عزیزجون برام آلبالو آورده...
همون آلبالو هایی که از درخت ِ خونه ی شهر زادگاه ،هر سال براش میبرم و اونم میذاره توو فریزر که یخ بزنه و برای سال بعد آماده شه :)
بارون نم نم میزنه :)
نشستم توو حیاط بزرگ خونه ی عزیزجون و از بادی که به صورتم میخوره ،کیف میکنم :)
لوسی می ،دور حیاط میدو عه ...
بعد دوباره برمیگرده سمتم و آروم و ساکت میشینه ،بی اینکه اعتراضی داشته باشه :)
پسر کوچولو از اینکه بعد مدت ها مهمونی های خانواده ی مادری شروع شده کیف میکنه :)
روزا زود زود میگذرن...
اینکه موقع درس خوندن زندگی عادی بود یا این روزای بدون درس ،نمیدونم!
هنوزم نمیدونم زندگی عادی کدومه!
اما این روزا رو دوس دارم :)
*عنوان از سید علی میرافضلی
از سرى پست هایی که تصورشون رو دوست دارم
مگی :)

اوهوم :)
خوبی ؟
سلام دوست عزیز
وبلاگ زیبایی دارید.....خوندن پستاتون بهم آرامش میده تو این روزای پر استرس نزدیک به کنکور..شما این روزا رو تجربه کردین ومیدونین چه قدر این سردرگمی بده
یه خواهش ..لطفابرام دعا کن که نتیجه خوبی بگیرم
سلام :)
خوش اومدین :)
مرسی ستایش عزیز...
امیدوارم نتایج بهتر از اون چیزی باشه که مد نظرته :)
ایام به کام کنکوری جان....