مطمئنا یکی از بدترین جاهایی که میشه صبح اول وقت اونجا بود ،بیمارستان کودکان عه...
دیدن نوزادایی که بهشون سرم وصله ،یا بچه های شیرخواری که دارن ازشون خونگیری میکنن...
یا پسرک سه چهارساله ی سرطانی که وقتی از روی دستش دارن رگ پیدا میکنن وحشت نمیکنه و خیلی آروم به قطره های خونش خیره میشه... بی ترس... بی جیغ و داد... مشخصه بارها این صحنه رو دیده و حالا فقط منتظر کار پرستار تموم شه...
از هر گوشه ی بیمارستان صدای گریه ی یه بچه میاد...
بیمارستان کودکان جای شادی نیست...
مریضی بد عه اما برای بچه ها بدتر...
امیدوارم هیچ کسی مریض نباشه بخصوص بچه ها....
بهترین صحنه بچه ی کوچولویی بود که توو بغل مادرش بود و با هر بار شنیدن صدای مادرش میخندید :)
*عنوان از حسین منزوی