که بعد چندسال به دست آرایشگر کوتاه شد...
برای یه مسیر جدید یه سری تغییرات هم لازمه....
اینجا پاییز با تمام قدرتش داره خودنمایی میکنه...
همون قدر زیبا و پر بارون که ازش انتظار میره...
موهای پریشونم با اینکه کوتاه شدن اما هنوزم از زیر شال خودنمایی میکنن و میشن هدف قطره های بارون برای خیس شدن....
روز اول دانشگاه رو با فراموش کردن چترم توو خونه شروع کردم!!
یه کورس چندماهه برای زبان احباریه...
شبیه جوجه اردکا دنبال مسئول تازه واردای دانشگاه راه افتاده بودیم و بدون اینکه چشم ازش برداریم قدم به قدم هم پاش بودیم...
شناخت تازه واردا خیلی راحت بود توی اون زمین درندشت دانشگاه که هنوزم دقیق نمیدونم به چه بزرگیه....
شناختمون راحت بود چون بین اون همه روپوش سفید فقط ما بودیم که تیشرت یا بارونی به تن داشتیم و این رنگی رنگی بودنمون نشونه ی تازه وارد بودنمون بود....
گروه بندی شدیم... از فردا بدون روپوش سفید جایی توی اون دانشگاه نداریم...
استاد گفت روپوش تون رو دوست داشته باشین.... عاشقش باشین....
باید دوستش داشته باشین تا هر بار که نگاه تون به تن تون افتاد یادتون بیاد که با عشق اومدین توو این کشور و شدین مهمون پنج ساله ی این صندلیا....
گفت کشور تک تک شما برای ما شبیه وطنه... دوستیم باهمیم و سعی میکنیم دوست تر شیم توی این سالهایی که قرار باهم باشیم...
پس لطفاً شمام اینجا رو وطن بدونید و مردم و خاک ما رو هم مثل مردم و خاک خودتون دوست داشته باشین و بدونین اینجام از همین امروز خونه ی شماست....
شیرین میگفت و من با لبخند نگاهش میکردم که داشت سعی میکرد مهر خاکش رو مهمون دل ما کنه....
مادر بود و میگفت میدونه دور بودن از خانواده و خاک تون چقدر سخته ولی این نشه بهونه که یادتون بره برای چی اینجایین و باید بدهی تون رو به این دور بودن ها درست و حسابی بدین تا مبادا زحمت این چندماه برای داشتن حق برای نشستن پشت این میزا و تمام زحماتمون همین اول راه نیست شه...
دقیق نگاهش کردم... زن زیبایی بود... در آستانه ی میانسالی ولی هنوز هم زیبا و ظریف...
دوست پیدا کردم...
با تنها دختر ایرانی کلاس دوست شدم :)
اتفاقی بود اما دوست داشتنی....
آقایون هم وطن هم بودن اما فعلاً به شناخت آیسان بسنده کردم و بادخترای دیگه با ملیتای دیگه آشنا شدم...
بگذریم که خدا رو شکر اسم چندان عجیبی ندارم اما همین نساء رو هم با کلی تلفظ عجیب و غریب شنیدم اما حداقل دوستان تازه ام تلفظ اسمم رو تا حدود زیادی یاد گرفتن...
اصلاً وارد بحث فامیلیم نمیشم که مطمئنا قصه ها در پیشه....
وسط جمع بچه ها چشمم افتاد به آرش.... همون دوست ایرانی....
سلام دادم بهش سرش رو بالا گرفت و به چهره م دقیق شد وقتی شناخت خندید و گرم جواب داد ،جوابش رو دادم و بین جمع دخترا که میرفتن سمت ساختمون تازه واردا که خودمون باشیم ،سر برگردوندم و با دخترا همقدم شدم....
دختر کناریم خندید و پرسید کی بود ؟جواب دادم یکی از ترم بالایی ها...
با خنده گفت از روز اول یه ترم بالایی پیدا کردی ؟ماشاالله به این زرنگیت...
فقط لبخند کمرنگی زدم و به مسیرم چشم دوختم و گفتم باید دوست دخترشم اینجا باشه ،اگه اونو هم دیدم بهت نشونش میدم ،دختر قشنگیه....
همین کافی برای خاتمه ی شوخی بیجا و بی نمکش....
تمام روز رو با آیسان بودیم و با دخترای ردیف پشتی مون حرف میزدیم...
جواب آیسان رو که به فارسی دادم دخترا پرسیدن اهل کجایی ؟
گفتم ای/را/ن چشماشون گرد و گفتن پس چطور زبون ما رو اینقدر خوب حرف میزنی ؟یعنی اهل کشور ما نیستی ؟
خندیدم... فقط دورگه بودن خانواده ی عزیز جون رو بهشون گفتم و همین دلیل قانعشون کرد....
توی گروه ما بچه به سه زبان زنده ی دنیا حرف میزنن...
یعنی سه ملیت مختلف توو همین 16نفر!به زبان هر سه ی این ملیت ها مسلطم درست مثل زبان مادری...
کار استاد رو راحت میکنم با ترجمه ی حرفاش وقتایی که کسی متوجه زبان رسمی اینجا نمیشه...
اینم که کمکی میشه برای بچه ها وقتایی که نمیتونن منظورشون رو درست برسونن....
البته چند نفر غایبن که یکی شون یه ملیت جداگانه داره و باید بگم به زبان اون بنده خدا خیلی دست و پا شکسته واردم! یعنی در حدی که بگم دردم چیه میدونم و میتونم در همین حدم بفهمم!
قصدم دارم یه زبان جدید یاد بگیرم ...زبان آموزی جزو کارای دوست داشتنی زندگی منه :)
امروز اولین قدم بود از شروع مسیرم... اولین قدم رسمی توو راهم....
این شهر با بارون پاییزیش دوست داشتنی حتی اگه وطن نباشه....
حتی اگه بابا دور باشه ازم....
حتی اگه عزیزجون دلش به دور بودن ما نباشه...
حتی اگه ته تغاری کلی روز آخر ازمون عکس گرفته باشه برای وقتای دلتنگیش و یواشکی گریه کرده باشه از نبودنمون ....
خوبم.... دلتنگ خودمم....
قدم گذاشتم توی این راه که بسازم خودمو.... بسازم زندگیم رو اونجوری که دلم میخواد...
نق نمیزنم چون آدم احساسی نبودم هیچ وقت....
یعنی همیشه منطقم بدون اعتراض دلم قدم برداشته....
خوش شانس بودم که دل و عقلم خوب باهم کنار میان....
خوبم... وطن نیست... حس نمیکنم توو خونمم اما خوبم...
آرومم :)
+مردیت کاش بودی.... خیلی گذشته از رفتنت.... کاش یه خبری بدی از خودت....
+تینا تو هم همین طور.... دلمان برای جفتتون تنگ شده بانو جان ها ....
+امیدوارم حال چوپیا جان مونم زود خوب شه.... حال دلش منظورمه :)
+فائزه هم که به لیست گم شده ها اضافه شده...
+نفس هم که جای خود داره :)
+هانی جان و دلژین و مگی هم که عزیز دلن مثل تموم غایبا :)
*عنوان از سید علی صالحی