زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من صدای پر زدن مرغ های دریایی ست

 

 

پیام داده دوست دارم دوست ِ دوست داشتنی من... 


این دختر تا حدود زیادی ظریف و حساس عه... 

من برعکس به وقتش صدام رو میبرم بالا ،داد میزنم اعتراض میکنم ،مخالفت میکنم و گاهیم میشم سوت و کور ترین جزیره ی دنیا... 

یا بلند بلند میخندم... میخندوم... 


اون لحنش همون لحن آروم همیشگی عه... شمرده شمرده و آروم حرف میزنه... حتی اگه اعتراضیم داشته باشه با همون لحن میگه... 

بیشتر مواقع آروم و ساکت عه... 

آروم میخنده... تا باهاش حرف نزنی ساکت میشینه و گوش میده...

ناراحتم که میشه راحت گریه میکنه و از صد فرسخی هم معلومه که حالش بد عه...

 

بهم میگه من توو این چند سال ،از اولین باری که دیدمت حتی یه بارم نشده ببینم گریه میکنی! من اصلاً گریه ات رو ندیدم!

میگم ندیدن تو دلیل نمیشه که من هیچ وقت گریه نکرده باشم... کلا کم گریه میکنم... 


میگه من و تو چه نقطه ی اشتراکی داریم برای دوست بودن ؟برای دوستای نزدیک بودن ؟صمیمی بودن ؟


خودش ،هاله و زهرا توو ذهنم جوون میگیرن... 

از نظر بقیه اونا ساکتن و آروم ،کسایی نیستن که خیلی زود با کسی دوست شن و بخوان به کسی اعتماد بکنن ،هر سه تا شون کم حرف و آرومن... چیزی که من فرسنگ ها ازش فاصله دارم... 

اکثر مواقع اونقدر پر سر و صدام که از لحظه ی ورودم به یه جمع تا لحظه ی رفتنم کاملاً قابل تشخیص و هیچ وقت کسی نمیگه نمیدونم نساء امروز اینجا هست یا نه! 

از سر و صدام همه متوجه بودن یا نبودنم میشن... 


اما من بر عکس هر سه شون میتونم وقتی دارم از شدت ناراحتی میمیرم بلند بلند بخندم و با آدما جوری برخورد کنم که انگار امروز شاد ترین روز زندگی منه ،بر عکس هر سه شون میتونم وقتی بغض راه نفس کشیدنم رو بسته و چشام هر آن ممکنه تر شن ،با قورت دادن بغضم و یه نفس عمیق جوری ساکت و آروم بنظر برسم که انگار هیچ چیزی برام مهم نیست و اون روز یه روز عادی عه ،تحت هر شرایطی میتونم قیافه ی آروم و خونسرد و حتی خندونم را حفظ کنم...میتونم با کسی که ازش متنفرم یه رابطه ی خیلی نرمال داشته باشم... همیشه نه اما در اکثر مواقع هم موفق میشم ...


دوباره میپرسه نگفتی ؟نقطه ی اشتراک ما چیه ؟

شمرده شمرده و آروم میگم ،همون چیزایی که توو منم هست اما میتونم نذارم کسی از بودنشون خبر دار شه... میگم دنیز الان دقت کردم متوجه شدم که هر سه دوست صمیمی من دقیقا شبیه اون بُعد از شخصیتمن که فقط خودم از بودنش خبر دارم... 


به گمونم دخترک مو مشکی رو با اون گلای بافتنی قرمز رنگ شالش که هر پاییز میندازه رو دوشش رو تونستم راضی کنم که میگه اوهوم :)

باور کنین راضی کردنش کار راحتی نیس! 

همیشه شبیه دخترای فرانسوی عه! 

همون قدر قشنگ و ظریف و خانم :)

اگه قرار بود غیر دنیز یه اسم دیگه داشته باشه مطمئنم اسمش Alice میشد!

شاید باید سال ها قبل راضی میشد مثل خانواده ی پدریش بره فرانسه...

اما به شدت عاشق اینجاس:)


*عنوان از فاضل نظری 



نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.