زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

زنانه ترین ناگفته های حوا

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید،اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید،این منم قهرمان خودم...

از مشکلاتم نپرس... لطفاً فقط حالم رو بپرس... فقط حالم رو....

وقتی یکی داره از ته دل میخنده... 

وقتی  وسط همه ی مشکلاتش یه دقیقه کنار میذاره واسه خندیدن...

واسه زنده بودن ،واسه نفس کشیدن...

اَد همون لحظه مثل عزرائیل ظاهر نشین و مشکلش رو بهش یادآوری نکنین... 


باور کنین اون خودش میدونه کجای زندگی عه... اون خودش میدونه هنوز گره هایی توو زندگیش هس که باز نشده... همون جور کور مونده...


نشین نمک روی زخمای آدما... 


باور کنین اگه دنیای اون آدمم باشین اگه عزیزترین عزیزشم باشین یه جایی دیگه میبره... از یه جایی دیگه شروع میکنه به کمتر دوست داشتن شما... 


گاهی حرفاتون نه تنها کمکی نمیکنه فقط طرف مقابل تون رو خسته تر میکنه... 


با هم دیگه همچین کاری نکنیم... 


یه روزی میرسه... که زل میزنه توو چشماتون ولی دیگه دلش برای دیدن تون پر پر نمیزنه... 


یه روزی میرسه که اگه ماه به ماه نبینَتِتون غصه ی دوری تون رو نمیخوره... 


یه روزی میرسه که دیگه ذوق نمیکنه چیزی رو براتون تعریف کنه ،وقتی پیش شماس از همیشه ساکت تر عه...


یه روزی میرسه که دیگه کنار شما احساس زنده بودن ،زندگی کردن ،خوشبخت بودن ،خوشحال بودن ،نمیکنه... 


عزیزترین عزیزیشم که باشین یه روزی میرسه که تمام خاطرات خوبش رو با شما میذاره لای کتاب زندگیش بعد اون صفحه رو ورق میزنه و میرسه به لحظه هایی که دلش رو شکوندین،همه اون لحظه هایی رو که باعث شده شروع کنه به کمتر دوست داشتن شما ،مرور میکنه...


بعد یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سر میخوره و میاد پایین...

یه تیکه از دوست داشتن شما توو اون بلور کوچولو عه که از دلش کنده شده و بعد چند دقیقه هم نیس میشه... 


بعد اون صفحه رو هم ورق میزنه و شما مابین صفحه هایی که خونده شده شروع میکنین به خاک گرفتن... 

صفحه هایی که خونده و ازش گذشته... 



بازم نگاش کنین... چیزی که توو عمق چشماش هر بار کم رنگ و کم رنگ تر میشه شمایین... 


************

من بی قرارم !

شاخ و دُم اگر نـــدارد

بـغــــض که دارد!

نه قهوه..نه چای...

نه شعرهایِ سهراب

هیچ کدام آرامم نمی کند!...

چیزی شبیه به بچه ای هشت ماهه

که نه وقتِ آمدنش رسیده

نه خیالِ آمدن دارد

تنها می پیچد در دل

و ناله سر می دهد مادر از درد..

چاره ای بی اندیش ...

پیش از آنکه روحم

ســقــط شود ... !



مواظب ولوم صدایتان باشید...

جر و بحث که میکنید،مواظب ولومِ صدایتان باشید،از یک حدی که بلند تر شود  میزند دل و غرور و همه چیز طرفتان را می شکند...


بعد از بلندای مژه اش سر می خورید

 توی چشمش و کمی بعد پرت می شوید پایین...


بدن احساس تان می شکند

 و هزار تکه می شود...


از چشم کسی افتادن،درد دارد ...


جر و بحث که میکنید،

مواظب ولومِ صدایتان باشید 

به خاطر خودتان میگویم.


#مهسا_پناهی


چای دارچینی....

وارد مغازه میشوم و یک سرى استکان نعلبکى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى کنم. 

فروشنده میگوید:خانم صورتیشو ببرید دخترونه تره.

 

میگم: برا پسرم مى خوام. 

با تعجب به من نگاه میکنه و میگه: اگه پسره ماشین بگیرید یا جعبه ابزار، هواپیما یا چراغ قوه. پسر که آشپزى نمیکنه. 


با خودم مرور میکنم در دنیایى که زنهایش پا به پاى مردها کار مى کنند مردهایش باید یاد بگیرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. 


در دنیایى که زنهایش با مفهوم چک و قسط و وام عجین شده اند، شرم دارد مردهایش با دستور قورمه سبزى و ته دیگ ماکارونى بیگانه باشند. 


من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو میکنم زنى که تنها دغدغه اش نهار ظهر و شام شب نباشد. 


زنى که تمام لذتش در خرید خلاصه نشود. 


زنى که سیاست را بفهمد، شعر ببافد، کتاب بخواند و از دنیاى اطرافش بى خبر نباشد.


براى انکه پسرم شایسته چنان زنى باشد باید یاد بگیرد چاى دارچینى درست کند. یاد بگیرد آشپزى کند. 

لالایى بخواند. 

نوازش کند و جملات عاشقانه بگوید. 


پسر سه ساله ام استکان اسباب بازى سبز رنگ را به طرفم مى گیرد. من نگاهش مى کنم و او مى گوید: بخور چاى دارچینى برات پختم....


#دکتر_المیرا_لایق


لیوان شکسته!

یه دوستی داریم به شدت گلایه میکنه... خیلی اعصاب خورد کن،هر بحثی رو اونقدررررررررررررر کش میده که دیگه از کوره درمیری... 


یعنی انگار یه جمله رو ده دقیقه هی تکرار میکنه... اونقدر میگه و میگه که بالاخره دود از گوشات بزنه بیرون...


زیاد حرف میزنه ،زیاد ناله میکنه ،الکی الکی برا خودش حرف میزنه ،دائماً با همه چی مخالفه!! 


اونقدر رو اعصاب همه پیاده روی میکنه که استاد بهش میگه :مردم یا نیمه ی پر لیوان رو نگا میکنن یا نیمه ی خالیش رو ولی تو با یه لیوان شکسته در گیری! 


شبان آهسته می گریم که شاید کم شود دردم تحّمل می رود اما شب غم سر نمی آید

‌ گاهی نه آشنا درد را می فهمد

نه حتی صمیمی ترین دوست

گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید

تنهایی ، خلوت کرد

تنهایی ، آرام شد

و ‌تنها خدا می داند

چه می گذرد در دلت . . .


طعم گیلاس :)

قطع امید کردی؟


صبح پا شدی نگاه کردی؟

 به آسمون نگاه کردی؟


دم صبح طلوع آفتابو نمی خوای ببینی؟

 سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمی خوای ببینی؟


ماهو دیدی؟ نمی خوای ستاره ها رو بینی؟ 

شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمی خوای ببینی؟


 چشماتو می خوای ببندی؟


از مزه ی یه گیلاس، می خوای بگذری؟


نگذر! من رفیقتم می گم نگذر..


 طعم گیلاس

     #عباس_کیارستمى



به اندازه غمها سوگواری نکنیم...

به اندازه غمها سوگواری نکنیم، چون بعضی ها ناتمامند، خودمان را گول بزنیم، بخشی از غممان را گریه کنیم و مابقی را بسپاریم به زمان.


 زندگی عجیب ارزشمند است، باور کنید که غمگین بودن تا پذیرفتن غم هزار فاصله دارد، باید زندگی کنیم.



#صابر_ابر