آب تنگ ماهی قرمزا رو عوض میکنم و براشون غذا میریزم و میذارمشون توو تراس که هوا خنک تر عه...
مثل هوایی که راکد عه...
که سنگینی میکنی رو سینه ات...
که عصبی و کلافه ات میکنه...
انگار اینجوریم...
سنگین... یه چیزی انگار چسبوندتم به دیوار و دستش رو ،رو گلوم فشار میده...
موهام رو جمع میکنم ،پنجره ی اتاق رو باز میکنم تا هوای تازه حالم رو بهتر کنه...
اون کسی که میگم داره راه نفسم رو میبنده،شاید خودمم...
شاید نه... حتماً خودمم...